زاغ به ماه خیره شد و لب زد:
-تا وقتی درخشانترین چیزی باشی که تا حالا دیدم، هیچ وقت ولت نمیکنم!
این داستانِ زاغیه که از گشتن دنبال درخشانترین جواهر روی زمین، خسته شده بود. اما یک شب، متوجه ماهی میشه که همیشه جلوی چشمش بود اما نمیدیدش. ماه بزرگترین و درخشانترین جواهر دنیا نبود؟
پس به سمت ماه پرواز کرد و روی ماه نشست تا محبوب ماه باشه.
اما نگاهش رو هیچ وقت از زمین نگرفت؛ تا اگه چیزی بهتر از ماه دید فورا ماه رو ترک کنه.
این زاغ تشنهی چیزهای جدید و درخشان، قصهگوی داستانهای ماست! هیچ چیز از چشم تیز اون پنهان نمیمونه. به لونهی محبوب ماه، خوش اومدید~
- JoinedJuly 27, 2025
Sign up to join the largest storytelling community
or
تازه واتپد من هنوز سر پابلیش پارت جدید یا ادیت پارت قدیمی اذیتم میکنه. خدا کنه تا چهارشنبه درست شه وگرنه میزنم ذو شقهاش میکنمView all Conversations
Story by RavenUponMoon
- 1 Published Story
Wolf without Scent|گرگ بیرایحه
2.5K
305
19
*درحال ادیت*
اگه قصد خوندنش رو دارید فعلا دست نگهدارید
شاهزادهی مطرود جئونها، در طی سفرش به یک شهر مرزی، م...