سلام. من یکی از کساییم که little one رو میخوندم. یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین چیزایی بود که خوندم برای همین هیچ وقت یادم نرفت داستانشو. ولی واتپدمو حذف کردم و مدتها اکانتمو گم کردم و بعد که برگشتم داستان تورو گم کردم. و واقعا دنبالش گشتمتا اینکه الان خیلی تصادفی و کار سرنوشت طور، پیداش کردم. فک کنم 4 سال میگذره از زمانی که متوقف شده. احتمالا تو اینو نمیخونی ولی به هرحال میزارمش. ممنون که این داستان شیرین و دوست داشتنی رو خلق کردی و به اشتراکش گذاشتی. داستانت منو غرق میکنه و این چیزی نیس که با هر چیزی تجربه ش کنم. مغز من اتومات جوریه که چیزی که مهم نباشه رو پاک میکنه و برای همین من اگر چهره ایی رو سالها ببینم و برام مهم نباشه طرف، اگر یه ماه نبینم به کل فراموش میکنمش. و سر داستانها و فیکها هم همینه. و با این حال من خیلی از جزئیاته little one و داستانشو یادم بود و هرگزم یادم نمیره چون تجربه ی قشنگی بود.
ممنونم انقدر زیبا نوشتیش، تو با قلمت این داستانو حک کردی توی وجود من. و من به این حس گرمه خوبه کم یاب نیاز داشتم.
واقعا امیدوارم زندگی خوبی داشته باشی و لذت ببری از زندگیت، همونطور که باعث شدی من لذت ببرم از تایمی که رو داستانت گذاشتم.
داستانها برای من خیلی ارزشمند ان و مال تو جزو top 10 عه داستانای پرفکت و تکرار نشدنی منه.
اینو نوشتم چون میخوام که بدونی چقدر این داستانت و این قلمت ارزشمنده. چون خیلی نویسنده های فیکا رو دیدم که نمیدونن و این ناراحت کنندست. امیدوارم که تو ارزش و زیبایی داستانتو بدونی
"من برای عشق زنده موندم و زندگی کردم؛ برای عشق ادامه دادم و تسلیم نشدم؛ برای عشق قوی موندم و تحمل کردم؛ من برای عشقِ تو جنگیدم و هیچچیز برام والاتر از مرگ برای عشق تو نیست! فاصله هرگز مانعی برای عشق نیست! هیچوقت نبوده! اما سوالی که قلعهی ذهنم رو هر شب آشوب میکنه اینه که وقتی من گریه میکنم، گونههای توام خیس میشن؟ چون من تکتک تپشهای قلبت رو روی پوست و خونم و توی عمیقترین نقطهی قلبم حس میکنم! با دردهات درد میکشم، با اشکهات اشک میریزم و با زخمهات از بین میرم."
میزبانی از نگاهِ بیمانندت حتی برای چند ثانیه،افتخاری بزرگه.
https://www.wattpad.com/story/352904770?utm_medium=link&utm_source=android&utm_content=story_info