آفتابِ نیمجانِ ظهر از لابهلای پردههای کرمرنگ سر میکشید. مثل انگشتانی خجالتی، کف زمین را نوازش میکرد.
هوسوک روی صندلی نشسته بود. آرام، بیصدا، مثل کسی که سعی میکرد خودش را نترساند. پشت میز آرایش، درحالی که زیر لب نوای لطیف یک آهنگ نمایشی را زمزمه میکرد؛ نوازشگرانه، رد سفید زخم کهنه را با پودر و رنگ میپوشاند. ردی از بالا لب تا پایینش در سمت راست. رد خشونتی اندوهبار از گذشتهای که بر پوستش جا گذاشته شده بود.
گرچه باید خودش را برای سقوط آماده میکرد، اما حسابی هیجان داشت. چراکه رویایش در استاده محقق شدن بود. هوسوک ستاره نمایشی بود که تا چند روز دیگر در سالن مجلل تئاتر شهر به اجرا در میآمد.
البته رویایش ساده بود؛ روی صحنه بودن، دیده شدن، زنده بودن. رویایی که با سقوطِ ایکاروس، به اوج خودش میرسید.
در اتاق زده شد. هوسوک گفت:《بیا تو.》
در باز شد، و دختری با لباس سفید و مشکیِ خدمتکاران وارد شد. گامهایش نرم بود، انگار روی خاطره قدم میگذاشت. اما چهرهاش برای هوسوک ناآشنا بود. لابد تازه وارد بوده. سینی نقرهای را با دو دست محکم گرفته بود. بخار چای از آن بالا میرفت و بوی خوش تارت لیمو فضا را نرمتر میکرد.
تارتهای لیمویی و گلهای زردی کوچک، با دقت روی بشقابها چیده شده بودند. هوسوک لبخند زد. لبخندی که مثل پرنده، بر لبهی دل هرکسی مینشست.
《تو باید جدید باشی. تاحالا ندیدمت.》
دختر لبخندی خجالتی زد، موهایش را پشت گوش فرستاد.《بله آقا، تازه یک هفتهست اینجام. بیشتر توی آشپزخونهام.》
هوسوک به تارتها اشاره کرد.《پس این تارتهای لیمویی خوشمزه کار توئه؟》
گونههای دختر مثل گلبرگهای هلو، سرخ شدند.《خوشحالم که خوشتون اومده، آقا.》
هوسوک خندید و چنگال نقرهای را در دل تارت لیمویی زد.
همهچیز ساده بود. ملایم. حتی درخشان.
اما چیزی پشت در، مثل لکهای تیره در بوم روشن این لحظه نشسته بود.
مادرخوانده هوسوک، کورتنی، در سکوت ایستاده بود. چشمهایش همانقدر سرد بود که دستهایش همیشه داغ بودند. لبهای قرمزش اندکی جمع شده، مثل زخمی درحال باز شدند. لبخند دخترک را دید. برق آرامش در چشمهای هوسوک را دید. و چیزی درونش، درست مثل شیشهی باریکی که ترک میخورد، لرزید. در ذهنش، افکاری میجوشیدند که حتی خود شیطان هم از بیانشان شرم میکرد.آرامی این صحنه بیش از حد روشن بود.
و کورتنی هیچوقت اجازه نمیداد نور، بیقیمت بدرخشد.
.
.
.
ایکاروس سقوط کرد.
آخرین نُت موسیقی مثل آهی محو در هوای خلسهآلود سالن، در فضا پیچید. پرده آخر به پایان رسید. نورها کمکم محو شدند. نفسها در سینه حبس شده بود. تنها چیزی که به گوش میرسید، سکوت محض بود. یک نفسِ جمعی و سپس انفجاری از تشویق!
YOU ARE READING
《LOTUS | KOOKV》
RomanceSummary: در قلب لسآنجلس، شهری که زیر سایه مافیا زنده است، سه روح گمشده سرنوشتی غیرمنتظره را رقم میزنند. حرامزاده دورگه، کاپوی بیرحم با گذشتهای آکنده از زخمهای عمیق. دکتر پلاگ، مردی با نقابی از اسرار که هیچکس از انگیزههای واقعیاش خبر ندا...
