judy0_0

سلام عسلم خوبی؟
          نیستی هم‌نگرانتم هم دلم برات تنگ شدهه(گریهه زیاد)

mobi07vkook

@judy0_0 قربونت برم مممممن
            وای عالی بود جودی 
            تازه فیک جدیدت هم بی نظیره 
            مرسیییییییی
Responder

judy0_0

@mobi07vkook نگرانت بودم عسلمممم
            دلم تنگیده بود واسه کیوتیم خب
            امیدوارم خوشت اومده باشههه
Responder

echoes_of_luna

شش سایه هر کدام با زخمی متفاوت
          ●سایه‌ای خسته از بوی خون و تاریکی‌ای که درحال بلعیدن روحش بود
          ●سایه‌ای گرفتار شده میان تهدید دیگران و اجبار عشق
          ●سایه‌ای با قلبی محصور شده از یخ
          ●سایه‌ای با دلی سنگین از بار گناهی که هرگز مرتکب نشده بود 
          ●سایه‌ای گم شده میان خاطرات تلخ و شیرینی که تنها همدم تنهایی‌اش بودند
          ●سایه‌ای که مرده که هنوز در دل تاریکی نفس می‌کشید به یاد کسی که دیگر در آغوشش نبود
           《زخم‌ها، سکوت‌ها و طوفان احساسات آن‌ها، دنیایی ساخته که عشق، درد، امید و گناه در هم تنیده‌اند.》
          و حالا، تنها یک انتخاب باقی مانده: 
          آیا جرئت داری وارد دنیایشان شوی و هر کدام را همان‌طور که هستند ببینی؟
          
          https://www.wattpad.com/story/404365334?utm_source=android&utm_medium=org.telegram.messenger&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=blueheartra 

Tina_0086

سلام خانمی❤️
          اگه به فیک چت علاقه داری من یک کاری دارم و خوشحال میشم خواننده ی زیبایی مثل شما داشته باشم❤️
          https://www.wattpad.com/story/401520679-%F0%9D%91%80%F0%9D%90%B4%F0%9D%91%85%F0%9D%91%85%F0%9D%91%8C-%F0%9D%91%80%F0%9D%90%B8-%F0%9D%90%8E%F0%9D%90%AB-%F0%9D%91%80%F0%9D%90%B4%F0%9D%91%85%F0%9D%91%85%F0%9D%91%8C-%F0%9D%91%80%F0%9D%90%B8

judy0_0

سلام قند عسل خوشحال میشم‌نگاه زیبات و حمایتت رو روی بوکم داشته باشم شاید خوشت اومد کیوتی:)❤
          
          https://www.wattpad.com/story/401366744?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=share_writing&wp_page=create&wp_uname=judy0_

mobi07vkook

@judy0_0 خب پس حله
            مرسیییییی
Responder

judy0_0

@mobi07vkook 
            بله عزیزم‌ هپیه
Responder

inthenameeofaurora

جیسونگ پسری ساده و معصوم بود، ولی پشت لبخند ملایمش یه راز تاریک پنهون بود. چیزی که مینهو خیلی دیر فهمید... و وقتی فهمید، وارد جهنمی شد که جیسونگ با دست های خودش ساخته بود.
          
          -"من اون فرشته‌ای نیستم که تو تو خیال‌هات ساختی، لی مینهو... من زهر می‌ریزم تو جامی که با لبخند بهت تعارف می‌کنم. دنیامون پر شده از درد و وسواس، جایی که تنها راه زندگی کنار من، قدم زدن تو سقوطه.
          حالا بگو، می‌تونی این شیطان رو دوست داشته باشی؟ یا اینکه این عشق لعنتی، آخرش ما رو نابود می‌کنه؟"
          
          اگه دنبال فیکشن مینسونگ هستی که با لطافت شروع می‌شه ولی آروم‌آروم کشیده می‌شی به دنیای تاریکی که از اعتماد، کنترل می‌سازه و از عشق، وسواس، پیشنهاد میدم موگه رو بخونی:)
          خوشحال میشم به جمع برف کوچولوهای من بپیوندی♡
          https://www.wattpad.com/story/397971590?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=Theaurrora