Melody7979
Ссылка на комментарийКодекс поведенияПортал безопасности Wattpad
چه خبرا دوستان؟
حالتون خوبه؟
moonriver85
این داستان را که بخوانی، قدر سلامتیات را میدانی
و میفهمی چه نعمت بزرگی را، ناآگاهانه، در اختیار داری…
ههری دختریست که پشت شیشههای بیمارستان زندانی شده.
از کودکی تا نوجوانی، زندگیاش در راهروهای سفید و اتاقهای سرد گذشته؛
جایی که در آن بزرگ شده و همزمان با بیماریاش جنگیده است.
او مبتلا به فیبروز کیستیک است؛
بیماری ژنتیکیِ شدیدِ تنفسی که از کودکی آغاز میشود
و نفس کشیدن را به نبردی هرروزه تبدیل میکند.
هر روز، نیمهجان روی تخت دراز میکشد؛
سرم در دست،
و سهمش از زندگی فقط تماشای بیرون از پشت پنجرههاست.
ههری به همسنوسالهایش حسادت میکند،
به مردمی که آنسوی شیشهها
زندگی عادی و نرمالی دارند؛
همان چیزی که او هرگز نداشته
و هر روز آرزویش را کرده است.
هر صبح که بیدار میشود،
به خودش قول میدهد اینبار درمان را جدیتر بگیرد،
قویتر باشد
و از این بیمارستان لعنتی رها شود.
اما آیا…
روز آزادی،
واقعاً قرار است از راه برسد؟
https://www.wattpad.com/story/405620402?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85
moonriver85
یه مسافرتِ کوتاه،در حدِ یه تعطیلات تابستونی...
میتونه زندگیتو به کل تغییر بده..!
تابستونی که قرار بود بهترین و خاطره انگیز باشه برای همه...
اما فقط یادآور تلخیها و تاریکیها میشه...
دختری کنجکاو و ماجراجو که به یه سفرِ کوتاه میره به مکانی مرموز و رازآلود...
اما اونجا متوجه تاریکیها و رازهای پنهانی میشه که دیدشو نسبت به همهچیز عوض میکنه...
و هیچوقت نمیتونه به زندگی سابقش برگرده و ازش آدم دیگهای میسازه...
یه قصر متروکهی ویکتوریایی که در عمق خودش رازها،کینهها،خیانتهای زیادی جای داده...
و داستان های زیادی برای تعریف کردن داره...
خاندانی اشرافی و نجیب که نیمی گرگینه و نیمی خونآشام بودند...
و یه زندگی غرق در راز و تاریکی داشتند اما فقط یک نفر میتونست پرده از این رازها بکشه...
و او کسی نبود جز لوسی...!
https://www.wattpad.com/story/405499548?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85
moonriver85
داستان درمورد یه روانشناس درمانگر به اسم پارک سوجینه که حیطه ی کاریش درمان روان آشفته ی آدم ها و خوب کردن حالشونه...
اما سوجین توی این داستان فراز و نشیب های زیادی رو تجربه میکنه
که حتی خودش رو هم که یه روانشناسه رو دچار افسردگی و اختلالات مختلف میکنه
که بهش نشون میده روانشناسی رشته ایه که فقط از دور بدون دردسر و بینقص به نظر میرسه
و از نزدیک،بسیار سخت و دشوار و پیچیده هست
اگه به رشته ی روانشناسی و فکت های اون و اختلالات مختلف علاقه داری،حتما این داستان رو از دست نده..!
https://www.wattpad.com/story/405198101?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85
moonriver85
قصر جاییه که توش آدم خوبی بودن یا عادل بودن بزرگترین جرمه!
سیاست های کثیف،جرم و جنایت های بزرگ و توطئه جای جای قصر رو فرا گرفته...
تنها چیزی که همه توی این قصر بهش چنگ میزنن و به خاطرش مرتکب قتل های بزرگ میشن،قدرته!
محبوبیت،شهرت و احترام همش به وسیله ی قدرت میاد
اینجا مهربون بودن عاشق بودن عادل بودن بزرگترین ضعفه
و فقط آدم بدی بودن بد ذات بودنه که کمکت میکنه به قدرت برسی!
قدرتی که به کثیف ترین شکل ممکن بدست اومده،اما به شگفت انگیزترین شکل ممکن پایدار میمونه...
_زندانبان،غریبه ی آشنا
روایت عشقی بر سایه ی اختلاف طبقاتی و پستی و بلندی های فراوان اما حقیقی و پاک؛♥️
https://www.wattpad.com/story/404992506?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85
Melody7979
چه خبرا دوستان؟
حالتون خوبه؟
Melody7979
دخترای خوشگلم
❤روزتون مبارک❤
Kim_nora85
سلام ملودی چطورییی
Theaurrora
جیسونگ پسری ساده و معصوم بود، ولی پشت لبخند ملایمش یه راز تاریک پنهون بود. چیزی که مینهو خیلی دیر فهمید... و وقتی فهمید، وارد جهنمی شد که جیسونگ با دست های خودش ساخته بود.
-"من اون فرشتهای نیستم که تو تو خیالهات ساختی، لی مینهو... من زهر میریزم تو جامی که با لبخند بهت تعارف میکنم. دنیامون پر شده از درد و وسواس، جایی که تنها راه زندگی کنار من، قدم زدن تو سقوطه.
حالا بگو، میتونی این شیطان رو دوست داشته باشی؟ یا اینکه این عشق لعنتی، آخرش ما رو نابود میکنه؟"
اگه دنبال فیکشن مینسونگ هستی که با لطافت شروع میشه ولی آرومآروم کشیده میشی به دنیای تاریکی که از اعتماد، کنترل میسازه و از عشق، وسواس، پیشنهاد میدم موگه رو بخونی:)
خوشحال میشم به جمع برف کوچولوهای من بپیوندی♡
https://www.wattpad.com/story/397971590?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=Theaurrora
moonriver85
‹ میگذرانیم جهانِ گذران را .... ›️
•
هفت دوست، یک قلعهی متروکه، و افسانهای که میگوید دیوارهای کنگلو هنوز صدای ارواح گذشته را در خود نگه داشتهاند.
آنها برای هیجان و کنجکاوی قدم به تاریکی میگذارند… اما خیلی زود میفهمند که قلعه فقط سنگ و خاک نیست، چیزی آنجا بیدار است.
ماجراجوییای پر از ترس، راز و لحظههایی که هرکس باید با شجاعت یا ضعف واقعی خودش روبهرو شود.
•
اثری با ایده پردازی، داستان سرایی و شخصیت سازی #S_M_H و به قلم مشترک با من...!.
#هپی_اند #ایران_و_ایرانی
https://www.wattpad.com/story/401142399