MadBlack77

جیسونگ پسری ساده و معصوم بود، ولی پشت لبخند ملایمش یه راز تاریک پنهون بود. چیزی که مینهو خیلی دیر فهمید... و وقتی فهمید، وارد جهنمی شد که جیسونگ با دست های خودش ساخته بود.
          
          -"من اون فرشته‌ای نیستم که تو تو خیال‌هات ساختی، لی مینهو... من زهر می‌ریزم تو جامی که با لبخند بهت تعارف می‌کنم. دنیامون پر شده از درد و وسواس، جایی که تنها راه زندگی کنار من، قدم زدن تو سقوطه.
          حالا بگو، می‌تونی این شیطان رو دوست داشته باشی؟ یا اینکه این عشق لعنتی، آخرش ما رو نابود می‌کنه؟"
          
          اگه دنبال فیکشن مینسونگ هستی که با لطافت شروع می‌شه ولی آروم‌آروم کشیده می‌شی به دنیای تاریکی که از اعتماد، کنترل می‌سازه و از عشق، وسواس، پیشنهاد میدم موگه رو بخونی:)
          خوشحال میشم به جمع برف کوچولوهای من بپیوندی♡
          https://www.wattpad.com/story/397971590?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=Theaurrora

koook_d

سلام فرشته ببخشید بدون اجازه اومدم توی مسیج بوردت 
          واسه اولین بار دارم فیکی رو مینویسم که  نیاز به حمایتت داره 
          ژانر: عاشقانه | انگست| کلاسیک
          مکان: لندن، دهه‌ی ۶۰ میلادی
          کاپل : هیونلیکس & مینسونگ 
          
          دفتر خاطرات من 
          قصه ی دوست داشتن نیست 
          قصه‌ی "اجازه نداشتن برای دوست‌داشتنه
          روایت روح‌هایی که توی هم غرق شدن، اما هر روز باید نقش غریبه‌ها رو بازی کنن.
          و با این‌که می‌دونن هر قدم به‌سمت هم، تاوان داره…بازم قدم برمی‌دارن.
          چون بعضی عشق‌ها، اون‌قدر زلال و بی‌نقاب‌ان که توی دنیای آلوده‌ی ما، اسمش می‌شه: گناه.
          و وسط همین تاریکی، یه پروانه‌ی آبی…
          تو بادهای لندن می‌رقصه، تا برسه به کسی که با نفس‌هاش زندگی می‌کنه.....
          ____
          «تو… پروانه‌ی آبیِ منی. حس می‌کنی؟ 
          دنیا، وقتی نیستی، تاریک‌تره… صداهاش خفه‌ می‌شن، انگار نبض لحظه‌هام وایمیسته. نمی‌دونی چه جنون آرومی داره اسم تو…وقتی با صدای خفه‌ توی گلو، توی دل شب، صدات می‌کنم. مثل کسی که تنها پناهش، نفس کشیدنه، حتی اگر اون نفس، درد باشه.
          پس نرو… حتی اگه دنیا این خواستن رو خط قرمز کشیده،
          حتی اگه هر قدم با تو، یه قدم به سقوط نزدیک‌تره…
          بمون. با من.
          تو تهِ این جهنمِ شیرین،
          چون تو شدی نفسی که اگه نباشه…
          هیچ هیونجینی باقی نمی‌مونه.»
          
          شاید  اون متنو بلند رو نخوندی ولی اگه خوندی و خوشت اومد  
          : (دفتر خاطرات من) رو بخون اگه دنبال چنین داستانی ❤️❤️
          
          https://www.wattpad.com/story/395995140?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=koook_d

Hisoka__285

درود ریدر های قشنگم حالتوپ چطوره. نویسنده فیکشن Darkness هستم همون که تو ریدینگ لیستتونه. متاسفانه این بوک دیگه تو اون اکانت آپلود نمیشه میخواستم مطلعت کنم که از ریدینگ لیست حذفش کنی و این اکانت رو آنفالو کنی چونکه نابود شده:)
          ادامه داستان رو می‌تونید اینجا بخونین بوس بهتون کاپ کیکا.
          
          https://www.wattpad.com/story/376959045?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=Hisoka__285

VK-Cheri

سلام عزیزم ببخشید بی اجازه توی مسیج بوردت پیام میزارم ‌‌..
          خوشحال میشم اگر دوست داشتی یه سر به فیکم بزنی..
          
