بعضی شبها، آدم آنقدر خسته است که حتی گریه هم نجاتش نمیدهد…
مینشیند، به نقطهای خیره میشود، و فکر میکند کِی همه چیز اینقدر اشتباه شد.
دلش میخواهد حرف بزند، اما کلمات گیر میکنند، میان گلو و بغضی که قدیمیتر از اشکهاست.
آدمهایی که قول ماندن دادند، رفتهاند،
خاطرههایی که قرار بود قشنگ باشند، زخم شدهاند،
و تو ماندهای با دلی که هر روز کمی بیشتر ترک برمیدارد.
درد، آرام نمیآید،
بیصدا مینشیند کنارت، دستش را روی سینهات میگذارد، و یادت میاندازد که تنها هستی…
نه چون کسی نیست،
چون هیچکس واقعاً نمیماند.
و بدترین بخشش این است…
اینکه فردا دوباره بیدار میشوی،
با همان دل شکسته،
و وانمود میکنی حالت «بد نیست».
*وقتی بیکار میشی...نوشتم ولی احساس میکنم چرت شد*