Pumpkin_Stay
او سالها بود که درد را مثل یک رازِ شخصی حمل میکرد.
نه برای اینکه قوی باشد،
بلکه چون نمیدانست اگر رهایش کند، چه چیزی از او میماند.
شبها صداها واضحتر میشدند و نفس کشیدن سختتر،
و لالایی، بهجای خواب، او را به یادِ ماندنهای ناخواسته میانداخت.
او میان گفتن و فرو رفتن گیر کرده بود؛
جایی که داستان شروع میشود، درست قبل از شکستن.
و درست جایی او در هم شکسته شد ، که نفر سوم رابطه ای جنون وارانه بود ؛ همان انسان منفور دنیای عاشق ها!
https://www.wattpad.com/story/399759531?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=Pumpkin_Stay
"خوشحال میشم بوکم و بخونید"