eva-vkook
سلام گلم امیدوارم حالت خوب باشه:)
بعد خوندن فیک (جگرگوشه)عاشق قلمت شدم کاش بازهم بنویسی ^^
@SUNSET_Vk
2
Works
1
Reading List
154
Followers
#خاطرات نبودنت/اینبار "یاس" V POV: این اواخر مثل بهار بود... بیتعادل اما طناز؛ درست مثل یک باغ سبز بعدِ بارون، هنوز زیر چاله چشمهاش پر از اشک بود و حتی اگه از کنارش میگذشتی هم بویِ ملایم نفسهای ناآرومش از روی حصار سینش، مثل " یاسهای" پیچیده به در ورودیِ پارک به مشام میرسید... این اواخر دقیقا مثل خورشید اردیبهشت، یک لحظه از تابش و خندههای سُرخش، تمام وجودم رو با لذت و ولع میسوزوند و یک لحظه هم جوری تبسم لبهاش رو تا روزها پنهان میکرد که حتی دلم برای دیدن فاصله بین دو لبِش تنگ میشد و مجدد باید شالِ گوشه کمدم رو از سردی نگاهش، روی لباسهای نازک بهاریم میپیچدم... به من گفته بود؛ پیش از اینها به من گفته که یک روز مثل نسیم آخر شبِ ماه دوم بهار، از کنارم رد میشه. درست زمانی که بین ملافههای نرمِ آغوشش خوابیدم و یک دستش رو مثل قسم، به دستم گره کردم... باورم نکردم چون؛ چشمهای خمارش بیشتر از اینها اعتبار بودن رو به قلبم بخشید و من بیاینکه لحظهای به آیندهی ایستاده اون سمت پل نگاه کنم، غرق حال و همین الآن با اون و بویِ خوب شانههاش بعد از یک تکیه طلانی و رفع خستگی بعد از تموم روزهای ظالم بودم... روی قولش موند؛ بیشتر از اینکه پاهاش رو به ماسه های دریایِ خاطراتمون فشار بده و ردشون رو محکم بگذاره، این وعدهی رفتنش بود که محکمتر از ضربه تنهایی قبل از بودنش به روحم مُهر شد و حالا دفتر مهر و موم شدهی "عشق" برای من با یک صفحهی سوخته و خمیده جامونده... درست درون همون خونه، کنار همون باغ، مقابل همون پارک و لابهلای همون ملافهها_
سلام گلم امیدوارم حالت خوب باشه:)
بعد خوندن فیک (جگرگوشه)عاشق قلمت شدم کاش بازهم بنویسی ^^
ببخشید، بیاجازه وارده مسیج بوردت میشم، عزیزم.اگه ناراحت شدی پاکش کن^^
اما خوشحال میشم اگه دوستداشتی یهنگاهی به بوکِ فیکچتهام بندازی و اگه خوشتاومد ازش با ووت و کامنت حمایت کنی و ریدرش بشی~♥
https://www.wattpad.com/story/402084858?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=Kookv_Jk_V
هلو هانی
ببخش که بدون اجازه وارد مسیج بوردت شدم،خوشحال میشم یک سر به بوک من بزنی❤️⭐️✨️
https://www.wattpad.com/story/336563574?utm_source=android&utm_medium=org.telegram.messenger&utm_content=share_reading&wp_page=library&wp_uname=ZahraVahidi1
هی سلام ، چطوریییییی؟؟
خواستم بپرسم هیچ ایده ای نداری برای اینکه مارو با یه داستان جدید و قلم زیبات مهمون کنی؟
@imabrwnhzl آره جونم♡ ولی تغیرات داستانی اصلا وجود نداره، فقط باید از نظر نگارشی و املایی تصحیح بشه. باعث خوشحالی عزیزم. شماهم همینطور""
@SUNSET_Vk وای جگرگوشه ادیت میشههههه؟؟؟ ینی قراره تغییرات زیادی داشته باشه؟؟؟ وای خیلی خوبه یه بهونه جدید برای دوباره خوندش دارممم ماهم خوشحال میشیم که داستان جدیدی ازت داشته باشیم ، روزت بخیر باشه و خسته نباشی
@imabrwnhzl سلام عزیزم" 'جگرگوشه' بهکلی ادیت بشه و اگر زمان خالی برام ایجاد شد...چرا که نه، خوشحال میشم مجدد یه راه جدید رو شروع کنیم. اما همینطور که گفتم ادیت 'جگرگوشه' در اولویت هستش جانم و امیدوارم که بهزودی بتونم انجامش بدم"
سلام عشق، جیگرگوشه رو دیشب خوندم و خیلی راحت می تونم بگم "عجب شاهکاری خلق کردی" جـانم.❤
ولی من به یه دوست اروم مثل تو تو زندگیم نیاز دارم
سلام، پریزآد.
