دیشب وقتی _ داشت میگفت که هنوز دلتنگه
میگفت که هنوز مثل احمقا گاهی دلتنگ میشه
گریه کردم
از اونجایی که اتاق تاریک بود
و اشکام قابل دیدن نبود
چون نمیتونستم جلوی بغضمو بگیرم
بغضی که ناشی از درک کردن بیش از حدش بود
بغضی که ناشی از فهم دردایی که کشید بود، بود
و یاد آوری خاطراتم
اون گریه کرد ولی بعدش بهم گفت تصمیم داره آیندشو جوری بسازه که بجای تمام اون روزا خوشحال باشه
ولی چرا من هنوز تو این نقطه وایستادم و نمیتونم حرکت کنم؟
دیشب وقتی _ داشت میگفت که هنوز دلتنگه
میگفت که هنوز مثل احمقا گاهی دلتنگ میشه
گریه کردم
از اونجایی که اتاق تاریک بود
و اشکام قابل دیدن نبود
چون نمیتونستم جلوی بغضمو بگیرم
بغضی که ناشی از درک کردن بیش از حدش بود
بغضی که ناشی از فهم دردایی که کشید بود، بود
و یاد آوری خاطراتم
اون گریه کرد ولی بعدش بهم گفت تصمیم داره آیندشو جوری بسازه که بجای تمام اون روزا خوشحال باشه
ولی چرا من هنوز تو این نقطه وایستادم و نمیتونم حرکت کنم؟
بزار من بگم زمستونارو بیشتر دوست دارم
بزار من بگم اینکه دستام یخ بزنه رو دوست دارم
بزار بگم شبارو بیشتر دوست دارم
ولی واقعیت اینه که
زمستونارو دوست داشتم چون تو بودی
دوست داشتم دستام یخ بزنه چون دستاتو قفل دستام میکردی و ن فقط دستامو قلبمو گرم میکردی
شبارو دوست داشتم چون تمام شب تو پیشم بودی
پس بزار من بگم
ولی تو همیشه بدون
دوسش دارم چون به تو مربوطه
×°×°×°×°×°×°×°×°×°×°×°×°×°×°×°
های لاولی♥✖♥
خوشحال میشم به [ ím nσt вαd вσч]
https://my.w.tt/Qqen3V7ds8
و [ dαndєr]رو که تازه شروع کردم سر بزنی^^
https://my.w.tt/RIImeties8
خوندن و نظر دادنت خیلی برام ارزش داره^^
×°×°×°×°×°×°×°×°×°×°×°×°×°×°×°