Chapter 12

109 12 1
                                        

.....

"هاها...واقعا فکر کردی میتونی منو شکست بدی سیف؟"

"انقدر به خودت مطمعن نباش ثور"

"هی مواظب باش،واقعا میخوایی منو بکشی دختر؟!"

"اوه بیخیال ثور..یه همچین اتفاقی بعیده بیوفته"

اینا مکالمات بین ثور و لیدی‌سیف بود،اون دوتا تو زمین شمشیر‌زنی بودن و تصمیم گرفته بودن که باهم تمرین کنن

و لوکی با قیافه‌ای کلافه داشت از بالا به اون دوتا نگاه و مکالماتشون رو گوش میداد،نه که فکر کنید لوکی فال گوش وایساده نه صداشون ازنظر لوکی به اندازه‌ای بلند بود که کل قصر میتونست بشنوه.

ادن پسر واقعا درک نمیکرد علاقه بیش‌از حد اونا به شمشیرای بزرگ چی بود
درسته لوکی هم گاها با شمشیر تمرین میکرد،فقط گاها،
حزف خنجرهای جمع‌وجور و کوچیک نیست،اونا واقعا جذابن و همینطور جاگیر نیستن.

لوکی یکی از خنجرهاش تو دستش بود و همونوطور که با این بازی میکرد به اون دونفر خیره شده بود.
تو همین حین که ثور و لیدی‌سیف داشتن باهم مبارزه میکردن پای سیف پیچ خورد و باعث شد که تعادلش رو از دست بده زمین بخوره،اما قبل از اینکه بیوفته ثور خودش رو به اون رسوند و قبل ازاینه دخترک پخش زمین بشه گرفتش

اما خب خودشم نتونست تعادلش رو حفظ کنه و جفتشون باهم پخش زمین شدن.
فاصله جفتشون به قدری کم بود که اگه یکیشون تکون بد میخورد هرچیزی ممکن بود

لوکی با دیدن این صحنه حرصی آشکار وجودش رو فرا گرفت اما خب طولی نکشید که سوزش دستش حواسش رو سرجاش آورد،اون متوجه نشده بود که از شدت حرص لبه تیز خنجرش رو محکم تو دستش فشار داده و باعث شده یه زخم عمیق کف دستش ایجاد بشه

کلافه پوفی کشید و سری تکون داد"اینکارا چیه پسر،به خودت بیا"همونطور که زمزمه میکرد یه تکه پارچه برداشت و به آرومی دور دستش بست تا جلوی خونریزی رو بگیره.

دوباره چرخید و به بیرون نگاه کرد سیف و ثور بلخره از زمین بلند شدن،تقه‌ای به در خورد و لوکی نگاهشو از بیرون گرفت و به در دوخت اما متوجه نشد که قبل از اینکه نگاهشو از بیرون بگیره ثور اون رو دیده بود

لوکی نگاهی به در انداخت بفرماییدی گفت و پشت بندش در باز شد و فریگا داخل اومد"لوکی!اوه های..راستش میخواستم برم آشپزخونه و براتون از شیرینی هایی که دوست دارین درست کنم خواستم ببینم..."با دیدن دست زخمی لوکی حرفش نصفه موند

"اوه البته مادر خوشحال میشم کمکتون کنم"لوکی لبخندی به مادرش زد،اما نگاه نگران مادرش رو دید و متوجه شد که دستش رو دیده"مادر.."

"اوه خدای من لوکی دستت"بعد به سرعت سمت پسر رفت،دستش رو گرفت و نگاهی به زخمش اندخت..زخمش بنظر عمیق و بد میومد"مادر من خوبم چیزی نیست جدی میگم"
فریگا نگاهی به لوکی انداخت"منظورت چیه ‌که هیچی نیست..این زخم عمیقه و باید دکتر ببینیش با من بیا"لوکی خواست مخالفت کنه اما فریگا اجازه نداد بهش"به هیچ عنوان مخالفت نبینم ازت"

----------
تقدیم شما قشنگا
ووت و کامنت فراموش نشه

ماچ بهتون💋
-H

Has llegado al final de las partes publicadas.

⏰ Última actualización: Mar 17, 2025 ⏰

¡Añade esta historia a tu biblioteca para recibir notificaciones sobre nuevas partes!

_FOREVER? +FOREVERDonde viven las historias. Descúbrelo ahora