میشه بدونم چطور میشه باهاتون ارتباط برقرار کرد؟
#خاطرات نبودنت/اینبار "یاس" V POV: این اواخر مثل بهار بود... بیتعادل اما طناز؛ درست مثل یک باغ سبز بعدِ بارون، هنوز زیر چاله چشمهاش پر از اشک بود و حتی اگه از کنارش میگذشتی هم بویِ ملایم نفسهای ناآرومش از روی حصار سینش، مثل " یاسهای" پیچیده به در ورودیِ پارک به مشام میرسید... این اواخر دقیقا مثل خورشید اردیبهشت، یک لحظه از تابش و خندههای سُرخش، تمام وجودم رو با لذت و ولع میسوزوند و یک لحظه هم جوری تبسم لبهاش رو تا روزها پنهان میکرد که حتی دلم برای دیدن فاصله بین دو لبِش تنگ میشد و مجدد باید شالِ گوشه کمدم رو از سردی نگاهش، روی لباسهای نازک بهاریم میپیچدم... به من گفته بود؛ پیش از اینها به من گفته که یک روز مثل نسیم آخر شبِ ماه دوم بهار، از کنارم رد میشه. درست زمانی که بین ملافههای نرمِ آغوشش خوابیدم و یک دستش رو مثل قسم، به دستم گره کردم... باورم نکردم چون؛ چشمهای خمارش بیشتر از اینها اعتبار بودن رو به قلبم بخشید و من بیاینکه لحظهای به آیندهی ایستاده اون سمت پل نگاه کنم، غرق حال و همین الآن با اون و بویِ خوب شانههاش بعد از یک تکیه طلانی و رفع خستگی بعد از تموم روزهای ظالم بودم... روی قولش موند؛ بیشتر از اینکه پاهاش رو به ماسه های دریایِ خاطراتمون فشار بده و ردشون رو محکم بگذاره، این وعدهی رفتنش بود که محکمتر از ضربه تنهایی قبل از بودنش به روحم مُهر شد و حالا دفتر مهر و موم شدهی "عشق" برای من با یک صفحهی سوخته و خمیده جامونده... درست درون همون خونه، کنار همون باغ، مقابل همون پارک و لابهلای همون ملافهها_
دیشب جگر گوشه رو خوندم... مرسی.. تاحالا نمیدونستم میتونم اینقدر اشک بریزم..
سه ماه از زمانی که جگرگوشه رو خوندم گذشته و هنوزم اینطوریم که " جگرگوشه یه طور دیگه ای قشنگ بود"..
دختر این فیک واقعا فوقالعاده ست.. ممنونم ازت که همچین داستان زیبایی و نوشتی که ازش لذت ببرم طوری که همیشه یادم بمونه .
خیلی خاص ، جدید ، و فوقالعاده ست...
@imabrwnhzl اِی جان! باعث خوشحالی و افتخارم هستش که دوستش داشتی. سلامت و شاد بمون جانم"
Both you and this user will be prevented from:
Note:
You will still be able to view each other's stories.
Select Reason:
Duration: 2 days
Reason: