این داستان را که بخوانی، قدر سلامتیات را میدانی
و میفهمی چه نعمت بزرگی را، ناآگاهانه، در اختیار داری…
ههری دختریست که پشت شیشههای بیمارستان زندانی شده.
از کودکی تا نوجوانی، زندگیاش در راهروهای سفید و اتاقهای سرد گذشته؛
جایی که در آن بزرگ شده و همزمان با بیماریاش جنگیده است.
او مبتلا به فیبروز کیستیک است؛
بیماری ژنتیکیِ شدیدِ تنفسی که از کودکی آغاز میشود
و نفس کشیدن را به نبردی هرروزه تبدیل میکند.
هر روز، نیمهجان روی تخت دراز میکشد؛
سرم در دست،
و سهمش از زندگی فقط تماشای بیرون از پشت پنجرههاست.
ههری به همسنوسالهایش حسادت میکند،
به مردمی که آنسوی شیشهها
زندگی عادی و نرمالی دارند؛
همان چیزی که او هرگز نداشته
و هر روز آرزویش را کرده است.
هر صبح که بیدار میشود،
به خودش قول میدهد اینبار درمان را جدیتر بگیرد،
قویتر باشد
و از این بیمارستان لعنتی رها شود.
اما آیا…
روز آزادی،
واقعاً قرار است از راه برسد؟
https://www.wattpad.com/story/405620402?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85
سلام خوبی؟
ببخشید من الان متوجه شدم بیکازافیو رو نوشتی فصل اول
فصل دوووووم هم داااارهههه؟؟؟؟
من فصل دومممم میخوااااامممم
توروخدا بگوووو
چرا فصل اولش باز نمیشههههه؟؟؟؟
@sajedehbaekhyun
سلام عزیزم قرار بود فصل دوم داشته باشه اما حالا که دارم بازنویسی میکنم پایان همین فصل رو تغییر میدم و یه چیزایی بهش اضافه میکنم که به دو فصل کشیده نشه.
خوب شد پرسیدی بقیه هم بینن❤
@Hoori3907967
سلام خانومیا❤امیدوارم حالتون خوب باشههه
این مدت واقعا شلوغ بودم که دلیلش رو تلگرام توی چنل گفتم و واقعا دلیل موجهیهولی خب سعی میکنم باوجود مشغله ها برگردم و پارتارو بزارم براتون
@nazaninexo وای نه البته که برمیگردممم اگه ننویسم ذهنم منفجر میشه
یکم به داستان های پابلیش شدهام سر و سامون بدم فیکشن جدید هم براتون آپ میکنم حتما.. دلم میخواد با یه داستان خیلی خفن برگردم برای همینه که عجله نمیکنم