LadyNara

☁️ یادداشت‌های سنجاقک | پرواز ۰۰۴
          	
          	امروز...
          	هوا کم‌کم تاریک می‌شد.
          	از پشت پنجره، دیدم چراغِ همان اتاق دوباره روشن شد.
          	با خودم فکر کردم...
          	شاید هیچ‌کس از بیرون نداند پشت آن نور، چند بار خستگی نشسته، چند بار سکوت گذشته، یا چند بار کلمات، آرام‌آرام دوباره کنار هم قرار گرفته‌اند.
          	اما چراغ...
          	هر شب، فقط یک کار را بلد است.
          	روشن شدن.
          	
          	— سنجاقک

LadyNara

☁️ یادداشت‌های سنجاقک | پرواز ۰۰۴
          
          امروز...
          هوا کم‌کم تاریک می‌شد.
          از پشت پنجره، دیدم چراغِ همان اتاق دوباره روشن شد.
          با خودم فکر کردم...
          شاید هیچ‌کس از بیرون نداند پشت آن نور، چند بار خستگی نشسته، چند بار سکوت گذشته، یا چند بار کلمات، آرام‌آرام دوباره کنار هم قرار گرفته‌اند.
          اما چراغ...
          هر شب، فقط یک کار را بلد است.
          روشن شدن.
          
          — سنجاقک

LadyNara

دفترچه‌ی نِرا | صفحه‌ی ۰۰۵
          
          بعضی چیزها...
          فقط وقتی زمانشان برسد، شکوفه می‌دهند.
          نه با عجله‌ی من، نه با نگرانی‌هایم.
          شاید تنها کاری که از من برمی‌آید، این باشد که هر روز، چراغ این خانه را روشن نگه دارم، یک خط دیگر بنویسم، و به راهی که انتخاب کرده‌ام وفادار بمانم.
          
          بعضی رؤیاها، دیر می‌رسند...
          اما وقتی می‌رسند، انگار تمام این مدت، در راهِ خانه بوده‌اند.
          
          — نِرا 

LadyNara

دفترچه‌ی نِرا | صفحه‌ی ۰۰۴
          
          گاهی از خودم می‌پرسم...
          چطور از بعضی دردها عبور می‌کنم؟
          شاید حقیقت این باشد که همیشه هم عبور نمی‌کنم.
          گاهی فقط آن‌ها را لای کلمه‌های یک داستان آرام می‌گذارم.
          بعد، شخصیت‌هایم تکه‌ای از آن را با خودشان حمل می‌کنند و من، همراه آن‌ها، کم‌کم راه ادامه دادن را پیدا می‌کنم.
          شاید برای همین است که هر دنیا، پیش از آنکه ساخته شود، اول از دلِ یک احساس متولد می‌شود.
          
          — نِرا 

LadyNara

 نامه‌ی نِرا به نارایی‌ها
          
          سلام نارایی‌های عزیزم. 
          قبل از هر چیزی...
          ممنونم که این مدت کنار دنیای نِرا موندین؛ برای هر ووت، هر کامنت، هر همراهی و هر بار که چراغ این خونه رو روشن نگه داشتین.
          
          می‌خواستم یه خبر کوچیک باهاتون در میون بذارم.
          تا یک هفته‌ی آینده مسافرم و به همین خاطر نمی‌تونم پارت جدیدی از Silver Moon منتشر کنم.
          
          می‌دونم شاید منتظر ادامه‌ی داستان باشید و بابت این وقفه ازتون عذر می‌خوام.
          اما قول می‌دم به محض برگشتنم، برای جبران، تا یک هفته پارت‌ها رو یک روز در میون منتشر کنم تا دوباره کنار هم به دنیای سیلور مون برگردیم.
          
          از صبوری و محبتتون بیشتر از چیزی که فکر می‌کنید انرژی می‌گیرم.
          ممنون که فقط خواننده نیستین... ممنون که نارایی هستین.
          
          — نِرا 

LadyNara

☁️ یادداشت‌های سنجاقک | پرواز ۰۰۳
          
          امروز...
          برای اولین بار، صدای این خانه کمتر شبیه یک جای تازه بود.
          دیوارها هنوز نو بودند، پنجره‌ها همان پنجره‌ها...
          اما بین رفت‌وآمدها، بین خستگی، بین گلدان‌هایی که یکی‌یکی جایشان را پیدا می‌کردند...
          خانه، آرام‌آرام داشت صاحبش را یاد می‌گرفت.
          با خودم فکر کردم...
          شاید خانه‌ها آدم‌ها را به خاطر نمی‌سپارند.
          این آدم‌ها هستند که کم‌کم در و دیوار خانه را شبیه خودشان می‌کنند.
          
