Inscrivez-vous pour rejoindre la plus grande communauté de conteurs
ou
- اون هیچوقت بهم نگفت "دوستت دارم" اما من هربار با خیره شدن به ستاره های معلق توی چشماش میتونستم از اعماق قلبم حس کنم که اونم مثل من تک تک ثانیه های کنار هم نبودنمون رو با دستاش میشماره ، تا بالاخره...Afficher toutes les Conversations
Histoires par _MoonyMoa
- 4 Histoires Publiées
Interstellar
8.6K
814
29
" شبای مهتابی رو به طرز عجیبی پوچ احساس میکنی
چون وقتی اسممو صدا میزنی
چیزی نمیشنوی ...."
_ پرو...
The Tattoo On his neck
7.2K
566
28
_ چجوری بیشتر درد میکشی...؟!
همون طور که روی بلندی ایستاده بود با چاقوی تیز توی دستاش یه قدم عقب تر رفت و جیغ...
Vesperaël | وِسپِرائِل
475
35
3
داستان یه بالرین ... بالرین ساده ای که سپیدی رویاهاش در سیاهی ای نا آشنا بلعیده شد.
- اون مثل یه فرشته بنظر م...