سلام بچه ها چطورین؟
من برگشتم و فعلا شروع کردم و فایل فیکشنهایی که اینجا گذاشتم رو دارم توی چنل تلگرامم آپلود میکنم. پس اگه pdf شون رو میخواید یا میخواید راجب اپدیتهای جدید راجب فیکای جدیدی که قراره بذارم بدونید اونجا جوین بشید.
Telegram:@Euphoria_Story
سلام بچه ها چطورین؟
من برگشتم و فعلا شروع کردم و فایل فیکشنهایی که اینجا گذاشتم رو دارم توی چنل تلگرامم آپلود میکنم. پس اگه pdf شون رو میخواید یا میخواید راجب اپدیتهای جدید راجب فیکای جدیدی که قراره بذارم بدونید اونجا جوین بشید.
Telegram:@Euphoria_Story
این داستان را که بخوانی، قدر سلامتیات را میدانی
و میفهمی چه نعمت بزرگی را، ناآگاهانه، در اختیار داری…
ههری دختریست که پشت شیشههای بیمارستان زندانی شده.
از کودکی تا نوجوانی، زندگیاش در راهروهای سفید و اتاقهای سرد گذشته؛
جایی که در آن بزرگ شده و همزمان با بیماریاش جنگیده است.
او مبتلا به فیبروز کیستیک است؛
بیماری ژنتیکیِ شدیدِ تنفسی که از کودکی آغاز میشود
و نفس کشیدن را به نبردی هرروزه تبدیل میکند.
هر روز، نیمهجان روی تخت دراز میکشد؛
سرم در دست،
و سهمش از زندگی فقط تماشای بیرون از پشت پنجرههاست.
ههری به همسنوسالهایش حسادت میکند،
به مردمی که آنسوی شیشهها
زندگی عادی و نرمالی دارند؛
همان چیزی که او هرگز نداشته
و هر روز آرزویش را کرده است.
هر صبح که بیدار میشود،
به خودش قول میدهد اینبار درمان را جدیتر بگیرد،
قویتر باشد
و از این بیمارستان لعنتی رها شود.
اما آیا…
روز آزادی،
واقعاً قرار است از راه برسد؟
https://www.wattpad.com/story/405620402?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85
یه مسافرتِ کوتاه،در حدِ یه تعطیلات تابستونی...
میتونه زندگیتو به کل تغییر بده..!
تابستونی که قرار بود بهترین و خاطره انگیز باشه برای همه...
اما فقط یادآور تلخیها و تاریکیها میشه...
دختری کنجکاو و ماجراجو که به یه سفرِ کوتاه میره به مکانی مرموز و رازآلود...
اما اونجا متوجه تاریکیها و رازهای پنهانی میشه که دیدشو نسبت به همهچیز عوض میکنه...
و هیچوقت نمیتونه به زندگی سابقش برگرده و ازش آدم دیگهای میسازه...
یه قصر متروکهی ویکتوریایی که در عمق خودش رازها،کینهها،خیانتهای زیادی جای داده...
و داستان های زیادی برای تعریف کردن داره...
خاندانی اشرافی و نجیب که نیمی گرگینه و نیمی خونآشام بودند...
و یه زندگی غرق در راز و تاریکی داشتند اما فقط یک نفر میتونست پرده از این رازها بکشه...
و او کسی نبود جز لوسی...!
https://www.wattpad.com/story/405499548?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85