جیگرا من هستم فقط یکم طول می کشه تا برگردم... وقفه ای که توی پارت آخر بهتون راجبش گفته بودم کمی بیشتر از حد انتظارم طول کشیده و بابتش متاسفم. اما من بدون شک نمیزارم آزادی ابدی بدون پایان بمونه.
پول و زرق و برق ثروت،میتونم اعتراف کنم که وسوسه کننده هست...
اما تضمینی بر خوب بودنش نیست،لذتش موقته...
اما زخم و خیانتی که برجای میگذاره،ماندگاره...!
هرکسی کاخ ها و ماشین های آخرین سیستم ثروتمندها رو میبینه،فوری ذهنش میره این سمت که
حتما اونها زندگی خیلی خوب و خوشی دارند و همه چیز بر وفق مرادشونه..
حسرت میخوری که ای کاش من هم جای اونها بودم و میتونستم انقدر ثروتمند باشم...
اما کمتر کسی میدونه پشت اون همه زرق و برق در پشت پرده های اون همه ثروت چی میگذره...
و چه خون هایی ریخته شده و چه بهاهایی پرداخته شده تا اونها بتونند انقدر ثروتمند بشند...
و با لبخندهای فخرفروشانه و پوزخند های غرورآمیز پز ثروتشون رو بدن....
خون های ریخته شده و بهاهای پرداخته شده تبدیل شده به زینت روی خونه ها...
و غرور و فخرفروشی های اونها،اینجا قانون همینه..
فقط باید یک گرگ باشی و قانون بازی رو بلد باشی
تا برنده بشی وگرنه اینجا بره ها خورده میشن و قربانی ثروت های بدست آورده میشن!
https://www.wattpad.com/story/408359414?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85
یه مسافرتِ کوتاه،در حدِ یه تعطیلات تابستونی...
میتونه زندگیتو به کل تغییر بده..!
تابستونی که قرار بود بهترین و خاطره انگیز باشه برای همه...
اما فقط یادآور تلخیها و تاریکیها میشه...
دختری کنجکاو و ماجراجو که به یه سفرِ کوتاه میره به مکانی مرموز و رازآلود...
اما اونجا متوجه تاریکیها و رازهای پنهانی میشه که دیدشو نسبت به همهچیز عوض میکنه...
و هیچوقت نمیتونه به زندگی سابقش برگرده و ازش آدم دیگهای میسازه...
یه قصر متروکهی ویکتوریایی که در عمق خودش رازها،کینهها،خیانتهای زیادی جای داده...
و داستان های زیادی برای تعریف کردن داره...
خاندانی اشرافی و نجیب که نیمی گرگینه و نیمی خونآشام بودند...
و یه زندگی غرق در راز و تاریکی داشتند اما فقط یک نفر میتونست پرده از این رازها بکشه...
و او کسی نبود جز لوسی...!
https://www.wattpad.com/story/405499548?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85
داستان درمورد یه روانشناس درمانگر به اسم پارک سوجینه که حیطه ی کاریش درمان روان آشفته ی آدم ها و خوب کردن حالشونه...
اما سوجین توی این داستان فراز و نشیب های زیادی رو تجربه میکنه
که حتی خودش رو هم که یه روانشناسه رو دچار افسردگی و اختلالات مختلف میکنه
که بهش نشون میده روانشناسی رشته ایه که فقط از دور بدون دردسر و بینقص به نظر میرسه
و از نزدیک،بسیار سخت و دشوار و پیچیده هست
اگه به رشته ی روانشناسی و فکت های اون و اختلالات مختلف علاقه داری،حتما این داستان رو از دست نده..!
https://www.wattpad.com/story/405198101?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85
قصر جاییه که توش آدم خوبی بودن یا عادل بودن بزرگترین جرمه!
سیاست های کثیف،جرم و جنایت های بزرگ و توطئه جای جای قصر رو فرا گرفته...
تنها چیزی که همه توی این قصر بهش چنگ میزنن و به خاطرش مرتکب قتل های بزرگ میشن،قدرته!
محبوبیت،شهرت و احترام همش به وسیله ی قدرت میاد
اینجا مهربون بودن عاشق بودن عادل بودن بزرگترین ضعفه
و فقط آدم بدی بودن بد ذات بودنه که کمکت میکنه به قدرت برسی!
قدرتی که به کثیف ترین شکل ممکن بدست اومده،اما به شگفت انگیزترین شکل ممکن پایدار میمونه...
_زندانبان،غریبه ی آشنا
روایت عشقی بر سایه ی اختلاف طبقاتی و پستی و بلندی های فراوان اما حقیقی و پاک؛♥️
https://www.wattpad.com/story/404992506?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85
نویسنده عزیز ازادی ابدی، ممنون بابت همچین رمان زیبایی که نوشتی.این رمان حیفه که ادامه پیدا نکنه و کامل نشه. میشه ادامه اش بدی؟ حداقل یه تاریخ تقریبی برای بازگشت کارت بدی؟
@M40414041m بابتش متاسفم... واقعا نمیخوام یه زمانی رو تعیین کنم و بعد بهش عمل نکنم. ولی تمام تلاشمو میکنم تا اوایل مهر پارت ها رو منظم تا پایانش اپ کنم.
جیگرا من هستم فقط یکم طول می کشه تا برگردم... وقفه ای که توی پارت آخر بهتون راجبش گفته بودم کمی بیشتر از حد انتظارم طول کشیده و بابتش متاسفم. اما من بدون شک نمیزارم آزادی ابدی بدون پایان بمونه.
آن که رخسارِ تو را رنگِ گل و نسرین داد
صبر و آرام توانَد به منِ مسکین داد
وان که گیسویِ تو را رسمِ تَطاول آموخت
هم تواند کَرَمَش دادِ منِ غمگین داد
من همان روز ز فرهاد طمع بُبریدم
که عنانِ دلِ شیدا به لبِ شیرین داد
گنجِ زر گر نَبُوَد، کُنجِ قناعت باقیست
آن که آن داد به شاهان، به گدایان این داد
خوش عروسیست جهان از رهِ صورت لیکن
هر که پیوست بدو، عمرِ خودش کاوین داد
بعد از این دستِ من و دامنِ سرو و لبِ جوی
خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد
عیدتون مبارک باشه
بهترین هارو براتون آرزو میکنم در کنار خانواده
Ignore User
Both you and this user will be prevented from:
Messaging each other
Commenting on each other's stories
Dedicating stories to each other
Following and tagging each other
Note: You will still be able to view each other's stories.