چه صدفهایی که به دریای وجود،
سینههاشان ز گهر خالی بود!
ننگِ نشناخته از بیهنری،
شرمِ ناکرده از این بیگهری،
سوی هر درگهشان روی نیاز،
همه جا سینه گشایند به ناز...
زندگی، دشمن دیرینهی من،
چنگ انداخته در سینهی من،
روز و شب دارد با من سرِ جنگ،
هر نفس از صدف سینهی تنگ،
دامن افشان گهر آورده به چنگ
وان گهرها، همه کوبیده به سنگ!
فریدونِ مشیری.
برای نهنگ گوژپشتِ میون آبهای اقیانوس که پیرترین و شاید خستهترین شده.
با همین دیدگان اشکآلود،
از همین روزنِ گشوده به دود،
به پرستو، به گل، به سبزه درود!
به شکوفه، به صبحدم، به نسیم،
به بهاری که میرسد از راه...
چند روز دگر به ساز و سرود.
ما که دلهایمان زمستان است،
ما که خورشیدمان نمیخندد،
ما که باغ و بهارمان پژمرد،
ما که پای امیدمان فرسود
ما که در پیش چشممان رقصید،
این همه دود زیر چرخ کبود،
سرِ راه شکوفههای بهار،
گریه سر میدهیم با دل شاد،
گریهی شوق با تمام وجود!
سالها میرود که از این دشت،
بوی گل یا پرندهای نگذشت
ماه دیگر دریچهای نگشود،
مهر دیگر تبسمی ننمود.
اهرمن میگذشت و هر قدمش
نیز به هول و مرگ و وحشت بود،
بانگ مهمیزهای آتشریز
رقص شمشیرهای خونآلود!
اژدها میگذشت و نعرهزنان
خشم و قهر و عتاب میفرمود
وز نفس های تندِ زهرآگین،
باد همرنگ شعله برمیخاست
دود بر روی دود میافزود.
هرگز از یاد دشتبان نرود،
آنچه را اژدها فکند و ربود،
اشک در چشم برگها نگذاشت،
مرگ نیلوفرانِ ساحل رود.
دشمنی کرد با جهان پیوند،
دوستی گفت با زمین بدرود،
شاید ای خستگان وحشت دشت،
شاید ای ماندگان ظلمت شب،
در بهاری که میرسد از راه،
گل خورشید آرزوهامان،
سر زد از لای ابرهای حسود.
شاید اکنون کبوتران امید،
بال در بال آمدند فرود،
پیش پای سحر بیفشان گل،
سر راه صبا بسوزان عود،
به پرستو، به گل، به سبزه... درود.
فریدونِ مشیری.
pour elle.
در من کسی پیوسته میگرید،
این من که از گهواره با من بود،
این من که با من، تا گور همراه است.
دردی.ست چون خنجر
یا خنجری چون درد،
همزادِ خون در دل.
ابریست بارانی
ابری که گویی گریههای قرنها را در گلو دارد،
ابری که در من،
یکریز می بارد.
شب های بارانی،
او با صدای گریهاش غمناک میخواند،
رودیست بیآغاز و بیانجام
با های های گریهاش در بی کرانِ دشت میراند.
پیری حکایت گوست،
کز کودکی با خود مرا میبرُد،
در باغهای مردمی گریان،
اما چه باغی؟ دوزخی کآنجا
هر دم گلی نشکفته میپژمرد.
او در هوای مهربانی بال میآراست،
_ کی مهربانی باز خواهد گشت ؟
_ نه، مهربانی... آغاز خواهد گشت.
از عهدِ آدم، تا من که هر دم
غم بر سرِ غم میگذارم.
آن غمگسارِ غمگساران را به جان خواندیم،
وز راه و بیراه،
عاشق وَش از قرنی به قرنی سوی او راندیم،
وان آرزوانگیزِ عیار،
هر روز صبری بیش میخواهد ز عاشق
دیدار را جان پیش می خواهد ز عاشق.
