I'm disappointed because I didn't listen to myself and started watching ays 2 I was waiting for all the episodes to be out so I could watch everything in peace and not wait a long ass time but sigh
I'm disappointed because I didn't listen to myself and started watching ays 2 I was waiting for all the episodes to be out so I could watch everything in peace and not wait a long ass time but sigh
Ays 2 episodes 1 and 2 are out but I won't be watching them until all 6 episodes are out Cuz I don't want to be hanging (I might not be able to take it anymore and just watch it tho because I can't control myself when it comes to jikook)
Hey friend! :D
I know you're a top jm enthusiast, please excuse my presence, but I would love to recommend you my books. Although, they are top jk but if anything piques your interest, then you're most welcome at my account :)
If you find anything interesting, then please do give a read!
Have a great day ahead, love! (✿^‿^)
@stargirlpjm yes you are right I LOVE top jimin but if you checked my reading lists you'll see I also enjoy good top jk books so I'll definitely check your books out
@stanjibooty سلام سلام(:
این فیک کوکمین هستش
کوک تاپه و جیمین باتم
اما مرز مشخصی نیست، جفتشون شخصیت مردونه ای دارن و جیمین به عنوان یه باتم ظریف و نازنازی توی فیک حضور نداره
یکم که بگذره این موضوع واضح تر میشه❤️
خیابان شانزه لیزه ، زمان حال: (۱۹۸۳)
به عنوان یک مرد ۳۷ ساله در اواخر دهه سی سالگی بچگونه و دور از منطق بود که چشماش رو به سنگ فرش های کف خیابون بدوزه تا نگاه کند و کاو کننده اش توی محیط نچرخه! اما خیلی خسته بود... خسته بود از زندگی کردن توی خاطرات گذشته! میدونست بالا آوردن نگاهش و دوختن اون به اطراف قراره باز براش تداعی کننده ی ایامی بشه که خوی سرکشش باعث شده بود به جای این زنده بودن امروزش زندگی کنه!
اون روزا... اون یک مرد قانون شکن بود... البته که بود! آخه مگه چند نفر شجاعت بوسیدن معشوق هم جنسشون رو توی خیابون اصلی پاریس داشتن؟ یا مثلا گرفتن دست هاش موقع قدمزدن، نشستن روی صندلی های کافه فرانسوی کنج خیابون و خوردن کروسان آغشته به هات چاکلت معروف اونجا از دست های همون معشوق هم جنسشون؟
و ثانیه ای بعد مرد به خودش اومد، متوجه شد حتی بدون نگاه کردن به محیط پیرامونش قلب بی منطقش باز هم میتونه پرواز کنه به اون روزا، شاید اگر دست هاش رو توی جیب های پالتوی بلند نسکافه ای رنگش مشت میکرد کمی ... فقط کمی این دلتنگی دست هاش برای اون دست های همیشه سرد کمتر به چشم میومد؟
تلخ خندید...
دختر کوچولوی شیرین زبونی که چشم هاش عجیب مشابه چشم های درشت و تیله ای کردش بودن رو به خاطر آورد:
_عمو؟ من میتونم بابا صدات کنم؟
_نه!
_چرا نه؟
_چون اینجوری بابات ناراحت میشه!
_نمیشه!
_البته که میشه! مردا دوست ندارن بچه هاشون یه مرد غریبه رو بابا صدا بزنه!
_اگه من بابا نداشته باشم چی؟
https://www.wattpad.com/story/364949022?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=share_writing&wp_page=create&wp_uname=iii_bts
@stanjibooty The book won't have any smut (I don't like writing high schoolers doing the do yk), so there's technically no top or bottom. But, if we talk about power dynamics in general, Jimin would be considered a top in this!