Miss_honeykim

من از سرزمین واژه‌هایی می‌آیم که در آن،ماه با جوهر نقره‌ای می‌نویسد. قصه‌هایم را در برگ‌های باد پنهان می‌کنم و به دست شب می‌سپارم. شاید که روزی، یکی‌شان کنار چای تو فرود بیاید. من نویسنده‌ای‌ام که کلمات را از خواب ستاره‌ها می‌چینم. قصه‌هایم بوی مه صبحگاهی می‌دهند و رنگ خیال دارند. اگر دیدی واژه‌ای برق زد، نترس... شاید فقط یکی از جمله‌های من بوده.
          
          
          
          https://www.wattpad.com/story/394241525?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=Miss_honeykim
          
          
          
          میشه لطفا منو حمایت کنی؟من برای شروع کارم نیاز به حمایت و کامنت دارم‍♀️✨

VK-Cheri

سلام عزیزم ببخشید بی اجازه توی مسیج بوردت پیام میزارم ‌‌..
          من تازه کارم رو توی واتپد شروع کردم و خوشحال میشم اگر دوست داشتید یه سر به فیکم بزنید..
          
          
          
          پسر دستش رو روی سینه مرد مقابلش گذاشت و لب زد : وقتی بچه بودم ارزوی پرواز داشتم ! 
          حس آزادی و سرخوشی وقتی که بین هوا معلقی .. بدون اینکه هیچ فکر و سنگینی احساس کنی "
          قطره اشکی به ارومی از گوشه چشمش چکید و مردمک های لرزونش روی صورت اروم مرد نشست : میای باهم پرواز کنیم ؟"
          
          https://www.wattpad.com/story/374360976?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=VK-Cheri

SarinaMehrabi

ببخشید که بدون اجازه شما اینجا چیزی تایپ میکنم اما بعد از مدتی تصمیم گرفتم یک فیکی بنویسم که واقعا زمانم رو روش بزارم :) 
          اگر دوست داشتی رز سفیدم در خونه "میراث"  رو بزن و کمی مهمونش باش و با میزبان های مهربونش همراه باش :)
          
          
          " میراث " 
          
          دکتر کیمی که سعی کرده بود بعد از فوت پدرش تمام خانواده کیم را به دور هم جمع کند اما ...
          نوه کوچکتر کیم بزرگ که طی سال ها غیبش زده بود چی ؟ 
          یک دایی مسئولیت پذیر ، برای برگرداندن خانواده اش تا اسپانیا هم میرود .... درسته ؟
          اما واقعا آن پسر گمشده ، حاضر به پذیرفتن خانواده ای که روزی با پای خودش آنها را طرد کرده بود ، می‌شد؟
          
          
          
          
          
          https://www.wattpad.com/story/374561364?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=share_writing&wp_page=create&wp_uname=SarinaMehrabi