O_whale52
خیلی نیاز دارم تجربه کنم. بنویسم. خیلی دلم برای نوشتن تنگ شده. روزهای سختی رو دارم میگذرونم. درواقع میگذرونیم. هر روز از خواب بیدار میشم و مدام از خودم میپرسم چطور قدرتی رو پیدا میکنم که دوباره همون کاری رو که دیروز انجام دادم و از مدتها پیش هم غیر از اون کاری انجام ندادم ادامه بدم. از کجا قدرتش رو پیدا میکنم که این کارهای پوچ، این هزاران هزار نقشه رو که اصلا معلوم نیست به جایی برسن، این تقلاها برای بیرون اومدن از فلاکت خردکننده، تلاشهایی رو که همیشه مردهزاده به دنیا میان پیش ببرم. با همهی اینها، هنوز امید رو ول نکردم. تا وقتی نفس میکشم امید دارم. تهش یه چیزی هست که نمیذاره کامل بشکنم یا بیتفاوت باشم.