صدای نفس نفسهای هیستریک خودم، گوشهایم را پاره کرده بود. قفسه سینهام با هر دم و بازدم بالا و پایین میشد. انگار چیزی میخواست وسط سینهام را بشکافد و بیرون بیآید.
نگاهم تار بود. سر خم کردم و چشمم به دستهای خونیام افتاد. خون؟ این خون.. خون کی بود؟
آب دهانش را محکم قورت داد. صداها کمکم واضح شدند. پیرمرد دندان پزشک روی زمین افتاده و دهان پاره شدهاش را گرفته و از درد به خودش میپیچد. خونش کف پوشهای سفید کیلینک را نقاشی کرد بود.
نمیتوانستم درست فکر کنم. من اینکار را کرده بودم؟ طبیعتا خودش که دهن خودش را جر نداده بود.
لبهایم برای گفتن چیزی باز و بسته میشدند اما کلمات.. فقط بیرون نمیریختند.《من.. معذرت میخوام. من نمیخواستم...》یکباره از درد فریاد زد و سرش را بین دو دستش گرفت. شقیقههایش تیر میکشیدند و گوشش زنگ میزد اما صدای لعنتی سونگمین را واضح میشنید."دوباره شدی پسر خوب من."
از درد به موهای سرم چنگ زدم.《نه نه نه نه نه. دوباره نه. دوباره نه!》
دوباره همان جمله اینبار دندانپزشک پیر بود.
"حالا شدی پسر خوب."
کسی وارد اتاق شد. پرستار کوفتی بود. او جیغ کشید و رفت. قبل از اینکه گیر بیوفتم، سراسیمه و ترسیده از دندانپزشکی خارج شدم. قدمهای ترسیده و سراسیمهام تبدیل به دویدن شدند. نه میدانستم کجا هستم و نه میدانستم کجا میروم. فقط میدویدم. پاهایم نمیایستادند. حتی نمیتوانستم به متوقف شدن فکر کنم. حس میکردم لبه تیغه مرگ ایستاده و اگر میایستادم به اعماق مرگ سقوط میکردم.
مدام به مردم میخوردم اما توقف نکردم. حتی پشت سرم را هم نگاه نکردم. فقط دویدم. از ترس جانم دوید. از ترس سونگمین. از ترس گذشته. از ترس حال. از ترس آینده. از ترسِ محض دویدم.
انقدر دوید که ریههای معوب لعنتیم به سوزش افتاد و جانی برایم باقی نماند. از نفس افتاده بودم. سینهام چنان میسوخت گویی که آتش از درون آن زبانه میکشید.
تصور میکردم چون آدم بدی است این بلاها سرم میآید. چون در گذشته آنها بخاطر من آسیب دیدند و حالا من تقاص آسیب هایی که به آنها زده بودم را پس میدادم. چون آدم خوبی نیستم "باید" اینطور مجازات بشوم. اما مگه چه کرده بودم که انقدر بد بود؟ چیکار کردم که باید اینطور توسط خودم شکنجه میشدم؟
تمام بدنم، روح و جانم علیه من قیام کردند. عذاب وجدان لعنتی همه را علیه من شورانده بود. مرا در تن خود زندانی کرده و شکنجه میکردند
من.. من نمیخواستم به کسی آسیب بزنم. نمیخواستم به دندان پزشک لعنتی یا همکلاسی های دانشگاهم آسیب بزنم. نمیخواستم به هیچکس آسیب بزنم. من.. من فقط یک بچهام. یک بچه شکسته داغون لعنتی. یک بچه تیکه پاره و تکه هایی گم شده. نه میدانم از کجا آمدهام و نه میدانم به کجا میرم.
حتی نمیتوانم فرق بین "محبت" و "جنون" را تشخیص بدهم. کاش این پاها مرا به جایی میبردند که دیگر نمیتوانستم به هیچکس آسیب بزنم.
YOU ARE READING
《LOTUS | KOOKV》
RomanceSummary: در قلب لسآنجلس، شهری که زیر سایه مافیا زنده است، سه روح گمشده سرنوشتی غیرمنتظره را رقم میزنند. حرامزاده دورگه، کاپوی بیرحم با گذشتهای آکنده از زخمهای عمیق. دکتر پلاگ، مردی با نقابی از اسرار که هیچکس از انگیزههای واقعیاش خبر ندا...
