Melcr0ft

Melcr0ft

@TiredRoky 
          	  امیدوارم مثل بار اول لذت‌بخش باشه هق
Balas

Twntyfurhourpharmacy

@Melcr0ft باید بشنیم از اول بخونم
Balas

junta87

زندگی مقوله پیچیده ایست!
          گاه مهمان شادی و گاه اسیر رنج...
          شعبده جهان به شعبده بازی زندگی، محتمل شده بر انسان.
          این شعبده باز یا ناشی است و یا از قصد می‌نگارد!
          نگارش او به خلق اتفاقاتی می‌انجامد که یا نابودی به بار می‌آورد یا نجات می‌دهد...
          نمی‌دانم، شاید شعبده این شعبده باز به شانس قربانی های انسان نمای او بستگی دارد اما در هر صورت قربانی میخواهد حتی اگر بی‌انصافی باشد...
          هر «حقیقت» زخمی به جا میگذارد،
          و هر «دروغی» ملودی ای را...
          در این دنیای آرمانی، «آرمونیکا» سازیست که منصفانه قربانی میدهد...
          ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~
          نام: Armonica
          ژانر: بی ال، روانشناختی، جنایی، معمایی، اسمات
          ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~
          ببخشید بی اجازه پیام میزارم، این اولین کارمه... خوشحال میشم حمایت کنید🙂‍↕️🎀
          https://www.wattpad.com/story/414285994?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=junta87
          

Rovena_Fiction

لحظه یکی شدن عشق با مرگ. زمانی که رویای زندگی زیبا و بدون دردسر فقط تو نوشته های روی کاغذ ممکن میشه.
          
          "چطور به دوباره نفس کشیدن فکر کنم وقتی میدونم ممکنه سینه تو قبل از من از حرکت بایسته عزیزکم؟"
          
          "حالا، تو هم چیزی رو میدونی که میتونه زندگیم رو تهدید کنه."
          
          نویسنده‌ای فراری و فرمانده دورگه کشور ژاپن. باید دید سرنوشت چطور قلب هاشون رو بهم پیوند میزنه. اصلا این عشق میتونی از خاموشی ابدی نجات پیدا کنه؟
          
                                        ***
          
          متاسفم که بدون اجازه اینجا پیام میذارم ولی خیلی ممنون میشیم اگه حمایتتون رو داشته باشیم~~~
          
          https://www.wattpad.com/story/414406613?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=Rovena_Fiction

Aurewrite

یونجون برای بار هزارم بومگیوی غم زده ای که کنارش نشسته بود و به ستاره های درخشان خیره شده بود و زانوهاش رو بغل کرده بود رو از نظر گذروند.
          درسته دلیل غمگین بودن و ترس بومگیو کوچولوی کنارش قاتلی ناشناخته بود که درست شب های دوشنبه ی هر هفته یه دانش آموز از دبیرستان دونگچئونشون رو به قتل میرسوند و با ردی از خون کف دست مقتول هارو رو با جمله ی (انسان هایی مثل شما حق زندگی کردن ندارن) تزئین می کرد.
          هیچکس جز خود قاتل عوضیش خبری از دلیل این قتل ها نداشت و ممکن بود هدف بعدی قاتل یکی از همین دونفر یا یکی از بقیه ی دانش آموز ها می بود..... https://www.wattpad.com/story/413260885?utm_source=android&utm_medium=org.telegram.messenger&utm_content=share_reading&wp_page=reading_part_end&wp_uname=Aurewrite

hyunlix_hera

"داستانی از پسر گناهکار به اسم لی فلیکس که عاشق فرشته و پسر کلیسا، هوانگ هیونجین میشه."
          ─ ✩ "کلیسایی که روزی برایش حکم بهشت را داشت، حالا به ویران‌سرایی بدل شده بود. جایی سیراب از گناه، سیاه همچون طوفان‌های آسمان، و آکنده از تاریکیِ درونش که در دل دیوارهای خوش‌تراش آن نقش بسته بود"
          
          - تو میتونی یک خدا باشی و من ستایشت کنم، اما این و میدونم که به دنیا اومدی تا دلیل مرگم باشی.
          - تا می‌تونی فرار کن...
          چون سایه‌ی سیاه و نفرین‌شده‌ی من، تا ابد روی سر تو... و این کلیسا... باقی می‌مونه.
          https://www.wattpad.com/story/393401937?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=hyunlix_hera

Li_writes

سلام عزیزم 
          
          امیدوارم حالت خوب باشه و روز خوبی داشته باشی.
          مزاحم نمی‌شم، فقط می‌خواستم بهت اطلاع بدم که به‌تازگی یک رمان نوشتم و منتشرش کردم.
          اگر وقت داشتی و علاقه‌مند بودی، خیلی خوشحال می‌شم که نگاهی بندازی و نظرت رو بهم بگی.
          
          
          https://www.wattpad.com/story/393169327?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=share_reading&wp_page=library&wp_uname=jungkookkim973

inthenameeofaurora

جیسونگ پسری ساده و معصوم بود، ولی پشت لبخند ملایمش یه راز تاریک پنهون بود. چیزی که مینهو خیلی دیر فهمید... و وقتی فهمید، وارد جهنمی شد که جیسونگ با دست های خودش ساخته بود.
          
          -"من اون فرشته‌ای نیستم که تو تو خیال‌هات ساختی، لی مینهو... من زهر می‌ریزم تو جامی که با لبخند بهت تعارف می‌کنم. دنیامون پر شده از درد و وسواس، جایی که تنها راه زندگی کنار من، قدم زدن تو سقوطه.
          حالا بگو، می‌تونی این شیطان رو دوست داشته باشی؟ یا اینکه این عشق لعنتی، آخرش ما رو نابود می‌کنه؟"
          
          اگه دنبال فیکشن مینسونگ هستی که با لطافت شروع می‌شه ولی آروم‌آروم کشیده می‌شی به دنیای تاریکی که از اعتماد، کنترل می‌سازه و از عشق، وسواس، پیشنهاد میدم موگه رو بخونی:)
          خوشحال میشم به جمع برف کوچولوهای من بپیوندی♡
          https://www.wattpad.com/story/397971590?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=Theaurrora