«- غنچههای گل سرخ را کنون که میتوانی برچین، چرا شاعر از این عبارت استفاده کرده؟
+ شاید خیلی عجله داشته.
- نهخیر! با اینحال از مشارکتتون ممنونم. به این دلیل که ما خوراک کرمها هستیم بچهها. چون چه باور داشته باشیم چه نه، تک تک ما در این اتاق، روزی از نفس زدن باز میایستیم؛ جسممون سرد میشه و میمیریم. ازتون میخوام که چند قدم جلو بیاید و به چهرهی اونهایی که قبل از شما بودند نگاه کنید. چندبار از کنارشون رد شدید بدون اینکه واقعاً به چهرههاشون دقت کرده باشید؟ چندان تفاوت زیادی با شما ندارن، اینطور نیست؟ مدل موهای یکسان، سرشار از هورمون، درست مثل شما؛ شکست ناپذیر، درست مثل همون چیزی که شما احساس میکنید. دنیا صدف اونهاست، اونها هم باور داشتند که برای هدفی بزرگ مقدر شدند... درست مثل بعضی از شماها. چشمهای اونها پر از امیدواریه، درست مثل شما! آیا اونها در انتظار آخرین فرصت ناچیز زندگیشون نبودند؟ درحالیکه دیگه خیلی دیر شده بود... چون همونطور که میبینید آقایون، این پسرها حالا دارن خاک گلهای نرگس رو بارور میکنند؛ اما اگه خوب گوش کنید... بیاین نزدیکتر... میتونید زمزمههایی که براتون باقی گذاشتند رو بشنوید... برید جلد، گوش کنید... میتونید بشنوید؟ کارپه... شنیدید؟ کارپه دیِم! دم رو غنیمت شمارید بچهها، زندگیتونو خارقالعاده کنید.»
جان کیتینگِ جان.
انجمن شاعران مرده، هزار و نهصد و هشتاد و نه.
«- غنچههای گل سرخ را کنون که میتوانی برچین، چرا شاعر از این عبارت استفاده کرده؟
+ شاید خیلی عجله داشته.
- نهخیر! با اینحال از مشارکتتون ممنونم. به این دلیل که ما خوراک کرمها هستیم بچهها. چون چه باور داشته باشیم چه نه، تک تک ما در این اتاق، روزی از نفس زدن باز میایستیم؛ جسممون سرد میشه و میمیریم. ازتون میخوام که چند قدم جلو بیاید و به چهرهی اونهایی که قبل از شما بودند نگاه کنید. چندبار از کنارشون رد شدید بدون اینکه واقعاً به چهرههاشون دقت کرده باشید؟ چندان تفاوت زیادی با شما ندارن، اینطور نیست؟ مدل موهای یکسان، سرشار از هورمون، درست مثل شما؛ شکست ناپذیر، درست مثل همون چیزی که شما احساس میکنید. دنیا صدف اونهاست، اونها هم باور داشتند که برای هدفی بزرگ مقدر شدند... درست مثل بعضی از شماها. چشمهای اونها پر از امیدواریه، درست مثل شما! آیا اونها در انتظار آخرین فرصت ناچیز زندگیشون نبودند؟ درحالیکه دیگه خیلی دیر شده بود... چون همونطور که میبینید آقایون، این پسرها حالا دارن خاک گلهای نرگس رو بارور میکنند؛ اما اگه خوب گوش کنید... بیاین نزدیکتر... میتونید زمزمههایی که براتون باقی گذاشتند رو بشنوید... برید جلد، گوش کنید... میتونید بشنوید؟ کارپه... شنیدید؟ کارپه دیِم! دم رو غنیمت شمارید بچهها، زندگیتونو خارقالعاده کنید.»
جان کیتینگِ جان.
انجمن شاعران مرده، هزار و نهصد و هشتاد و نه.
به دلم افتاد که بگم؛
گریه کردن، داغیِ قفسه سینهی ما رو کم میکنه و جاری شدن اشکها، انگار فریاد میزنه که صاحب اون نگاه، مثلِ آبی روان، زلال و زندهست.
پس بابتش سرزنش نکنید و سرزنش نشید.
به قول آقای عبدالجبّار کاکایی که همین چندلحظه پیش گفتن؛
«صادقانهترین لحظهی انسان، لحظهی گریستن اوست.»
۱۹ خرداد؛ سهشنبه
فروغم در سر میخوانَد؛
«بعدها نام مرا باران و باد،
نرم میشویند از رخسار سنگ،
گور من گمنام میماند به راه
فارغ از افسانههای نام و ننگ...»
« دیگر به سختی میتوان آوازی شنید. قدیمترها همهجا صدای آواز بلند بود، اینجا، آنجا، همهجا. ابری از غبار همهچیز را خُرد میکند؛ اول شاعران را و بعد عشقها را... بعد، درست در لحظهای که خیال میکنی سیراب شده و رفتهرفته دارد محو میشود، باز میگردد و بر شعر، بر مغزهای ما، سایه میافکند و با حرکاتی مرموز میگوید که خیال رفتن ندارد.»
تعویذ.
روبرتو بولانیو.
سلام، وقتتون بخیر. من دنبال فیکشن «ممنوعه »هستم ولی نتونستم پیداش کنم. خواستم بپرسم هنوز جایی هست که بشه مطالعهاش کرد یا کانال/آرشیوی دارید که معرفی کنید؟