وانگه که رویی مینماید،
یا چشم و ابرویی پریوار
بازش نمیدانند،
نقشش نمیخوانند،
دل میگریزانند ازو چون وحشتی افتاده در آیینهی تار!
هرگز نیامد بر زبانم حرفِ نادلخواه
اما چه گفتم؟ هر چه گفتم، آه!
پای سخن لنگ است و دستِ واژه کوتاه است
از من به من... فرسنگها راه است...
خاموشم امّا،
دارم به آوازِ غمِ خود میدهم گوش،
وقتی کسی آواز می خواند،
خاموش باید بود،
غم داستانی تازه سر کردهست
اینجا سراپا گوش باید بود؛
_درد از نهادِ آدمیزاد است!
آن پیرِ شیرین کارِ تلخ اندیش
حق گفت، آری آدمی در عالمِ خاکی نمیآید به دست، امّا
این بندیِ آز و نیازِ خویش،
هرگز تواند ساخت آیا عالمی دیگر ؟
یا آدمی دیگر...؟
@Manelios
_ ای غم! رها کن قصهی خونبار!
چون دشنه در دل مینشیند این سخن امّا،
من دیدهام بسیار مردانی که خود میزانِ شأنِ آدمی بودند،
وز کبریای روح بر میزانِ شأنِ آدمی بسیار افزودند.
_ آری چنین بودند!
آن زندهاندیشان که دستِ مرگ را بر گردنِ خود شاخِ گل کردند،
و مرگ را از پرتگاهِ نیستی تا هستیِ جاوید پُل کردند.
_ ای غم! تو با این کاروانِ سوگواران تا کجا همراه میآیی؟
دیگر به یادِ کس نمیآید،
آغازِ این راهِ هراس انگیز
چونان که خواهد رفت از یادِ کسان افسانهی ما نیز!
_ با ما و بی ما آن دلاویزِ کهن زیباست،
در راه بودن سرنوشتِ ماست،
روزِ همایونِ رسیدن را... پیوسته باید خواست.
_ ای غم! نمی دانم.
روزِ رسیدن، روزیِ گامِ که خواهد بود،
اما درین کابوسِ خونآلود،
در پیچ و تابِ این شبِ بُنبست،
بنگر چه جانهای گرامی، رفتهاند از دست...!
هـوشنگ ابتهاج.
بیست و هشتم بهمنماه صفر چهار.
امشب از آسمان دیدهی تو،
روی شعرم ستاره میبارد،
در سکوت سپید کاغذها،
پنجههایم جرقه میکارد.
شعر دیوانهی تبآلودم
شرمگین از شیار خواهشها،
پیکرش را دوباره میسوزد،
عطش جاودان آتشها.
آری آغاز، دوست داشتن است،
گرچه پایان راه ناپیداست،
من به پایان دگر نیندیشم،
که همین دوست داشتن زیباست.
از سیاهی چرا حذر کردن،
شب پر از قطرههای الماس است.
آنچه از شب به جای میماند،
عطر سکرآورِ گل یاس است...
فروغ فرخزاد.
بیست و ششم بهمنماه صفر چهار.
" ۳۰ مارس "
«اگر گفتی چی دیدیم؟ یک بادبادک! یادت میآید پارسال اولینبار بود که توی عمرم بادبادک میدیدم؟ اسمش را تو به من یاد دادی.
به آن آقا گفتم:«نگاه کن! بادبادک فرار کرده.»
«کو؟ گفتی از کجا فرار کرده؟»
«از آسمان زندان فرار کرده. اما بهش شلیک نکنیها!»
چشمهای آقاهه پر از اشک شد. برایم سیمیت خرید. به بادبادک هم شلیک نکرد. شاید اگر مادرم هم فرار میکرد، به او شلیک نمیکرد.
اینجی، آن بادبادک چطور فرار کرده بود؟»
نگذار به بادبادکها شلیک کنند.
فریده چیچک اوغلو