Part 4 ✨

80 22 0
                                    

" لوکاس "

من به قلعه تریستان برگشتم و درست مثل دفعه قبل از اقدامات امنیتی گذشتم. اونا بهم دست زدن و مطمئن شدن که چیزی به همراه ندارم. سالها با تریستان کار میکردم، این موضوع دیگه برای من عادی شده بود.

در اتاق ناهارخوری بهش ملحق شدم و شام سرو نشده بود. تنها چیزی که میخواستم این بود که پولم رو بگیرم و از این جهنم گم بشم و برم خونه. لحظه‌ای که در خونه بودم، راجع به برده‌اش فکر کردم. احتمالا به جایی زنجیر شده بود چون به هیچ وجه در دیدرس نبود.
من به خودم اجازه نمیدم راجع بهش فکر کنم. درباره اون آلت لذیذش. اگه به افکارم اجازه بدم ازم دور بشن، اشتباه بزرگی انجام میدادم اونم تو اتاق پر از افرادی که دشمن بودن.

_ تو پیشنهاد منو بررسی کردی، تریستان؟

وقتی نوبت به کار میرسید، بازی نمیکردم. من برای یک دلیل خاص درخواست یک عدد مشخص رو کردم. این طور نبود که من این نمایش رو اجرا می کردم تا مشتریام به من احترام بذارن و دیگه سعی نمیکردن با من چانه بزنن. هیچ مذاکره‌ای برای محصولاتم وجود نداشت.

" بررسی کردم. "
پاش رو روی پای دیگه‌اش انداخت و دستش رو روی ران پاش قرار داد.
"قیمت تو منصفانه‌ست. اما فقط نیمی از پول رو بهت میدم"

_اگه فقط نیمی از پول رو میدی پس نیمی از محصول رو میگیری.

هزینه متوسط برای هر مورد بالا یا پایین نمیرفت. من پول نقد زیاد نداشتم، بنابراین نیازی به معامله کردن نداشتم. جهیون و من انتظار داریم که قیمت بیمه برای اقلام ویژه مناسب باشه.

" نیمی از پول رو الان بهت میدم نیمی دیگه‌اش رو بعدا. چطوره؟ تو میدونی که من برای این کار خوبم"

_اگه برای این کار خوبی، چرا الان پول نداری؟

چرا وقتی بودجه نداره باید خرید بزرگی انجام بده؟ این یه ورشکستگی بزرگه و درس اول این کاره.

"من پول زیادی در یک پروژه گذاشتم و انتظار بازگشت سرمایه‌ام رو در سی و یک روز داشتم. در اون لحظه، من پول کم داشتم، اما سرمایه گذاری ارزشش رو داشت. من اونا رو میکشم و افسوس هم نمیخورم. اما حالا به اسلحه احتیاج دارم. میتونیم کاری بکنیم؟"

تریستان مرد حرفش بود اما این کافی نبود.

_اگه این معامله رو با تو انجام بدم، مجبورم این کار رو برای دیگران هم انجام بدم. پس من نمیتونم بذارم این اتفاق بیوفته.

تریستان طوری سرش رو تکان داد انگار منتظر جواب بود.
" آیا میتونم وثیقه‌ای بهت بدم؟ این عادلانه‌ست"

_آیا تو چیز ارزشمندی داری؟

اون باید به اندازه کافی جواهر داشته باشه تا کل فروشگاه رو پر کنه تا بلکه تعادل باقی مانده رو بپوشونه.

Vous avez atteint le dernier des chapitres publiés.

⏰ Dernière mise à jour : Feb 03, 2023 ⏰

Ajoutez cette histoire à votre Bibliothèque pour être informé des nouveaux chapitres !

Buttons And Shame [ season 4 : Ongoing ]Où les histoires vivent. Découvrez maintenant