Sarbadar2025

 عنوان: دل‌نوشته‌ای برای چشمانت
          	
          	فصل اول: نگاه اول
          	
          	همه‌چیز از یک نگاه شروع شد.
          	نه سلامی بود، نه آشنایی‌ای. فقط...
          	او از کنارم گذشت.
          	چشمانش تاریکی شب را می‌شکافت، نگاهی آرام اما سنگین.
          	انگار خدا در آن لحظه خواسته بود زمان را متوقف کند که فقط من بمانم و او.
          	
          	همه شهر در همهمه و شلوغی بود، اما در دل من سکوتی افتاد... سکوتی شبیه آرامش بعد از طوفان.
          	
          	اسمش را نمی‌دانستم، حتی نمی‌دانستم اهل کجاست، اما قلبم برایش خودش را معرفی کرده بود.
          	
          	بعد از آن روز، هر خیابان، هر کوچه، بوی او را می‌داد...
          	من عاشق شده بودم. بی‌دعوت، بی‌دلیل، بی‌اجازه. 
          	ادمه دارد
          	

Sarbadar2025

 عنوان: دل‌نوشته‌ای برای چشمانت
          
          فصل اول: نگاه اول
          
          همه‌چیز از یک نگاه شروع شد.
          نه سلامی بود، نه آشنایی‌ای. فقط...
          او از کنارم گذشت.
          چشمانش تاریکی شب را می‌شکافت، نگاهی آرام اما سنگین.
          انگار خدا در آن لحظه خواسته بود زمان را متوقف کند که فقط من بمانم و او.
          
          همه شهر در همهمه و شلوغی بود، اما در دل من سکوتی افتاد... سکوتی شبیه آرامش بعد از طوفان.
          
          اسمش را نمی‌دانستم، حتی نمی‌دانستم اهل کجاست، اما قلبم برایش خودش را معرفی کرده بود.
          
          بعد از آن روز، هر خیابان، هر کوچه، بوی او را می‌داد...
          من عاشق شده بودم. بی‌دعوت، بی‌دلیل، بی‌اجازه. 
          ادمه دارد