Lee_ki_ki
هنوز وقت دارم تا خودم رو به کلاس ساعت یک برسونم.
اما احتمالا نمیرم و میذارم بدنم همینطور روی تخت خوابگاه مچاله بمونه.
امشب آخرین اجرای نمایشه و امیدوارم سر صحنه بتونم لرزش زانوهام رو مخفی کنم و با فروپاشی معدهام بجنگم.
دیشب پیاده خودم رو به خوابگاه رسوندم. تو حیاط میز کتاب گذاشته بودن: دو تا دختر با شالگردن و بافتهای کلفت میلرزیدن و با صدای بلند و محکمی جلب توجه میکردن. دوتا رو به امانت برداشتم، فقط یک ماه وقت دارم. اگه واقعا فراموش نکنم که چقدر کتاب خوندن میتونه منو معتاد کنه، احتمالا پونزده روز کافی باشه با اینکه قطر هر کدوم قدر دو ماهه.
اتاق داره ساکت میشه،
الان ساکت شد.
اون بیرون سرمای خشک شهر، یک لایه از پوست رو میکنه.
چی کار کنم؟