SUNSET_Vk
خیلی منتظر این روز بودم!
روزی که روبهروی نگاه تو کوچیکترین کارهام رو انجام بدم.
غذا بخورم، کتابهام رو درون قفسه بگذارم، به گلها آب بدم و غذای گربه سفید و سیاهمون رو توی ظرف نارنجیش بریزم.
پردهها رو غروب به محض تاریک شدن باز کنم و روی توری فلزی لباسهایِ هردومون رو پهن کنم.
شبها بعد از خسته برگشتن از کار در گلخونه، به جای یک بشقاب دوتاش رو بچینم و برام مهم باشه تو از مزه متنفری و منم ازش استفاده نکنم.
دو بالش روی تخت بگذارم و پتوم رو با تو شریک بشم. توی تمام مسافرتها دوتا لبخند توی عکس ببینم و توی مشکلات دست تو من رو به راه درست برگردونه.
صادقانه خیلی وقت گذاشتم تا روزی بیاد که دیوارهای خونه هم آبی باشن و سبز،رنگ وجود تو!
از من از احوال تو بپرسند و رینگ درون دست هردومون یک شکل باشه. مسیر خونههامون از یک راه پر درخت و یکسان بگذره و فامیلی تو جاش رو به مال خودم بده.
من واقعا ترجیح میدم یک گناه رو روزی صد بار با تو تکرار کنم، خسته بشم، عصبی بشم و حتی درمونده بمونم. به آهنگ مورد علاقت ساعتها گوش کنم و از حفظ بخونم، حتی اگه سلیقم نباشه!
حالا بگو ببینم با اینحال؛ کی اهمیت میده که تو ده ساله خونه رو برای آسمون ترک کردی...
لیلیوم سفیدِ من؟!
#خاطرات نبودنت/اینبار؛
"برایِ آسمان"
~I Wanted to Leave