درود. اگر کسی هنوز اینجا هست، باید بگم من دیگه نمیتونم Black river رو با شیپِ زیام بنویسم. دلیلش رو هم خودتون بهتر میدونید… اما ایدهش رو یکروزی کامل میکنم؛ با اسمهای دیگه.
ممنون از محبتی که واقعاً داشتید نسبت بهش.
درود. اگر کسی هنوز اینجا هست، باید بگم من دیگه نمیتونم Black river رو با شیپِ زیام بنویسم. دلیلش رو هم خودتون بهتر میدونید… اما ایدهش رو یکروزی کامل میکنم؛ با اسمهای دیگه.
ممنون از محبتی که واقعاً داشتید نسبت بهش.
درمورد FOG: امشب خواستم یه دردودلی کرده باشم.
همونطور که میدونید من این فیکشن رو ۲۰۱۸ توی چنل زیام مِین آپ میکردم و از اونجا به واتپد آوردمش.
امشب داشتم ناشناس ها و نظرات اونجارو میخوندم، نمیدونم چطور حسم رو بیان کنم ولی حسی که داشتم ترکیبی از دلتنگی و بغض و لذت بود.
خواستم بگم تك تك شماهایی که میخوندین (با اون وضع املاء و غلط غلوط های زیاد و...) رو یادمه و اونایی که هشتگ داشتن هم زرد ممز عزیزم که همیشه اولین نفر بود، الی، افرای بی اینترنت، همون دانشجوی سخت کوشمون و از جمله خود نیلی عزیزم(ادمین زیام مین) که هنوزم باهاش صحبت میکنم. زرد و ممز، افرا، الی و دانشجو جان و کسایی که هشتگ نمیزدن و ناشناس میدادن(حتی انتقاد ها)، امیدوارم هرجا که هستید سالم باشید و حالتون خوب باشه. و همینطور هم از کل خواننده هاش متشکرم که با وجود ناهمواری های زیادش، ساپورتش کردن❤️.
سلام سوییت هارت،امیدوارم حال دلت خوب باشه.
میخواستم تورو به خوندن بوکم دعوت کنم و خوشحال میشم که توام یکی از آخرین تیکه پیتزاهای من بشی.♡
از وقتی که یادش میاد همین بود؛دیانای های تمایز یافتش،اجازه انجام کارهایی رو بهش میدادن که انسان های عادی فقط توی خوابشون میدیدن.
تمام این سال ها در تنهایی زندگی کرد،چون فکر میکرد متفاوته،ولی با نزدیک شدن به پایانِ زندگیِ زمین،اون و چهار پسر دیگه دور هم جمع میشن تا زندگی انسان های زمینی رو نجات بدن!
https://www.wattpad.com/story/289134024?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content
Ignore User
Both you and this user will be prevented from:
Messaging each other
Commenting on each other's stories
Dedicating stories to each other
Following and tagging each other
Note: You will still be able to view each other's stories.