سلام مهربونا...*~*
دادگاه بیصدای عطرها دو روز پیش آنپابلیش شد. امشب پارت اول ورژن جدیدش رو براتون آپ کردم. کلیت داستان همونه اما وقایع قراره تغییر کنه. جور دیگهای اتفاقات رقم بخوره. از زاویهی دیگهای داستان شکل بگیره. سعی میکنم حد سادگی نگارش داستان رو تغییر ندم تا همچنان همون نسخهی مورد علاقهتون باشه اما در راستای بهتر کردنش، تغییراتی ایجاد میشه.
امیدوارم اینبار هم داستان رو بخونید و ازش حمایت کنید. به هرحال فقط به خاطر شما اینجاست.
سلام مهربونا...*~*
دادگاه بیصدای عطرها دو روز پیش آنپابلیش شد. امشب پارت اول ورژن جدیدش رو براتون آپ کردم. کلیت داستان همونه اما وقایع قراره تغییر کنه. جور دیگهای اتفاقات رقم بخوره. از زاویهی دیگهای داستان شکل بگیره. سعی میکنم حد سادگی نگارش داستان رو تغییر ندم تا همچنان همون نسخهی مورد علاقهتون باشه اما در راستای بهتر کردنش، تغییراتی ایجاد میشه.
امیدوارم اینبار هم داستان رو بخونید و ازش حمایت کنید. به هرحال فقط به خاطر شما اینجاست.
من حواسم بود فیک نیکتوفیلیا آپ نکردم. میخوام اجازه بدید برای دو هفتهی دیگه هم آپ نکنم. نمیدونم شاید منصرف شدم و انجامش دادم. هفتهی پیش به خودم گفتم هفتهی بعد با جبرانی براتون آپ میکنم و امروز همون روزه ولی هنوز نمیتونم آپ کنم. خیلی سخت نیست. فیک نوشته شده، آمادهاست، فقط باید ویرایش بشه و آپ بشه. اما نمیتونم. حتی برای منم که معمولا هرچی میشه برنامهی حفظ آرامشم سر جاشه، این شرایط کاری میکنه تسلیم غم و اندوه بشم.
من دوست عزیزی رو از دست دادم.
میخوام جوری که لایقشه براش سوگوار و عزادار باشم. اجازه بدم قلبم پاره پاره بشه و اندوه نبودنش همهچیز رو کنترل کنه. دریایی از تاریکی غرقم کنه. میخوام درد نبودنش رو بچشم. تو هرنفس حس کنم. بذارم روی تمام خاطراتمون کشیده بشه. لحظات بوی نم اشک بگیره. بوی خاکسپاری.
دیگه نیست. دیگه هیچوقت تو بدترین زمانبندی بهم زنگ نمیزنه. یهو دستور نمیده برم خونهاش و براش دسر درست کنم چون شب خانوادهی شوهرش میان. نخودفرنگیهای هیچ سوپ و غذایی رو جدا نمیکنه اما من این کار رو میکنم و با هرنخودفرنگی، یکی از آرزوهایی که برای زندگیش داشت رو یاد میکنم.
بچههاش رو از دستم فراری میداد تا مبادا حد زیاد ویروس مرگبار اخلاقگرایی و قانونمند بودن و برنامهریزی زیادم رو بهشون سرایت بدم و به خودخواهی زیاد خودم مبتلاشون کنم.
گاهی میفرستادم روی ترازو تا ثابت کنه خوب نیستم و وزن کم کردم. عادت داشت بهم یادآوری کنه کار کردن نمیتونه تفریح باشه و اگه یکی از بچههاش مثل من وسواس بینقصی بگیره،سرم رو قطع میکنه.
برای تمام اینها و خیلی بیشتر از اینها عزادارم اما خوب میشم. حالا اونکه شبیه یه شبح بین ما مونده و نگاهمون میکنه پس نشونش میدم چقدر ارزشمند بود و چقدر نبودش آزارم میده. چون لايق اینکه بهترین سوگواری رو براش انجام بدم. بعد یه دست از لباسهاش رو تو جا لباسیم میذارم و هربار که آماده میشم جایی برم، یاد این میفتم که میخواست همهچیز رو بدونه و دریای تاریک قلبم رو روشن کنه اما من نذاشتم. تا اینکه از دست دادم. برای همیشه.
سلام عزیزم خوبی؟
ببخشید من ی سوال خارج از موضوع داستا ها داشتم اونم این که این عکس هایی که آخر هر چیتر داستان the weakening of the exile of the moon میزاشتی رو با چه هوش مصنوعی درست کردی؟
یرای کار های دانشگاهم میخوام ممنون میشم اگر بهم بگی
سلام عزیزم خوبی
عزیزم اگر اشتباه نکنم شما یه مجموعه وانشات هم داشتید؟
میخواستم بدونم توی اون مجموعه وانشات یه شات بود که بکیهون مجری بود بعد چانیول که همسرش بود دعوت کرده بود برنامه و همه راجب زندگی خصوصی میپرسیدن ازشون