          — سنجاقک

LadyNara

دفترچه‌ی نِرا | صفحه‌ی ۰۰۳
          
          گاهی...
          فقط یک نفر کافی‌ست.
          نه برای اینکه مسیرت را عوض کند... فقط برای اینکه یادت بیاورد چرا اصلاً راه افتاده بودی.
          امشب، بعد از مدت‌ها، دوباره دلم خواست چراغ اتاق را روشن کنم، دفترم را باز کنم و ادامه‌ی قصه‌ای را بنویسم که هنوز، دلش برای نفس کشیدن تنگ می‌شود.
          شاید امید، همیشه با صدای بلند برنگردد.
          گاهی... فقط خودش را لای چند کلمه‌ی مهربان پنهان می‌کند.
          
          — نِرا 

LadyNara

☁️ یادداشت‌های سنجاقک | پرواز ۰۰۲
          
          امروز...
          روی لبه‌ی پنجره‌ی همین خانه نشسته بودم.
          هنوز همه‌چیز بوی جابه‌جایی می‌داد؛ کارتن‌های نیمه‌باز، خستگی، و سکوتی که آرام‌آرام داشت رنگِ زندگی می‌گرفت.
          بعد...
          درِ خانه باز شد.
          نه برای آمدنِ کسی... برای اینکه راهِ یک پرستو دوباره به آسمان برسد.
          کمی بعد، شاپرکی روی همان دست نشست و مدتی همان‌جا ماند.
          با خودم فکر کردم...
          شاید بعضی خانه‌ها را آجرها نمی‌سازند.
          شاید از همان لحظه‌ای ساخته می‌شوند که دلِ صاحبشان، برای کوچک‌ترین مهمان‌ها هم جا دارد.
          
          — سنجاقک

LadyNara

 دفترچه‌ی نِرا | صفحه‌ی ۰۰۲
          
          امشب...
          برای چند دقیقه، فقط به پنجره نگاه کردم.
          به این فکر می‌کنم که بعضی آدم‌ها، بی‌آنکه آدرس این خونه را بلد باشند، بالاخره یک روز، راهش را پیدا می‌کنند.
          شاید با یک داستان. شاید با یک جمله. شاید فقط با یک حس...
          نمی‌دانم.
          
          فقط امیدوارم تا وقتی چراغ این پنجره روشن است، هر کسی که از کنارش رد می‌شود، بداند اینجا، همیشه جایی برای ماندن هست.
          
          — نِرا 

LadyNara

 کلید خانه| قبل از اینکه وارد خونه بشی.
          
          اگر تا اینجا رسیدی...
          احتمالاً ماه، راهت را به این پنجره نشان داده است.
          اینجا فقط صفحه‌ی یک نویسنده نیست.
          اینجا، هر داستان، هر صفحه‌ی دفتر، هر پرواز و هر نامه، تکه‌ای از دنیایی است که هنوز هم در حال بزرگ‌تر شدن است.
          
           رمان‌ها، قلب این خانه‌اند.
          دفترچه‌ی نِرا، جایی‌ست که دل او، آرام‌تر از همیشه حرف می‌زند.
          سنجاقک، هر وقت چیزی را ببیند که ارزش ماندن داشته باشد، آن را با نارایی‌ها قسمت می‌کند.
          و نامه‌ها... وقت‌هایی نوشته می‌شوند که نِرا بخواهد کنار خانواده‌اش بنشیند و با آن‌ها حرف بزند.
          
          رمان‌ها معمولاً یک‌شنبه و پنج‌شنبه منتشر می‌شوند و گاهی سه‌شنبه هم، پنجره‌ای تازه رو به ماه باز می‌شود.
          اما...
          همه‌چیز در این خانه، از قبل برنامه‌ریزی نشده است.
          بعضی نوشته‌ها، فقط وقتی دلشان بخواهد، به خانه برمی‌گردند.
          و اگر روزی احساس کردی میان این کلمات، جایی برای ماندن پیدا کرده‌ای...
          بدان که درِ این خانه، از همان لحظه، برای تو هم باز بوده است.
          به خونه خوش اومدی، نارایی. 
          
          — نِرا

CallmeTVanilla

@LadyNara منم امیدوارم عزیزم 
Reply

LadyNara

☁️ یادداشت‌های سنجاقک | پرواز ۰۰۱
          
          امشب، برای اولین بار از بالای این خونه گذشتم.
          پشتِ پنجره‌ای رو به ماه، چراغی هنوز روشن بود.
          روی میزی کوچک، چند واژه نیمه‌تمام مانده بودند و کنارشان، رویایی که هنوز کسی از آن خبر نداشت.
          
          کمی دورتر، دل‌هایی بودند که هنوز راه این پنجره را پیدا نکرده بودند...
          اما من می‌دانستم، یک روز ردِ نورِ همین چراغ را دنبال می‌کنند.
          
          همان‌جا فهمیدم...
          بعضی خانه‌ها، قبل از آنکه پر از آدم شوند، پر از امید می‌شوند.
          و فکر می‌کنم... این خانه، تازه شروع شده است.
          
          — سنجاقک

LadyNara

@CallmeTVanilla ممنونم ازت. امیدوارم اولین پرواز سنجاقک یه گوشه از دلت بشینه.
Reply

CallmeTVanilla

@LadyNara در اولین فرصت حتما 
            حتما پرواز سنجاقک و میخونم 
Reply