سلام ببخشید مزاحم شدم... نویسندهای که با هزار بار پاک کردن و نوشتن دوباره، بالاخره یه داستان معمایی ساخت که خودش هنوز کامل نمیفهمه چی نوشته.
اگه دنبال یه قصهای هستی که هر پارتش یه سوال جدید برات بسازه و جوابهاش بیشتر گیجت کنه تا آرومت، خوش اومدی.
داستانم پر از اتفاقای عجیب، شخصیتهایی که خودشونم نمیدونن چی میخوان، و یه نویسندهای که فقط وانمود میکنه کنترل اوضاع دستشه.
اگه وقت داشتی یه نگاهی بنداز، شاید تو بتونی چیزی رو توش پیدا کنی که من گمش کردم. نظرت برام مهمه.
نه فقط برای دلگرمی، برای اینکه شاید کمکم کنه بفهمم ته این قصه واقعاً چی میشه. مرسی که وقت میذاری.
https://www.wattpad.com/story/395176263?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=setiyaskz
جیسونگ پسری ساده و معصوم بود، ولی پشت لبخند ملایمش یه راز تاریک پنهون بود. چیزی که مینهو خیلی دیر فهمید... و وقتی فهمید، وارد جهنمی شد که جیسونگ با دست های خودش ساخته بود.
-"من اون فرشتهای نیستم که تو تو خیالهات ساختی، لی مینهو... من زهر میریزم تو جامی که با لبخند بهت تعارف میکنم. دنیامون پر شده از درد و وسواس، جایی که تنها راه زندگی کنار من، قدم زدن تو سقوطه.
حالا بگو، میتونی این شیطان رو دوست داشته باشی؟ یا اینکه این عشق لعنتی، آخرش ما رو نابود میکنه؟"
اگه دنبال فیکشن مینسونگ هستی که با لطافت شروع میشه ولی آرومآروم کشیده میشی به دنیای تاریکی که از اعتماد، کنترل میسازه و از عشق، وسواس، پیشنهاد میدم موگه رو بخونی:)
خوشحال میشم به جمع برف کوچولوهای من بپیوندی♡
https://www.wattpad.com/story/397971590?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=Theaurrora