chapter.20

59 4 4
                                        

ریدرهای نازنین من، همه عضو ضد کامنت هستین؟ شاید هم دارید سعی می‌کنید گوستم کنید؟ بابا نفری دو سه تا کامنت بزارید، بدونم داستان از دیدگاهتون به چه شکلیه.

################

جانگکوک از کتابخانه عمارت خارج شد. در را چنان کوبید که قطعا باید دوباره آن را عوض می‌کردند.

صدای نازک دخترانه‌ای، غضبناک از پست سرش بلند شد و به مثال میخی در جمجمه‌اش فرو رفت.《چه مرگت‌.. این دیگه چه سر و وضعیه؟!》

نگاه خصمانه‌ای به خواهرش انداخت. واقعا رسالت همه زیر این سقف، عذاب دادن مرد دروگه بود؟ اصلا چرا باید "انقدر" برای آنها خودش را به زحمت می‌انداخت؟‌ برای خانواده‌ای که به مثال زنجیر دور دست و پاها و گردنش پیچیده بودند. حلقه‌های فولادی که او را در زیرزمین تاریکِ که جوزف زندانی کرده بود. او برای این خانواده خون داده بود. نفس‌هایش را داده بود. اما قدردانی؟ هیچ. حتی یک نگاه مهربان هم سهمش نبود. پس چه فرقی میکرد؟ قربانی کردن و نکردن خودش واقعا چه فرقی میکرد؟

گلوگاهش از بغضی کهنه سنگین شد. بهتر بود قبل از آنکه دهانش باز شود و چیزی بگوید که بعداً از آن پشیمان شود، خودش را از این مهلکه نجات دهد. انرژی نداشت تا نقاب "برادر بزرگتر مهربان" را به چهره بزند و لیدیا از بقیه نقاب‌هایش متنفر بود.

آهی عمیق کشید و با ناامیدی از تسکین یافتنِ این زخم قدیمی از لیدیا رو گرفت و رفت. خواهرش شتاب‌زده به بازویش چنگ زد.《دارم باهات حرف میزنم. چت مرگت شده؟ گابریل؟》

این اسم دروغین، مثل کشیده شدن تیغ روی زخم تازه، تنش را لرزاند. بازویش را از چنگ خواهر بیرون کشید.《سرت تو کار خودت باشه..》

《کار من تویی!》

کلافه غرید.《فقط گمشو..》

لیدیا مکثی کرد. دلخور از رفتارهای برادرش، قدمی عقب رفت. انگار ضربه‌ای که خورده بود، نامرئی اما عمیق بود. نگاهش رنگ بهت گرفت، اما آن زهر قدیمی هنوز در صدایش می‌لولید. نیم‌نگاهی به دست‌های خالی برادرش انداخت و با دستانش خودش را بغل گرفت.《همش بخاطر اون پسره مگه نه؟》

جانگکوک بی‌حرکت ماند. او نگاهش را به چشم های برادرش که با سوز سرمای شمال به او خیره شده بود، دوخت.《بخاطر اون، دوباره یاد رویای قدیمیت افتادی؟ دوباره اون فکرهای پوچ تو سرت شناور شدن.. که میتونی از اینجا فرار کنی و زندگی شاد و خوشحالت رو بسازی؟》

در آن لحظه گابریل واقعا آرزو کرد، کاش لیدیا جای مشکل تنفسی، لال می‌بود. کاش زبانش را از حلقش بیرون می‌کشید و جایی دفن می‌کرد که هیچ‌کس آن را پیدا نکند.

《LOTUS | KOOKV》Where stories live. Discover now