Oyun1485

برای خوندن پارت جدید بیکاز عاو یو، پارت ششم مجدد چک بشه، بخش جدید از جایی که یه ایموجی پروانه آبی گذاشتم شروع شده ^^

Oyun1485

سلام به همه، اویون صحبت می‌کنه. این پیام درباره فیکشن Because Of You «بخاطر تو» هست.
          همونطور که می‌دونین این فیکشن درحال بازنویسی هست برای همین، بخاطر یک سری مسائل و به هم نخوردن تعداد پارت‌ها، باید کمی روند آپلود پارت‌ها تغییر کنه.
          بدین صورته که هرپارت از فیکشن ممکنه چندبار آپدیت بشه و هربار بخش جدیدی از داستان به پارت پابلیش شده اضافه بشه.
          برای مسائل حدودا دوهفته پیش "پارت 6" پابلیش شده بود و حالا بخشی از ادامه داستان رو قراره امروز به پارت 6 اضافه کنم.
          پس یعنی امروز بجای ایجاد پارت 7، بخش جدید در ادامه‌ی همون آخرین پارت یعنی پارت ششم آپدیت میشه.
          متأسفانه مجبورم با این روند داستان رو آپلود کنم تا بازدیدها و ووت‌ها و کامنت‌های داستان به هم نریزه.
          امیدوارم براتون قابل درک باشه
          هربار که پارت ۶ یا پارت‌های آینده مجدد آپدیت بشن با پیامی توی بوردم بهتون اطلاع میدم و همینطور داخل پارت بخش جدید رو با یک لاین از بخش قبلی جدا می‌کنم که پیدا کردن پارت جدید براتون سخت نباشه‍♀

moonriver85

این داستان را که بخوانی، قدر سلامتی‌ات را می‌دانی
          و می‌فهمی چه نعمت بزرگی را، ناآگاهانه، در اختیار داری…
          هه‌ری دختری‌ست که پشت شیشه‌های بیمارستان زندانی شده.
          از کودکی تا نوجوانی، زندگی‌اش در راهروهای سفید و اتاق‌های سرد گذشته؛
          جایی که در آن بزرگ شده و هم‌زمان با بیماری‌اش جنگیده است.
          او مبتلا به فیبروز کیستیک است؛
          بیماری ژنتیکیِ شدیدِ تنفسی که از کودکی آغاز می‌شود
          و نفس کشیدن را به نبردی هرروزه تبدیل می‌کند.
          هر روز، نیمه‌جان روی تخت دراز می‌کشد؛
          سرم در دست،
          و سهمش از زندگی فقط تماشای بیرون از پشت پنجره‌هاست.
          هه‌ری به هم‌سن‌وسال‌هایش حسادت می‌کند،
          به مردمی که آن‌سوی شیشه‌ها
          زندگی عادی و نرمالی دارند؛
          همان چیزی که او هرگز نداشته
          و هر روز آرزویش را کرده است.
          هر صبح که بیدار می‌شود،
          به خودش قول می‌دهد این‌بار درمان را جدی‌تر بگیرد،
          قوی‌تر باشد
          و از این بیمارستان لعنتی رها شود.
          اما آیا…
          روز آزادی،
          واقعاً قرار است از راه برسد؟
          https://www.wattpad.com/story/405620402?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85

sajedehbaekhyun

سلام خوبی؟ 
          ببخشید من الان متوجه شدم بیکازاف‌یو رو نوشتی فصل اول 
          فصل دوووووم هم داااارهههه؟؟؟؟
          من فصل دومممم میخوااااامممم 
          توروخدا بگوووو
          چرا فصل اولش باز نمیشههههه؟؟؟؟ 

Oyun1485

@sajedehbaekhyun 
            سلام عزیزم قرار بود فصل دوم داشته باشه اما حالا که دارم بازنویسی می‌کنم پایان همین فصل رو تغییر میدم و یه چیزایی بهش اضافه می‌کنم که به دو فصل کشیده نشه.
            خوب شد پرسیدی بقیه هم بینن❤
Antworten

Hoori3907967

دلم ی فیکشن دیگه از بکهیون میخوااااددد

Selinamaquin23

@Hoori3907967 شما چنل تلگرامشون رو دارین؟
Antworten

Oyun1485

@Hoori3907967  
            سلام خانومیا❤امیدوارم حالتون خوب باشههه
            این مدت واقعا شلوغ بودم که دلیلش رو تلگرام توی چنل گفتم و واقعا دلیل موجهیهولی خب سعی می‌کنم باوجود مشغله ها برگردم و پارتارو بزارم براتون
Antworten

Selinamaquin23

@Hoori3907967  من هنوزم منتظرم بذاره( because of you)
Antworten