
nina_li
من زندگی سختی داشتم. هیچ وقت آدم مورد علاقهی کسی نبودم و هیچ وقت کسی عاشقم نشد. همیشه خودم بودم و تنهاییام و کتابام و قصهها. از یه جایی به بعد لیام هم بود. همه جا بود، تو روزهای تاریک و شبهای روشن. رفتنش، رفتنی که هنوز هم توی بهت و ترسش باقی موندم، ضربهای به روح خستهام زد که دیگه نمیتونم هیچ جوری جلوی خونریزیش رو بگیرم. من خیلی وقت بود که به آخر خط خودم رسیده بودم و این اتفاق منم با خودش برد. نمیدونم کسی اینجا یه روزی یه جوری ممکنه چیزی از من یادش بیفته یا نه اما من اینجا با داستانای مورد علاقهام روزای خوبی رو داشتم، روزایی که دیگه تموم شدن و خیال برگشتشون دیگه فقط یه آرزوی محاله. زندگی کنید، در لحظه و برای عشق به خودتون زندگی کنید. بابت همه چیز ممنونم.