یونجون برای بار هزارم بومگیوی غم زده ای که کنارش نشسته بود و به ستاره های درخشان خیره شده بود و زانوهاش رو بغل کرده بود رو از نظر گذروند.
درسته دلیل غمگین بودن و ترس بومگیو کوچولوی کنارش قاتلی ناشناخته بود که درست شب های دوشنبه ی هر هفته یه دانش آموز از دبیرستان دونگچئونشون رو به قتل میرسوند و با ردی از خون کف دست مقتول هارو رو با جمله ی (انسان هایی مثل شما حق زندگی کردن ندارن) تزئین می کرد.
هیچکس جز خود قاتل عوضیش خبری از دلیل این قتل ها نداشت و ممکن بود هدف بعدی قاتل یکی از همین دونفر یا یکی از بقیه ی دانش آموز ها می بود..... https://www.wattpad.com/story/413260885?utm_source=android&utm_medium=org.telegram.messenger&utm_content=share_reading&wp_page=reading_part_end&wp_uname=Aurewrite
میدونم خیلی وقته براتون چیزی ننوشتم و از این بابت ناراحت و شرمندهام.
حالم خوب نیست این روزها. چیز خاصی نشده. اتفاق بد جدیدی نیوفتاده. صحیح و سالمم اما انگا زنده نیستم. نمیتونم برگردم به زندگی. زیر آبم با نفس حبس شده. دست و پا میزنم بلکه بتونم برسم به سطح آب. برسم به خشکی. برسم به شما. ولی نمیتونم.
اما ولتون نمیکنم. برمیگردم. امروز نشد فردا. حتما برمیگردم تا محتوایی که توی سرم میرقصه رو مکتوب کنم براتون. تا بخونید و چند لحظه از دنیا جدا شید. شما هم ولم نکنید باشه؟ زود برمیگردم.