~Perfidious
~Part 2با شنیدن صدای همهمه از فکر بیرون اومد و نگاهش رو به اطراف چرخوند.
مراسم تموم شده بود و اون بدون اینکه متوجه باشه تمام مدت رو بی حواس به حرفای وزرا و رئیس جمهور گوش میداد.
پوفی گفت و بعد از برداشتن کتش، بلند شد. به بادیگارد مخصوصش اشاره کرد و با تعظیم کوتاهی به وزرا و چوی هانسو، از سالن بیرون رفت.
-جناب مین اجازه بدید من...
با نگاهش به رانندهـش فهموند که نمیخواد صداش رو بشنوه و بعد از روشن کردن سیگارش و زدن پک عمیقی بهش، با صدای بم و مردونهـش زمزمه کرد:
+خودم میرونم. شما با هر چی دوست داشتید برگردید.
و بدون توجه به نگاه های متعجب بادیگارد و رانندهـش سوار بنز مشکی رنگش شد و بعد از فشار دادن پاش روی گاز، ماشین رو به حرکت درآورد.
-----
مقابل باری که مطمعن بود شخص مورد نظرش رو اونجا پیدا میکنه، پارک کرد و بعد از قفل کردن ماشین، سوییچ رو دست نگهبان مقابل بار داد.
نگهبان با دیدنش، در حالی که به راحتی از نگاهش ترس خونده میشد، تعظیمی کرد:
_جناب مین! خوش اومدید.
یونگی سری تکون داد و وارد بار شد. از پیچیدن بوی غلیظ الکل و دود سیگار توی بینیش، اخمیکرد و با نگاهش دنبال اون گشت.
همه تا الان متوجه حضورش شده بودن، کنار ایستاده بودن و دیگه خبری از رقص های شهوت انگیزشون در حالت مستی نبود.
سکوت سنگینی فضارو پر کرده بود و همه اینا به خاطر این بود که تمامافراد حاضر یونگی رو به خوبی میشناختن.
بدون ذره ای توجه به اونا، از کنارشون گذشت و بالاخره دیدتش.
پارک جیمین، دوست قدیمیش که پشت هر مافیایی حضور داشت.
جیمین با دیدنش ابرویی بالا انداخت و دخترای اطرافش رو از خودش دور کرد:
-یونگی!
با نشستن پسر، جو کم کم به حالت قبل برگشت و یونگی تونست بدون جلب توجه با جیمین صحبت کنه:
+خیلی وقت بود ندیده بودمت.
جیمین نیشخندی زد و به متصدی بار اشاره کرد تا براشون مثل همیشه، بهترین و قویترین شرابی که داشت رو بیاره.
-حالا چیشد که تصمیم گرفتی بیای اینجا؟ از کاخ آبی برمیگردی؟
یونگی تایید کرد و نگاهشو به اطراف چرخوند:
+چوی هانسو خیلی سرسخته. هیچ جوره راضی نمیشه که همکاری کنه.
جیمین ابرویی بالا انداختو گلسی که برداشته بود رو بین انگشتاش تکونش داد:

ESTÁS LEYENDO
Perfidious
Fanfic+نمیدونی متنفرم از اینکه دست کسی به چیزایی که مال منن بخوره؟ نیشخندی زد و با خونسردی خشاب کلت مشکیش رو که حالا از لکه های خون پر شده بود پر کرد. -اون دختر منه! حالا شده مال تو؟ با شنیدن این حرف خنده بلندی کرد و لحظه ای بعد بدون اینکه حتی نشونه ای...