Regístrate para unirte a la comunidad de narradores más grande
o
نوشتن هیچوقت اولویتم نبود؛ ولی الان یه بمب ساعتی تو کلهامه که میگه کاغذ کم کم داره جوهر شناسنامهم رو میخوره.اگه بترکه، لباسام رنگین میشن از خون هایی که باید بهشون فرصت نریخته شدن میدادم. من به این...Ver todas las conversaciones
Historias de Swan
- 2 Historias Publicadas
PARASITE [Taekook|Jaywon] موقتاً م...
441
38
2
•⊱
"التماست میکنم تهیونگ. همهچیز رو خرابتر از اینی که هست نکن."
"من التماس کردن رو بلد نیستم...
THE OUTSIDERS : ASHES (edited) [Vk...
406
36
2
"ما مردههای بیسری بودیم که بعد سالها از خواب بیدار میشدن و دنبال مغزهای به تاراج رفتهشون میگشتن.
...