سلام بچه ها حالتون چطوره
امیدوارم که همگی خوب باشید
اول از همه بخاطر تمام پیام هاتون ممنونم عزیزان❤️
امروز حجم زیاد کامنتا باعث شد من بعد پنج سال برگردم و چندین چپتر secret husband رو بخونم و واقعا تا چند ساعت اینجوری بودم که واو واقعا دستم درد نکنه اینو ترجمه کردم یعنی در کل میخوام بگم خیلی سرگرم کنندس جدی
بگذریم بعد همه اینا یادم اومد که من خیلی وقت پیش قرار بوده ی فیک جدید ترجمه کنم که حتی پنج چپترش ترجمه شد ولی بعد درگیر دانشگاه، جنگ، اعتراض و شرایطی که میدونید شدیم که دیگه من ادامه ش ندادم.
امروز میخوام از شما بپرسم که چیکار کنم
من مقدمه فیک رو براتون میزارم و تصمیمش با شما باشه
که من این رو ادامه بدم و بعد پایان ترم دانشگاه شروعش کنیم یا ولش کنم.
پس یادتون نره نظرتون رو بگید ❤️❤️
مقدمه:
"بیا داخل."
تهیونگ وارد دفتر خالی شد. فضای داخلی نظرش رو جلب کرد اما چهره ای که دید باعث شد سر جاش خشک شه. نمیدونست قراره اون رو انقدر زود ملاقات کنه.
"ج-جونگکوک؟"
"آقای جئون"
"چی؟"
"بهم بگو آقای جئون"
بعد از ناپدید شدن به ناکجاآباد، حالا تهیونگ بعد از پنج سال دوری به کره برگشت.
اما چیزی که نمیدونست این بود که در طی این مدت بهترین دوست احمقش دچار تحول بزرگی شده و تهیونگ دیگه نمیتونست مردی که مقابلش ایستاده رو بشناسه.
چه چیزی باعث این تغییر بزرگ شده بود؟ تهیونگ باید میفهمید.
سلام بچه ها حالتون چطوره
امیدوارم که همگی خوب باشید
اول از همه بخاطر تمام پیام هاتون ممنونم عزیزان❤️
امروز حجم زیاد کامنتا باعث شد من بعد پنج سال برگردم و چندین چپتر secret husband رو بخونم و واقعا تا چند ساعت اینجوری بودم که واو واقعا دستم درد نکنه اینو ترجمه کردم یعنی در کل میخوام بگم خیلی سرگرم کنندس جدی
بگذریم بعد همه اینا یادم اومد که من خیلی وقت پیش قرار بوده ی فیک جدید ترجمه کنم که حتی پنج چپترش ترجمه شد ولی بعد درگیر دانشگاه، جنگ، اعتراض و شرایطی که میدونید شدیم که دیگه من ادامه ش ندادم.
امروز میخوام از شما بپرسم که چیکار کنم
من مقدمه فیک رو براتون میزارم و تصمیمش با شما باشه
که من این رو ادامه بدم و بعد پایان ترم دانشگاه شروعش کنیم یا ولش کنم.
پس یادتون نره نظرتون رو بگید ❤️❤️
مقدمه:
"بیا داخل."
تهیونگ وارد دفتر خالی شد. فضای داخلی نظرش رو جلب کرد اما چهره ای که دید باعث شد سر جاش خشک شه. نمیدونست قراره اون رو انقدر زود ملاقات کنه.
"ج-جونگکوک؟"
"آقای جئون"
"چی؟"
"بهم بگو آقای جئون"
بعد از ناپدید شدن به ناکجاآباد، حالا تهیونگ بعد از پنج سال دوری به کره برگشت.
اما چیزی که نمیدونست این بود که در طی این مدت بهترین دوست احمقش دچار تحول بزرگی شده و تهیونگ دیگه نمیتونست مردی که مقابلش ایستاده رو بشناسه.
چه چیزی باعث این تغییر بزرگ شده بود؟ تهیونگ باید میفهمید.