سلام اگه یه فیک با وایب آبی و ژانر فانتزی و درام دوست دارید خوشحال میشم نگاهی به فیک دوست من بندازید و با ووت و کامنت هاتون یکوچولو حمایت کنید:)
-----
_نگاهم نمیکنی، چشمآبی؟... به جرم کدوم گناهم معبودمو ازم گرفتی؟... این همه مدت ازم فاصله گرفتی و هنوز هم فرقی نکردی... تو فرشتهی من بودی؛ کی وقت کردی قلبتو ازم بگیری؟... شاید من اشتباه میکردم... شاید نباید میذاشتم وارد زندگیم بشی!
_آره! نباید میذاشتی... اومدی که همینو بشنوی؟
_دروغ گفتن هم یاد گرفتی؟
_تو زیادی متوهمی... من حقیقتو گفتم.
_با قلبم زیادی بیرحمی، عزیزکرده! یادت نره امروز چقدر شکستیم... قلب من که تکهتکهست، ولی تو به همین تکههای کوچیکم هم رحم نکردی... برای آخرین لحظه فقط یه چیزو از قلبت میخوام: حرفای امروزتو هیچوقت یادت نره... چون تهیونگی که امروز میره، دیگه برنمیگرده!
https://www.wattpad.com/story/397012397?utm_source=android&utm_medium=org.telegram.messenger&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=gahanbakhshmona
https://www.wattpad.com/story/400218726?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=Zeinab_3443
جئون...شاید یک نفر بود اما با هزاران روح...
روحی که عاشق خون بود...
امّا چرا...چرا باید به این آدم تبدیل میشد؟؟
سرنوشت میخواست چی رو رقم بزنه؟اون هم وقتی که با حضور تهیونگ دنیا به دو قسمت تقسیم شد...
((بد و بدتـــر))
امّا قلم سرنوشت به شیوهٔ دیگری تو را غافلگیر میکند...:)
نویسنده:By the pen of: ✦
کاپل:ورس/تهکوک/کوکوی
ژانر #درام#دارک#جنایی#روانشناختی#اسمات#معمایی#ورس#امگاورس
_______
قسمتی دیگر:
شاید اگر او را رها نمی کردند و همچون شیٔ بی ارزش خطابش نمی کردند،پایان راهش چنین نبود...
پایانی که اگرچه از روحش تغذیه میکرد اما "نوری" به قلب مرده اش تقدیدم میکرد...
اما اگر پایان این نور تاریکی باشد چه؟
اگه آن نور "فقط" یک خیال باشد چه؟
فریاد های درون ذهنش...
کاش هیچگاه وجود نداشت:)
فیک فریادی خاموش رو با حمایت شما شروع میکنم♡:)
(پ،ن:ممنون میشم حمایت کنید و شروع به خوندش کنید...