***"۱۸ سالگی"
با دقت پای سمت راستش رو حرکت داد و درحالی که سعی میکرد تعادلش رو حفظ کنه، روی خط صاف پیاده رو قدم برداشت.
انقدر تمرکز کرده بود که صحبتهای همکلاسیش، سوبین رو به زحمت میشنید.
+ هی، بومگیو، برای چی داری روی خط راه میری؟
- هیش، حواسمو پرت نکن
+ تو واقعاً دیوونهای
با گفتن این حرف، تند تر قدم برداشت و از پسر جلو زد، البته قبلش شونهش رو محکم به شونهی اون کوبید و باعث شد بومگیو توی جاش تلو تلو بخوره.
- هی نزدیک بود بیوفتم! خطرناکه!
بومگیو با لحن تندی اعتراض کرد و سر جاش ایستاد.
- اگه بیوفتم کوسه ها منو تیکه پاره میکنن!
سوبین با شنیدن این حرف، دوباره عقب برگشت و درحالی که با صورتش شکلک مسخرهای در میاورد گفت:
+ اینجا هیچ کوسهای نیست! یکم کمتر از قوهی تخیلت استفاده کنبومگیو توجهی نکرد، این حرفا رو تقریباً هرروز میشنید.
کیفش رو روی دوشش مرتب کرد و دوباره محتاطانه پای راستش رو جلو کشید. درحالی که سرش رو پایین انداخته بود، روی خط سفید حرکت کرد و به بند کفشش که تقریباً باز شده بود اعتنایی نکرد.
اون انقدری توی این کار حرفهای شده بود که نیازی به بستن بند کفشش نداشت!یک قدم...
دو قدم...
سه قدم...بومگیو اعتماد بنفس زیادی تو این کار داشت، طوری که حتی دلش میخواست با همکلاسیهاش یه مسابقه بده و اسمش رو بذاره "راه رفتن روی خط سفید". اونوقت همشون رو توی این کار شکست میداد و میشد دانش آموز محبوب مدرسه.
ناخودآگاه لبخندی زد و به راهش ادامه داد.
سرش هنوز پایین بود و بخاطر همین متوجه فردی که مقابلش ایستاده بود نشده بود.
قبل از اینکه قدم بعدی رو برداره، صورتش به جسم سختی برخورد کرد و با بهم خوردن تعادلش، تقریباً به عقب پرت شد؛ اما قبل از اینکه کامل روی زمین بیوفته، مچ دستش رو بین انگشتهای باریک و سرسخت شخصی احساس کرد.درحالی که روی هوا معلق مونده بود، اول به پاهاش که هنوز روی خط سفید بودن و بعد به صورت شخصی که نجاتش داده بود نگاه کرد.
اون زیبا بود و بنظر میومد دانش آموز محبوب و خوشتیپی توی مدرسهشون باشه، برعکس بومگیو.
- اوه ممنون! نزدیک بود بمیرم
بلافاصله صاف ایستاد و وقتی مچ دستش از چنگ پسر آزاد شد، تعظیم کوتاهی کرد.
کیفش رو که پایین افتاده بود روی دوشش انداخت و کمی نزدیکتر رفت تا بلکه پسر کنار بره و بهش اجازه بده از روی خط بگذره، اما در کمال تعجب اون پسر هیچ تکونی نخورد و همچنان بی حرکت سر جاش ایستاده بود.
YOU ARE READING
𝐋𝐨𝐯𝐞 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐥𝐢𝐧𝐞 [Yeongyu]
FanfictionLove on the line: بومگیو و یونجون دو پسر دبیرستانیان که بعد از مدرسه همو روی خط سفید پیادهرو ملاقات میکنن و کم کم متوجه میشن احساسات عمیقی نسبت به هم دارن. آیا اونا میتونن به همین سادگی یه زندگی جدید رو شروع کنن؟ کاپل: یونگیو (یونجون و بومگیو) روز...