KimElio

بعضی شب‌ها، آدم آنقدر خسته است که حتی گریه هم نجاتش نمی‌دهد…
          	می‌نشیند، به نقطه‌ای خیره می‌شود، و فکر می‌کند کِی همه چیز این‌قدر اشتباه شد.
          	دلش می‌خواهد حرف بزند، اما کلمات گیر می‌کنند، میان گلو و بغضی که قدیمی‌تر از اشک‌هاست.
          	آدم‌هایی که قول ماندن دادند، رفته‌اند،
          	خاطره‌هایی که قرار بود قشنگ باشند، زخم شده‌اند،
          	و تو مانده‌ای با دلی که هر روز کمی بیشتر ترک برمی‌دارد.
          	درد، آرام نمی‌آید،
          	بی‌صدا می‌نشیند کنارت، دستش را روی سینه‌ات می‌گذارد، و یادت می‌اندازد که تنها هستی…
          	نه چون کسی نیست،
          	چون هیچ‌کس واقعاً نمی‌ماند.
          	و بدترین بخشش این است…
          	این‌که فردا دوباره بیدار می‌شوی،
          	با همان دل شکسته،
          	و وانمود می‌کنی حالت «بد نیست».
          	
          	
          	*وقتی بیکار میشی...نوشتم ولی احساس میکنم چرت شد*

setayesh511

@KimElio *بغل محم تر تر*
          	  •   ͜ •
          	  ‹     ›
Ответить

KimElio

@setayesh511 بیا اینجا ببینم 
          	  *بغل محکم*
Ответить

fatimazizi

امم یه فیک نوشتم دوست داشتید یه سر بزنید و خوب عا دوست نداشتید هم فدا سرتون ♡ 

KimElio

@fatimazizi سلام قشنگم
            حتما چرا که نه :)♡
            قربونت برم من
Ответить