palidus

_ اینقدر تلخ بودن حالت رو خوب می‌کنه؟
          _ اگه شما رو ناراحت می‌کنه و باعث می‌شه عقب بایستید،... بله.
          _ عقب می‌ایستم... دور می‌ایستم... مثل همه‌ی این مدت.
          _ همیشه دیر اومدی... مثل ابراز همدردیت بعد از سه ماه... دیگه دردی نیست که همدرد بخواد... خیلی وقت هم هست که دیگه منی نیست که تو رو بخواد.
          https://www.wattpad.com/story/401838119?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=palidus

Jinisbackhome

سلام قشنگم! 
          من یه چنل راه‌اندازی کردم که قراره محل معرفی فیکشن‌ها باشه — هم فیک‌های خودم و هم فیک‌های سایر نویسنده‌ها. هدفم اینه که نویسنده‌ها بتونن اثرهاشون رو ناشناس منتشر کنن و برای خواننده‌ها هم معرفیِ مرتب و شایسته‌ای فراهم بشه.
          اگر تمایل دارید فیک‌تون رو به‌صورت ناشناس برای من بفرستید تا من توی چنل منتشر و معرفی‌ش کنم، یا اگر علاقه‌مندید همکاری یا تبادل تبلیغ داشته باشیم، لطفاً به «ناشناسِ من» پیام بدید.
          خوشحال می‌شم کمکتون کنم و چنل رو با هم بزرگ کنیم — اگه موافق بودید لطفاً چنل رو به خواننده‌هاتون هم معرفی کنید. 
          ممنون از وقتی که گذاشتید! 
          @StorieLuminoseBot
          

achilawd

سلام عزیزم میشه ایدیتو بدی
Reply

bluejflower

هلو کیوتی ببخشید بدون اجازه وارد مسیج بردت شدم 
          خوشحال میشم سر بزنی . بوس بهت .
          
          
          /میان بهشت و زمین/
          
          همه چی از عدالت خواهی یک فرشته شروع میشه ....
          جفتگیری یک انسان و فرشته باعث بدنیا اومدن پسری مظلوم و دو رگه میشه که از وقتی چشماش رو باز کرد متوجه شد روی اون آزمایش های گوناگونی صورت میگیره ....
          داستان پر فراز و نشیب یک هایبرد خاص و یک انسان....
          
          https://www.wattpad.com/story/381102525?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=share_reading&wp_page=reading_part_end&wp_uname=bluejflower

VK-Cheri

سلام عزیزم ببخشید بی اجازه توی مسیج بوردت پیام میزارم ‌‌..
          من تازه کارم رو توی واتپد شروع کردم و خوشحال میشم اگر دوست داشتید یه سر به فیکم بزنید..
          
          
          
          پسر دستش رو روی سینه مرد مقابلش گذاشت و لب زد : وقتی بچه بودم ارزوی پرواز داشتم ! 
          حس آزادی و سرخوشی وقتی که بین هوا معلقی .. بدون اینکه هیچ فکر و سنگینی احساس کنی "
          قطره اشکی به ارومی از گوشه چشمش چکید و مردمک های لرزونش روی صورت اروم مرد نشست : میای باهم پرواز کنیم ؟"
          
          https://www.wattpad.com/story/374360976?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=VK-Cheri

ammjaus

هایی  (برای رفیقمه )
          خوشحال میشم به فیکم سر بزنید 
          تنکسس 
          لاوووو یووو اللل 
          سلطنت امگاورس و سلطنت ومپایر ها سالیان سال در کنار هم زندگی میکردن و هیچ مشکلی نداشت تا زمانی که پادشاه امگا ها و الفا ها متوجه میشه ومپایر ها عده ای از گرگ های قویشون روسمت خودشون کشوندن و میخوان نسلشون رو با گرگ های نسل اونا قوی تر نگه دارن.
          اما مطلع شدن سلطنت امگاورس همه چیز رو خراب کرد و جنگی بزرگ بین دو نسل به وجود اومد جنگی که حتا با عوض شدن پادشاه ها ادامه داشت .
          سی سال این جنگ طاقت فرسا اسایش و ارامش رو از مردم گرفته بود اما بلاخره کیم تهیون با به تاج و تخت رسیدن بعد از تلاش های زیاد و قوی تر کردن الفاها و گارد بهتر و محکم تر برای دروازه ها و خونه ها به اصطلاح تمام خون اشام ها رو از بین رفتن و کشته شدن .
          اما این زندگی خوب پر از امنیت ارامش فقط تا چند سال طول کشید .
          چون پسر جئون چانگ وو یه جایی مخفی شده و اخرین ومپایر قدرتمنده باقیمونده و نمیشه به راحتی شکستش داد.
          
          https://www.wattpad.com/story/374989599?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=share_reading&wp_page=reading_part_end&wp_uname=BlackButterfly150222