3

48 15 11
                                    

لیا با چشمای گشاد و متعجب به ریوجین خیره شد. صحبت خصوصی؟؟! اونم خودش و ریوجین؟!! چه صحبتی میخواد با اون داشته باشه؟ اونا حتی خوب همو نمیشناسن!!

لیا غرق افکار خودش بود که ناگهان خانم پرستار با لبخندی مهربون به ریوجین نگاه کرد و بعد گفت: "البته عزیزم، مشکلی نیست. فقط سعی کن بیشتر استراحت کنی."

یجی با نگرانی به ریوجین خیره شد و بعد همراه یونا و چریونگ  از اتاق بیرون رفتند تا حریم خصوصی برای صحبت اون دو نفر فراهم کنند.

ریوجین بعد از اینکه مطمئن شده بود همه رفتند به لیا لبخندی ضعیف زد و بعد گفت:

"حقیقتش لیا،مدتی بود که میخواستم با هم صحبت کنیم ولی هیچ وقت این فرصت گیر نمیومد و فکر نمیکنن بعدها بتونم فرصتی بهتر از این گیر بیارم تا با تو صحبت کنم"

لیا با استرس به اون نگاه کرد. قائدتا شخصی محبوب مثل اون نباید صحبت خاصی با اون داشته باشه، مگر اینکه.......

"من متوجه شدم که مدتیه از تو خوشم اومده...میشه...میشه با من قرار بذاری؟"

"نه!!!!!!!"

لیا ناگهان با صدای بلند فریاد زد تا ریوجین مدتی با شوک و تعجب نگاش بندازه. در واقع لیا ریوجین رو میخواست، اما نه برای خودش...
بلکه اون رو با دوست صمیمیش یجی شیپ میکرد!

"ام نه ببین منظورم این نیست که من نمیخوام با تو قرار بذارم، تو واقعا خوشتیپ و خوشگلی و هزار نفر آرزو دارن دوست دخترشون باشی ولی من.. نه...یعنی اینکه...من تورو با یه نفر دیگه میخوام"

ریوجین با حالت گیجی به اون خیره شد که اینبار لیا با صورت سرخی نگاهش رو از اون گرفت و با صدای نسبتا بلندی گفت:

"من چاق و زشتم.
و یه هیمه جوشی دیوونم که روح و عقلش یوریِ، علاوه بر اینکه گوشه گیرم و همه مسخرم میکنن، پس چرا دقیقا منو انتخاب کردی؟!"

لیا با بغض گفت و سعی کرد اصلا به ریوجین نگاه نندازه. چون آخرین چیزی که میخواست دیدن واکنش ریوجین بود.

لیا قصد داشت از اتاق بیرون بزنه اما ریوجین سریعتر با گرفتن دستش مانع شد و گفت:

"چی باعث شده همچین فکرایی راجب خودت بکنی؟ تو خیلی هم زیبا، خوش خنده و بامزه ای! و اگه اینطور نبود من هیچ وقت همچین اعترافی به تو نمیکردم"

با چشمان اشک آلودی که سعی داشت از ریوجین پنهونشون کنه به اون خیره شد و بعد گفت:

"تو حتی خوب من رو نمیشناسی"

"عام..راستش چرا من خیلی وقته که تو رو میشناسم، و راجبت چیزهای زیادی فهمیدم ، ولی تو طول این همه وقت خیال میکردی شناختی ازت ندارم و بهت اهمیت نمیدم در صورتی که بر عکس بود و من همیشه حواسم بهت بود"

You've reached the end of published parts.

⏰ Last updated: Apr 25, 2024 ⏰

Add this story to your Library to get notified about new parts!

Why me?Where stories live. Discover now