Daftar untuk bergabung dengan komunitas bercerita terbesar
atau
امروز برای خرید یچیز ضروری بازار بودم، هیشکی نبود، خلوت، ساکت، نه بوی عیدی درکار بود، نه مردم خوشحالی... برای همون یچیزی که میخواستم ناقابل ۵ملیون کارت کشیدم اومدم بیرون، باورم نمیشد:) لباس عید و خ...Lihat semua Percakapan
Cerita oleh Fata
- 6 Cerita Terpublikasi
نطفهی شیطان
63K
8.3K
33
جادوگر گفته بود: اگر خواهرش میخواهد باردار شود، باید هفت شب متوالی، درست از ساعت یک بامداد تا پیش از طلوع آف...
قنادی مردگان
127K
17.3K
60
کابوسهایی که هر شب از خواب میپراندنش، صبحها با بدنی کبود و زخمی،خیس و گاهی لخت از خواب بیدار میشد. روان...