Eva_story

پارت ۲۴ نیران آپلود شد.
          	نقطه عطف فیک ما دقیقا از این پارت شروع میشه :)
          	اصلا از دستش ندید❤️
          	
          	https://www.wattpad.com/1643719269?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=share_published&wp_page=create_on_publish&wp_uname=Eva_story

Eva_story

بله پارت ۲۳ نیران هم آپلود شد...
          
          
          کارینا به نیمرخ مرد نگاه کرد.
          به چهره‌ای که حتی یک لحظه هم به سمت او برنگشته بود.
          به انگشتر یاقوتی فرمانروای فقید که هنوز در انگشت تهیونگ می‌درخشید.
          به دست‌هایی که به جای لمس همسر تازه‌اش، جام شراب را محکم گرفته بودند.
          تهیونگ پیاله را روی میز گذاشت.
          این بار بالاخره حرفی زد که باعث شد اخم کارینا عمیق‌تر شود.
          _ امیدوارم بدونی مهم‌ترین وظیفه‌ی تو وارث آوردن برای منه.
          صدایش نه تند بود و نه خشن.
          اما همان آرامش سرد، از هر فریادی آزاردهنده‌تر به نظر می‌رسید.
          ادامه داد:
          _ ندیمه‌ی اعظم زمان دیدارها رو مشخص می‌کنه. شب‌هایی که لازم باشه ملاقاتت می‌کنم.
          لحظه‌ای مکث کرد.
          سپس بدون کوچک‌ترین تغییر در لحنش گفت:
          _ و جز اون، دلم نمی‌خواد بدون هماهنگی وارد خوابگاهم بشی.
          
          
          https://www.wattpad.com/story/286507941?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=share_reading&wp_page=reading&wp_uname=Eva_story

sam_hanoul

ایوای عزیز سلام.
          بعد مدت ها برگشتم فقط برای خوندن فصل ۲ نیران و بشدت ذوق داشتم براش. ولی در انتهای قسمت آخر متوجه شدم که دستت بدجور آسیب دیده. 
          می‌خواستم حالت رو بپرسم و اینکه الان در چه حالی؟ بهتری؟ و کلا اوضاع و احوالت خوبه؟ 
          

sam_hanoul

@Eva_story الحمدلله که خوبی.
            ایشالا همیشه عالی باشی :))) 
            ارادت داریم
Reply

Eva_story

@sam_hanoul سلام مهربونم. من خیلی بهترم خداروشکر. ممنونم از محبت و لطف همیشگیت. امیدوارم از خوندن نیران لذت ببری❤️
Reply

Eva_story

بند دوم را هم باز کرد و پیراهن سبک او روی زمین افتاد.
          گرمای تن شوگا، و همان نگاه مغرور، نفس سانی را بریده بود. اما او نمی‌خواست مغلوب باشد. آرام سرش را خم کرد و لب‌هایش را بر پوست صاف سینه‌‌ی شوگا گذاشت؛ بوسه‌های کوتاه، داغ و خیس، یکی پس از دیگری، تا جایی که صدای نفس‌های عمیق مرد در فضا پیچید.
          برای لحظه‌ای حس کرد توانسته مرد یخ‌زده را به آتش بکشاند. اما درست در همان لحظه، دستی محکم گلویش را گرفت...
          
          پارت نوزدهم نیران آپلود شد✅️
          
          https://www.wattpad.com/1570441774?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=share_published&wp_page=create_on_publish&wp_uname=Eva_story

Eva_story

تهیونگ، بی‌آن‌که نگاهش را از او بگیرد، به‌سوی تخت رفت و گفت:
          _ می‌خوام امشب رو اینجا بمونی. شاید... کمکم کنی که از این آشفتگی ذهن خلاص شم.
          نیران، مثل کسی که نمی‌داند ایستاده یا در حال سقوط است، میان اتاق مانده بود. پاهای برهنه‌اش روی پوستین نرم فرورفته بود اما قلبش در تلاطم بود.
          صدای تهیونگ، این‌بار قاطع‌تر، در فضا پیچید:
          _ اتاقو خاموش کن.
          
          پارت پانزدهم نیران آپ شد❤️
          
          https://www.wattpad.com/1566194679?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=share_published&wp_page=create_on_publish&wp_uname=Eva_story

Eva_story

_ میان دو قلمرو دو ازدواج شکل خواهد گرفت اما فرمانروایی، برازنده‌ی کسی‌ست که حامل برکت خدایان باشد.
          همه سکوت کردند. گویی صدای باد از لابه‌لای ستون‌های تالار به احترام این سخن درنگ کرد.
          _ و برکتی بزرگ‌تر از یک وارث نیست. فرزندی که در بطن دو قلمرو رشد یابد. از خونِ انسان و قلبِ گرگ... از نورِ سیاست و سایه‌ی جنگ.
          او عصایش را به زمین کوبید:
          _ ما انتخاب پادشاه را به خدایان می‌سپاریم. زوجی که صاحب وارث گردد، بی‌تردید، برگزیده‌ی خدایان خواهد بود.
          
          
          پارت ۱۴ نیران آپلود شد❤️
          https://www.wattpad.com/1565894661?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=share_published&wp_page=create_on_publish&wp_uname=Eva_story