هیچ چیز به جز صدای قدم زدن آروم شنیده نمی شد انگار همه میترسیدین اعلام وجود کنن.اون با صدای عمیق و آروم و همونقدر زیبایی که تجسم می کردم گفت:من آدمی نیستم که ی چیز رو دو بار تکرار کنم پس همین الان و همین جا اینا رو خوب به خاطر بسپارید.
احساس کردم چشماش داره بین ما می چرخه.
ـ یک این جا هیچ کس به هیچ وجه رابطه ی جنسی نخواهد داشت.برام هیچ فرقی نمی کنه زن با زن,مرد با مرد,زن بامرد.
ـ دو اینجا هیچ کس از من نمی پرسه "چرا" و من تنها کسی ام که می پرسه.
ـ سه من سر وقت میام و میرم و شما هم بدون حتی یک دقیقه تاخیر باید اینجا باشید.
ـ چهار..ـ دوباره شروع به راه رفتن کرد و به همه با دقتی که خاص خودش بود نگاه می کرد ـ من به انتخاب آقای وارنر احترام میذارم ـ ولی نارضایتی از صداش میبارید ـ ولی فکر نمی کنم وجود ی زن توی آشپزخونه ضروری باشه چه برسه به چند تا.
مکث کرد و ادامه داد:پس ی کاری نکنید که نظرم راجع به احترام به خواسته ی سر آشپز قبلی عوض بشه.
بعد جلوی من ایستاد.فکر این که سرم رو بلند کنم و به چشماش نگاه کنم باعث شد بلرزم.
ـ و وقتی حرف می زنم به من نگاه کنید.
نفسم بند اومد.سرم رو آروم بلند کردم و به چشمای کاراملیش خیره شدم.احساس کردم ی چیزی تو دلم پیچید.بعد از چند لحظه که انگار چند سال بود دوباره شروع به قدم زدن کرد.
ـ و هر کس از قوانین سرپیچی کنه بی برو برگرد اخراجه....و اولین روز کاری تون رو بهتون تبریک می گم.
........
بله می دونم مقدمه رو اول میذارن ولی داستان تازه داره شروع میشه😜☺😉😊
من نمی فهمم چرا می خونید لایک نمی کنید,یعنی بده؟خب اگه بده اشکالاتشو بهم بگید.شاید برای شما اصلا لایک کردن,نکردن مهم نباشه ولی برای من هست.

ESTÁS LEYENDO
Hurricane
Fanficاون مثل طوفان بود.هر چیزی رو که بیش تر دوست داشت از خودش دورتر میکرد.