نام مینی فیک: دروغگو
کاپل: کوکمین، ویمین
ژانر: انگست، درام، جنایی،روانشناسی
عشقهای دروغین زیبایی عشق را پوشاندهاند همانند ستارههای پنهان در روشنایی شهر...
ای تو تک شاهزاده قلبم!
دروغهایت را از چشمانت میخوانم زیرا که تو از هر پنهانی برایم آشکار...
در گوشهای از سئول، جایی که زمین از برف سفید شده بود و جایی که سرما و ترس با یکدیگر پیوند میخوردند، محل کار جیمین بود. یک بیمارستان روانی، محلی بود که جیمین به عنوان یک روانپزشک در آنجا کار میکرد. جیمین عاشق شغلش بود. جیمین عاشق حس لذت بعد از سلامت روانی بیمارهایش بود اما جیمین به تازگی عاشق چیز دیگری هم شده بود. عاشق جئون جونگکوک! بیمار جدیدی که به تازگی به آنجا منتقل شده بود. بیماری که همه بیماریش را درک میکردند اما از درمان آن عاجز بودند و خب دکتر پارک، همیشه عاشق چنین موردهایی بود.
+امروز حالت چطوره جونگکوک؟
_کی بهت اجازه داده من رو با اسمم صدا بزنی؟
+چرا نباید دوست داشته باشی که با اسم صدا زده بشی؟
_این یه بازجوییه؟ من روش شما دکترها رو خوب میدونم!
+اوه خب خوشحالم که ما دکترها رو به خوبی میشناسی. همین نشون میده که چقدر سعی در تحلیل اطرافت داری.
جونگکوک، عصبانی از پاسخ دکتر روبرویش، زبانش را در لپش فشار داد. دکتر لعنتی!
_من با تو صحبتی ندارم.
جیمین طوری حرفش را ادامه داد انگار که حرف جونگکوک را نشنیده بود. +حالا که دوست نداری با اسم صدات بزنم، چی صدات کنم؟ جئون چطوره؟
جونگکوک به طور ناخودآگاه زیر لب غرید: _از فامیلیم متنفرم! جیمین خوشحال از گرفتن نقشهش لبخند ریزی زد. مثل اینکه این پسر خیلی هم پیچیده نبود. او طوری حرف هایش را ناخودآگاه بیان میکرد انگار که تنها منتظر بود کسی آنرا از او بپرسد. اینکه او از فامیلیش هم خوشش نمیآمد، سرنخ خوبی بود.
+برای امروز کافیه پسر
_هی دکتر، امروز یکم زود ولم نکردی؟
+اوه خب این جایزهت بخاطر همکاریت هست.
جونگ کوک با شنیدن این حرف، اخمهایش درهم فرو رفت.
+اوه راستی چون پسر خوبی بودی سیگارت رو هم برات میفرستم. فقط سعی کن همش رو یه جا تموم نکنی چون که معلوم نیست جایزه بعدیت کی باشه!
***
عجیب؟ به نظرتون این ویژگی کی میتونه باشه؟ جئون جونگکوک؟ اصلا. از نظر جونگکوک، جیمین عجیب ترین آدم بود و خب باید اعتراف کرد که او این عجیب بودن را دوست داشت. جونگکوک در آن بیمارستان بیشترین لذت را میبرد. به او به طور کامل میرسیدند، غذایش گرم و آماده بود و اینکه... و خب هیچوقت تنها نبود. آن دکتر عجیب تمام وعدههای غذاییش را با جونگکوک میخورد و خب الان او دیر کرده بود!
جونگکوک نمیدانست چرا اما برای او صبر کرده بود. بعد از گذشت نیم ساعت از ساعت همیشگی صبحانه، جیمین از راه رسید.
+اوه، میبینم که هنوز صبحانت رو نخوردی! منتظر من بودی؟ چه جنتلمن...
_چی؟ نه اصلا ف...فقط میل نداشتم. و بعد به طور ناخودآگاه شروع به خوردن کرد.
+پس الان چرا داری میخوری؟
جونگکوک که دستپاچه شده بود، کم نیاورد و با اخمهای درهم گفت: _ خب الان گرسنم شد.
جیمین خندید اما نه یک خندهی ساده، از همان ها که چشمهایش را هلالی میکرد و از همانها که به جونگکوک جان دوباره میداد.
+خب پسر، چون میدونم چقدر از من بدت میاد میخوام بهت یه خبر خوش بدم که فردا نمیتونم باهات غذا بخورم.
با این حرف غذا در گلوی جونگکوک افتاد.
_چ...چی؟چرا؟
+چون با دوستم قرار دارم اما باید بهت بگم یه روز بیشتر نیست پس خیلی خوشحال نشو!
این اتفاق برای جونگکوک مهم بود؟ اصلا. پس چرا قلبش از دوری آن دکتر دوستداشتنی درد میکرد؟
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
پارک جیمین 27 ساله روانپزشک
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
جئون جونگ کوک ملقب به گرگ سیاه (Dark Wolf) 24 ساله یک قاتل روانی ( البته از نظر خودش!)
خب سالی باهاتون صحبت میکنه. ✋😁 این هم از پارت اول فیک دروغگو، امیدوارم که خوشتون بیاد.😊 میدونم کمه اما خب فکر کنم پارت بعد رو طولانیتر بنویسم... ووت و کامنت یادتون نره❤ دوستون دارم. بای👋