Part 1

133 11 1
                                    

وقتی از نور شدید توی پنجره چشمام داشت میسوخت از خواب پریدم
ولی دوباره چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم.
اه لعنتی.
خواب دیشب رو به یاد اوردم.
بلند شدم و روی تختم نشستم و سعی کردم به خودم بفهمونم که همش یه خواب بود.ولی...واقعا همش خواب بود؟
چشمام رو بستم و دستام رو توی هم قفل کردم
اره اون خواب رو وقتی که پنج سالم بود توی واقعیت دیدم.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
فلش بک
-مامان بابا؟ من صبحونه میخوام!
دختر کوچولو با دیدن پدرش, از واقعیت دور شد و عروسکش از دستای کوچیکش افتاد.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
زمان حال
دوییدم و رفتم توی اشپزخونه تا ببینم که واقعا همش خواب بوده؟
با دیدن این زندگی عالیم با خانواده ای که تا سال پیش ارزوش رو میکردم یه لبخند روی لبم اومد.
هری "-هی صبح بخیر قد کوتاه زشت!"
-"صبح بخیر بابای خوبم "
طوری گفتم که هیچکس نشنوه ولی بابا لویی اونو شنید.
-لویی"هییییی ببین کی داره ابراز علاقه میکنه!!!!"
و هر سه تامون مثل چندتا بز مست خندیدیم (._.)
خواهر عنترم هنوز از توی اتاقه عنتر مانندش که عینه پهن گاو سیاه و قهوه ایه کپه ی مرگش رو گذاشته .دروغ گفتم:|
هرچند اون حدودا یه سال از من بزرگتره ولی ما خیلی همو دوست داریم
بخاطر همین مودم رو خاموش کردم تا بیاد سر سفره چون مطمينم اول صبحی چسبیده به اینترنت
و اندکی بعد از خاموش کردن مودم از توی کلبه ی بوگندوش اومد بیرون
نمیدونم چرا از آدما بدش میاد.
خب البته که حیوان ها از انسان های تمیز متنفرن
وقتی دیدمش لباسشو کشیدم و جیغ زدم:
"-دایاناااااااا شنیدم با یه پسر گند بالا اوردی "
و ناگهان نگاه خیره ی ددی هام رو روی خودم حس کردم
مثل اینکه من گند زدم
--------......

PhenomenonWhere stories live. Discover now