بعضی شبها، آدم آنقدر خسته است که حتی گریه هم نجاتش نمیدهد…
مینشیند، به نقطهای خیره میشود، و فکر میکند کِی همه چیز اینقدر اشتباه شد.
دلش میخواهد حرف بزند، اما کلمات گیر میکنند، میان گلو و بغضی که قدیمیتر از اشکهاست.
آدمهایی که قول ماندن دادند، رفتهاند،
خاطرههایی که قرار بود قشنگ باشند، زخم شدهاند،
و تو ماندهای با دلی که هر روز کمی بیشتر ترک برمیدارد.
درد، آرام نمیآید،
بیصدا مینشیند کنارت، دستش را روی سینهات میگذارد، و یادت میاندازد که تنها هستی…
نه چون کسی نیست،
چون هیچکس واقعاً نمیماند.
و بدترین بخشش این است…
اینکه فردا دوباره بیدار میشوی،
با همان دل شکسته،
و وانمود میکنی حالت «بد نیست».
*وقتی بیکار میشی...نوشتم ولی احساس میکنم چرت شد*
@KimElio مرسی گوگولیم خوبم راستش من ایران نیستم تو خوبی وای خداروشکر نمیدونی چقدر نگران بودم منم همینطور هر روز چک میکردم که کسی پیامی چیزی نزاشته خیلی خوشحالیم میخای باهم آشنا شیم؟ ♡_♡