angellordfav

سلام دوستای عزیزم و کسایی که تمام این مدت حمایتم کردن و بهم لطف داشتن. 
          	امیدوارم حالتون خوب باشه و از سوگ دی ماه تا به الان یک وضعیت نسبتا نرمالی داشته باشید.
          	چطور مطورید؟ چخبرا؟ 
          	دلتون تنگ نشد برام؟

monettiombra

@angellordfav من در حال بندری زدن چون فهمیدم قراره کامبک شاهکار بدی:
• Reply

angellordfav

@Airooo7272 عزیزممم خبرای خوب تو راهه ها
• Reply

Airooo7272

@angellordfav چرا دلتنگت بودیم...خودت خوب باشی ما هم خوبیم
• Reply

S_melxa811

کریس هاوک فرمانده‌ی واحد عملیاتی، پس از گذشت چندین سال مامور مخفی در پرونده‌ی الکس وولف سمت فرمانده‌ای را کسب کرد.
             الکس وولف قاتلی باهوش زیرک است که تا کنون هیچ ردی در صحنه‌ی جرم از خود به جا نگذاشته است. 
             حال چه می‌شود اگر کریس هاوک پس از دو سال بی‌خبری و هیچ ردی از این قاتل با یک تماس تلفنی درست همان لحظه‌ای که انگیزه‌ی خود را برای دستگیری این قاتل از دست داده است گزارشی دریافت کند؟
          یا چه می‌شود اکر تمامی این ها یک بازی باشد؟
          یا حتی چه می‌شود اگر رابطه ای میان آنها بیشتر از یک فرمانده و قاتل پدید اید؟
          
          https://www.wattpad.com/story/416531820?utm_source=ios&utm_medium=link&utm_content=share_writing&wp_page=create&wp_uname=S_melxa811

junta87

زندگی مقوله پیچیده ایست!
          گاه مهمان شادی و گاه اسیر رنج...
          شعبده جهان به شعبده بازی زندگی، محتمل شده بر انسان.
          این شعبده باز یا ناشی است و یا از قصد می‌نگارد!
          نگارش او به خلق اتفاقاتی می‌انجامد که یا نابودی به بار می‌آورد یا نجات می‌دهد...
          نمی‌دانم، شاید شعبده این شعبده باز به شانس قربانی های انسان نمای او بستگی دارد اما در هر صورت قربانی میخواهد حتی اگر بی‌انصافی باشد...
          هر «حقیقت» زخمی به جا میگذارد،
          و هر «دروغی» ملودی ای را...
          در این دنیای آرمانی، «آرمونیکا» سازیست که منصفانه قربانی میدهد...
          ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~
          نام: Armonica 
          ژانر: بی ال، روانشناختی، جنایی، معمایی، اسمات
          
          https://www.wattpad.com/story/414285994?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=junta87
          
          ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~
          ببخشید بی اجازه پیام دادم ولی این کار اولمه، خوشحال میشم حمایت کنید

Rovena_Fiction

لحظه یکی شدن عشق با مرگ. زمانی که رویای زندگی زیبا و بدون دردسر فقط تو نوشته های روی کاغذ ممکن میشه.
          
          "چطور به دوباره نفس کشیدن فکر کنم وقتی میدونم ممکنه سینه تو قبل از من از حرکت بایسته عزیزکم؟"
          
          "حالا، تو هم چیزی رو میدونی که میتونه زندگیم رو تهدید کنه."
          
          نویسنده‌ای فراری و فرمانده دورگه کشور ژاپن. باید دید سرنوشت چطور قلب هاشون رو بهم پیوند میزنه. اصلا این عشق میتونی از خاموشی ابدی نجات پیدا کنه؟
          
                                        ***
          
          متاسفم که بدون اجازه اینجا پیام میذارم ولی خیلی ممنون میشیم اگه حمایتتون رو داشته باشیم~~~
          
          https://www.wattpad.com/story/414406613?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=Rovena_Fiction

godisaawoman

سلام انجل خانم ꒱ᐢ⸝⸝⸝ᐢ꒰
          من امروز برای بار سوم خوندن call out my name رو تموم کردم و عمیقا احساس میکنم که نیاز دارم بابت نوشتن چنین شاهکاری ازت تشکر کنم، ممنون که فیکشن مورد علاقمو نوشتی ≧﹏≦ ♡
          میشه بعدا دوباره چانمین بنویسی؟

angellordfav

سلام دوستای عزیزم و کسایی که تمام این مدت حمایتم کردن و بهم لطف داشتن. 
          امیدوارم حالتون خوب باشه و از سوگ دی ماه تا به الان یک وضعیت نسبتا نرمالی داشته باشید.
          چطور مطورید؟ چخبرا؟ 
          دلتون تنگ نشد برام؟

monettiombra

@angellordfav من در حال بندری زدن چون فهمیدم قراره کامبک شاهکار بدی:
• Reply

angellordfav

@Airooo7272 عزیزممم خبرای خوب تو راهه ها
• Reply

Airooo7272

@angellordfav چرا دلتنگت بودیم...خودت خوب باشی ما هم خوبیم
• Reply

Pumpkin_Stay

او سال‌ها بود که درد را مثل یک رازِ شخصی حمل می‌کرد.
          نه برای اینکه قوی باشد،
          بلکه چون نمی‌دانست اگر رهایش کند، چه چیزی از او می‌ماند.
          شب‌ها صداها واضح‌تر می‌شدند و نفس کشیدن سخت‌تر،
          و لالایی، به‌جای خواب، او را به یادِ ماندن‌های ناخواسته می‌انداخت.
          او میان گفتن و فرو رفتن گیر کرده بود؛
          جایی که داستان شروع می‌شود، درست قبل از شکستن.
          و درست جایی او در هم شکسته شد ، که نفر سوم رابطه ای جنون وارانه بود ؛ همان انسان منفور دنیای عاشق ها!
          
          https://www.wattpad.com/story/399759531?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=Pumpkin_Stay
          
          "خوشحال میشم بوکم و بخونید"

Airooo7272

سلاممم 
          میگم خوبی؟؟؟چیشدی چرا نمیاییی
          خیلی وقته پارت نذاشتی 
          چیزی شده؟؟
          افسردگی گرفتم به خدا از بی پارتی
          ولی بوکت به کنار حالت خوبه؟ 

Airooo7272

@angellordfav الان اوکی‌ای؟دلتنگت بودیممم و هر وقت آماده بودی دوباره شروع کنی با سر میایم می‌خونیممم وای چقدر دلتنگ کاراتم...
• Reply

angellordfav

سلام عزیزم بخدا درگیر بودم خوبم عالیم و میخوام دوباره شروع کنمممم
• Reply

bofisky

بدترین اتفاقی که میتونست امروز براش بیوفته فهمیدن این بود که جفت داره.
          البته نه یه جفت عادی به جفت پیر که همیشه درحال بوسی لوسی کردنش و گیر دادن به طرز لباس هایش بود .
          چطوری میتونست اون پیری که تازه دوروز از باهم بودنشان نمی‌گذشت اینقدر خودش رو بهش بچسبونه؟
          
          ......
          
          
          سلامم 
          چانمینم رو خیلی وقته شروع کردم اما هنوز حمایت هاش کمه 
          میتونید ساکورای خوشگلم رو توی اکانتم بخونید
          
          باییی