          
          
          پسر دستش رو روی سینه مرد مقابلش گذاشت و لب زد : وقتی بچه بودم ارزوی پرواز داشتم ! 
          حس آزادی و سرخوشی وقتی که بین هوا معلقی .. بدون اینکه هیچ فکر و سنگینی احساس کنی "
          قطره اشکی به ارومی از گوشه چشمش چکید و مردمک های لرزونش روی صورت اروم مرد نشست : میای باهم پرواز کنیم ؟"
          
          https://www.wattpad.com/story/374360976?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=VK-Cheri

Hisoka__285

درود بچه‌ها چطورین:> ♥️
          هیسوکا هستم نویسنده فیکشن "تاریکی Darkness"
          طی یک مسائلی دیگه نتونستم به اکانت قبلیم برگردم مجبور شدم اکانت جدید بزنم خواستم بگیم بوک این اکانت رو از ریدینگ لیستتون حذف کنین و برای این اکانت رو حمایت کنین
          لطفا عین قبل ووت و کامنت بذارین رفقا میدونین چقدر افسوس خوردم سر اینکه نتونستم برگردم تو این اکانتم~
          https://www.wattpad.com/story/376959045?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=share_writing&wp_page=create&wp_uname=Hisoka__285

MadBlack77

ִֶָسلام دونه برف خوشگل))
          ببخشید که مزاحمت شدم... خوشحال میشم به بوک آبیم سر بزنی")
          کسی چه میدونه شاید خوشت اومد و خوندیش:))))
          کاپل اصلیش مینسونگه و ممنون میشم نگاهی بهش بندازی حمایت کنی">
          لطفا به دوستاتم معرفیش کن**
          https://www.wattpad.com/story/333736597?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=Theaurrora&wp_originator=jYrcdi8J%2B8S2RaUX4T3PVf61klj%2B3ZmI%2BjegaV2aGULruzjdhu7pSxYCZxH4dPHC6hVBKz46T1U%2BDLIu8Ej4EvDaVpmUSqGCc%2BAwwAEc1ZgpmMbi%2BXt7DSBnCOCPK4qq

NinaKim221

هلو زیبا ببخشید بدون اجازه تو مسیج بردت پیام گذاشتم خوشحال میشم سر بزنی (برای دوستمه )
          تنکسسس
          |اختلالی منجر به شکوفایی|
          جئون جونگ کوک توی هیجده سالگی دچار اختلال مانیک دپرسیو نوع مانیک میشه و خوش گذرونی های افراطیش‌زندگیش‌رو خراب میکنه و  این تلنگر باعث میشه به نوع دوم بیماری یعنی افسردگی رو بیاره اما همچی وقتی کیم تهیونگ پسری که به خاطر طرد شدنش از خانواده مجبور به کار میشه عوض میشه . با اخراج شدن ته  اون دنبال کاره جدیدی میگرده و اولین بار با جئون جونگ کوک مواجه میفهمه جفتشه.
          تهیونگ حتی با بی توجهی های کوک هم  از تنها سرپناهش‌ دل نمیکنه.
          ولی جونگ کوک موقعیت مراقبت از خودش رو نداشت چه برسه به فرده دیگه.
          شاید اختلال جونگ کوک سرنوشت اون دو رو به بازی میگرفت میکرد! اما نویسنده اش خوده تهیونگ و جونگ کوک بودن.
          
          
          
          
          
          https://www.wattpad.com/story/376018994?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=share_reading&wp_page=reading&wp_uname=bluejflower