Sign up to join the largest storytelling community
or
امروز برای خرید یچیز ضروری بازار بودم، هیشکی نبود، خلوت، ساکت، نه بوی عیدی درکار بود، نه مردم خوشحالی... برای همون یچیزی که میخواستم ناقابل ۵ملیون کارت کشیدم اومدم بیرون، باورم نمیشد:) لباس عید و خ...View all Conversations
Stories by Fata
- 6 Published Stories
دزد اسپرم
134K
18K
49
تهیونگ بعد از فهمیدن اینکه یه قسمت اضافی توی بدنش داره می خواست قبل از در اوردنش ازش استفاده بکند.
مرد با سگ...
+17 more
نطفهی شیطان
63K
8.3K
33
جادوگر گفته بود: اگر خواهرش میخواهد باردار شود، باید هفت شب متوالی، درست از ساعت یک بامداد تا پیش از طلوع آف...
+22 more
قنادی مردگان
127K
17.3K
60
کابوسهایی که هر شب از خواب میپراندنش، صبحها با بدنی کبود و زخمی،خیس و گاهی لخت از خواب بیدار میشد. روان...