سلام :)
ببخشید دیشب خوابم برد قسمت دوم پارت ۳۵ رو آپ نکردم. شرمندهاتون. الان مطمئنم همه باید خواب باشین. دو ساعت دیگه آپ میکنم. شاید اون موقع بیدار شده باشین. میبوسمتون.
گاهی اوقات توی زندگی شرایطی به وجود میاد که ما فکرشو نمیکنیم..
اونقدر غیرقابل پیش بینی ان که شوکهامون میکنه..
گاهی زندگی مثل عسل شیرینه جوری که عاشقش میشی
گاهی هم عین قهوه تلخ میشه،آدمیزاد حتی روحشم خبردار نیست که قراره تو زندگیش چه اتفاقاتی رخ بده..
تا وقتی خوش و خوشحالی که از چیزایی که قراره رخ بده بیخبری و دغدغه ای نداری
هرچیزی خوب یا بد پیش میاد،میگن همش برای تقدیر و سرنوشتته..
اسمشو "سرنوشت" میذارن اما گاهی آرزو میکنم کاش میشد این سرنوشتو تغییر داد..
تا جایی که خودت توش نقش داری و توش دخیلی
و نصف دیگهی اونو باقی افراد دخیل هستند که توی زندگیت هستن یا در آینده قراره به زندگیت بیان
اما عشق همه چیزو تغییر میده،گاهی همه چیزو از نو میسازه..گاهی اوقات هم همه چیزو خراب میکنه!
-بانو چان
https://www.wattpad.com/story/404875680?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85
"داستانی از پسر گناهکار به اسم لی فلیکس که عاشق فرشته و پسر کلیسا، هوانگ هیونجین میشه."
─ ✩ "کلیسایی که روزی برایش حکم بهشت را داشت، حالا به ویرانسرایی بدل شده بود. جایی سیراب از گناه، سیاه همچون طوفانهای آسمان، و آکنده از تاریکیِ درونش که در دل دیوارهای خوشتراش آن نقش بسته بود"
- تو میتونی یک خدا باشی و من ستایشت کنم، اما این و میدونم که به دنیا اومدی تا دلیل مرگم باشی.
- تا میتونی فرار کن...
چون سایهی سیاه و نفرینشدهی من، تا ابد روی سر تو... و این کلیسا... باقی میمونه.
https://www.wattpad.com/story/393401937?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=hyunlix_hera