Lee_ki_ki

هنوز وقت دارم تا خودم رو به کلاس ساعت یک برسونم.
          	اما احتمالا نمی‌رم و میذارم بدنم همینطور روی تخت خوابگاه مچاله بمونه. 
          	امشب آخرین اجرای نمایشه و امیدوارم سر صحنه بتونم لرزش زانوهام رو مخفی کنم و با فروپاشی معده‌ام بجنگم. 
          	دیشب پیاده خودم رو به خوابگاه رسوندم. تو حیاط میز کتاب گذاشته بودن: دو تا دختر با شالگردن و بافت‌های کلفت می‌لرزیدن و با صدای بلند و محکمی جلب توجه میکردن. دوتا رو به امانت برداشتم، فقط یک ماه وقت دارم. اگه واقعا فراموش نکنم که چقدر کتاب خوندن می‌تونه منو معتاد کنه، احتمالا پونزده روز کافی باشه با اینکه قطر هر کدوم قدر دو ماهه.
          	اتاق داره ساکت میشه، 
          	الان ساکت شد.
          	اون بیرون سرمای خشک شهر، یک لایه از پوست رو می‌کنه.
          	چی کار کنم؟

Lee_ki_ki

هنوز وقت دارم تا خودم رو به کلاس ساعت یک برسونم.
          اما احتمالا نمی‌رم و میذارم بدنم همینطور روی تخت خوابگاه مچاله بمونه. 
          امشب آخرین اجرای نمایشه و امیدوارم سر صحنه بتونم لرزش زانوهام رو مخفی کنم و با فروپاشی معده‌ام بجنگم. 
          دیشب پیاده خودم رو به خوابگاه رسوندم. تو حیاط میز کتاب گذاشته بودن: دو تا دختر با شالگردن و بافت‌های کلفت می‌لرزیدن و با صدای بلند و محکمی جلب توجه میکردن. دوتا رو به امانت برداشتم، فقط یک ماه وقت دارم. اگه واقعا فراموش نکنم که چقدر کتاب خوندن می‌تونه منو معتاد کنه، احتمالا پونزده روز کافی باشه با اینکه قطر هر کدوم قدر دو ماهه.
          اتاق داره ساکت میشه، 
          الان ساکت شد.
          اون بیرون سرمای خشک شهر، یک لایه از پوست رو می‌کنه.
          چی کار کنم؟

Lee_ki_ki

ساعت ده و سه دقیقه است، بیست و ششم نوامبر.
          خونه‌ی کوچیکم فقط با لامپ زرد آشپزخونه روشنه و صدای جوشیدن آب از قابلمه‌‌ی چغندر قرمز میاد. و الان صدای کلید همسایه بغلی رو هم شنیدم که رفت تو خونه. هوا سرد شده، پالتو می‌پوشم اما بارونی نه. پاییز داره بدون بارون تموم میشه. هوا مریضه، حالش خوب نیست. مثل بچه‌ای که بجای بچگی کردن، با آدم‌ بزرگ‌ها بشینه و فکر کنه و حرف بزنه. پاییز که بزرگ نمیشه، میگذره تا سال بعدی از راه برسه، اما بچه که بزرگ بشه می‌فهمه خیلی خسته است. احتمالا ندونه از کِی، ولی می‌دونه که انگار مدت هاست استراحت نکرده. 
          نمیدونم چرا بعد از این همه مدت اومدم اینجا و دارم یادداشت می‌نویسم.
          حس این رو داره که رفتم سر دفتر خاطرات قدیمی‌م و تو صفحات آخرش که خالی موندن شروع به نوشتن کنم. 
          دلتنگتونم...
           لباس گرم بپوشید اما سرما رو هم حس کنید، به تنتون راه بدینش.
          شیر گرم و چی‌فلکس بخورین.
          بنویسید.
          بودنتون رو بشنوید، حس کنید، ببینید.
          مراقبت کنین.
          

IHOM_Z

@Lee_ki_ki
            
            اگه این دفتر هر بار یه خاطره جدید داشته باشه دیگه قدیمی نمیشه‌. بهش برگرد و نذار قدیمی بشه لی‌لی.
Reply

Lee_ki_ki

ساعت چهار صفره.
          دوست دارم بدونم قبلا چجوری می‌تونستم بنویسم؟!

_roshana_

@Lee_ki_ki جالبه که همین امروز داشتم فورگاتن قشنگ رو مرور می‌کردم و فکر می‌کردم که چقدر زیبا و قشنگ بود.. اما راجب نوشتن.. گمونم حسش از یه جایی توی نزدیک‌ترین نقطه به قلبت میاد؟ برای تجربه‌ی دوباره‌اش شاید فقط کافیه چشمات رو ببندی و بزاری قلبت تو رو به اون نقطه بکشونه:)))
Reply

Ji_hoo8

سلام کیکی حالت چطوره ؟ خواستم بگم که دلم خیلی واسه نوشته هات و فورگاتن تنگ شده . امیدوارم همیشه حالت خوب باشه 

Ji_hoo8

⁦(⁠。⁠♡⁠‿⁠♡⁠。⁠)⁩
Reply

Lee_ki_ki

@Ji_hoo8 های:)
            منم دلم برای نوشتن تنگ شده..
            ممنونم که یادم بودی. منم امیدوارم همیشه چیزهای خوبی بخونی و اونا حالت رو خوب کنن.
Reply

Lee_ki_ki

@Chihiro_san 
          سلام چی‌هیرو..
          من همه‌ی کامنت‌هایی که گذاشتی رو خوندم. تک به تکش رو دوست دارم. تو باعث شدی بعد از مدت‌ها که میام اینجا عدد کنار زنگوله بترکه. باعث شدی یه حس قدیمی رو دوباره تجربه کنم. و ازت خیلی خیلی ممنونم. امیدوارم جواب تکست ناشناسی که بهت دادم رو خونده باشی. میتونی به دیلیم هم بیای، برات فرستاده بودم. البته اگه دوست داشتی.. 
          مراقبت کن️

Lee_ki_ki

⁦☆

sopehobipower

بیام هر روز اینجا زنجه موره کنم باعث می شه آپ شه؟ T^T
Reply

sopehobipower

داستان قشنگمو پس بده  :'(
Reply

sopehobipower

:( دیگه نمی دونم چجوری ترغیبت کنم
            هوسوک قشنگمو رو هوا ول کردی. بعد مدت ها یه هوبی دوست داشتنی پیدا کرده بودم T_T
Reply