khoshe_adira

امیدوارم حال همتون خوب باشه عزیزانم(:

khoshe_adira

گردگیری کردن آمدم.

moonriver85

این داستان را که بخوانی، قدر سلامتی‌ات را می‌دانی
          و می‌فهمی چه نعمت بزرگی را، ناآگاهانه، در اختیار داری…
          هه‌ری دختری‌ست که پشت شیشه‌های بیمارستان زندانی شده.
          از کودکی تا نوجوانی، زندگی‌اش در راهروهای سفید و اتاق‌های سرد گذشته؛
          جایی که در آن بزرگ شده و هم‌زمان با بیماری‌اش جنگیده است.
          او مبتلا به فیبروز کیستیک است؛
          بیماری ژنتیکیِ شدیدِ تنفسی که از کودکی آغاز می‌شود
          و نفس کشیدن را به نبردی هرروزه تبدیل می‌کند.
          هر روز، نیمه‌جان روی تخت دراز می‌کشد؛
          سرم در دست،
          و سهمش از زندگی فقط تماشای بیرون از پشت پنجره‌هاست.
          هه‌ری به هم‌سن‌وسال‌هایش حسادت می‌کند،
          به مردمی که آن‌سوی شیشه‌ها
          زندگی عادی و نرمالی دارند؛
          همان چیزی که او هرگز نداشته
          و هر روز آرزویش را کرده است.
          هر صبح که بیدار می‌شود،
          به خودش قول می‌دهد این‌بار درمان را جدی‌تر بگیرد،
          قوی‌تر باشد
          و از این بیمارستان لعنتی رها شود.
          اما آیا…
          روز آزادی،
          واقعاً قرار است از راه برسد؟
          https://www.wattpad.com/story/405620402?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85

khoshe_adira

@moonriver85 صبر کن لینک بفرستمم
Responder

khoshe_adira

@moonriver85 باشه جانم
            adira2048
            آیدیم
Responder

moonriver85

یه مسافرتِ کوتاه،در حدِ یه تعطیلات تابستونی...
          میتونه زندگیتو به کل تغییر بده..!
          تابستونی که قرار بود بهترین و خاطره انگیز باشه برای همه...
          اما فقط یادآور تلخی‌ها و تاریکی‌ها میشه...
          دختری کنجکاو‌ و ماجراجو که به یه سفرِ کوتاه می‌ره به مکانی مرموز و رازآلود...
          اما اونجا متوجه تاریکی‌ها و رازهای پنهانی میشه که دیدشو نسبت به همه‌چیز عوض میکنه...
          و هیچوقت نمیتونه به زندگی سابقش برگرده و ازش آدم دیگه‌ای می‌سازه...
          یه قصر متروکه‌ی ویکتوریایی که در عمق خودش رازها،کینه‌ها،خیانت‌های زیادی جای داده...
          و‌ داستان های زیادی برای تعریف کردن داره...
          خاندانی اشرافی و نجیب که نیمی گرگینه و نیمی خون‌آشام بودند...
          و یه زندگی غرق در راز و تاریکی داشتند اما فقط یک نفر می‌تونست پرده از این رازها بکشه...
          و او‌ کسی نبود جز لوسی...!
          https://www.wattpad.com/story/405499548?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85

fatimagh87

وای سلام خوشیه قشنگم خوبی ؟؟ نمی‌دونم منو یادته یا نههه

khoshe_adira

@fatimagh87 عزیزمممم،سلاممم.
            البته که یادمهههه،حالت چطوره؟
            خوبی سلامتی؟
            کجاها بودی؟
Responder

raha435795

^^
          یه نفر اومده

khoshe_adira

@raha435795 منم خوبم عزیزمم،من بیشتر.
            یلدات مبارک عزیزدلم،امیدوارم حالت خوب باشه.
            چی کارا میکنی؟
Responder

raha435795

@khoshe_adira سلام عزیزم
            مرسی تو چطوری^^
            دلم تنک شده بود زیبا
Responder

khoshe_adira

@raha435795 وای سلامم
            چطوری خوشگل خانم؟
Responder

khoshe_adira

بخدا برنگردم واتپد نمیشه...
          محالهه

khoshe_adira

این بار جدی و با انگیزه ام.
Responder

khoshe_adira

سلاممممم
          زنده یید؟

khoshe_adira

@mahrbi وای اینجام دیشب برف اومد و امشبم.
Responder

khoshe_adira

@mahrbi خوبم عزیزممم،خودت چی؟خوبی؟
            خودمم نمیدونممم،زیاد نمیام این طرفااا.
            چی کارا میکنی؟
Responder

mahrbi

@khoshe_adira 
            منم خوبم عزیز دل. فعلا که خودمو با کار سرگرم کردم. خیلی سردههه و ترجیح میدم بیشتر خونه باشم.
Responder