Chapter.24

63 4 11
                                        

This is Madu madness:
داریم می‌رسیم به بخش خاصی از داستان که من بیشتر از همه دوستش دارم. دوست دارم بدونم تا اینجای داستان چه فکری‌ راجع به شخصیت‌های میکنید و ضرب داستان از نظرتون چطور بوده. پس لطفا گشادی رو کنار بذارید و برای نویسنده عزیزتون کامنت بزارید و ووت بدید.
دوستتون میدارم. بوسی بوس:]

پ‌ن: میخواستم نظرتون رو راجع به نوشتار ادبی بدونم. آیا اذیتتون میکنه؟ واقعا ترجیح‌تون اینکه ادبیات داستان عامیانه باشه؟

کامنت: ۶۰
ووت: ۳۰

جیمین اسکناس ها را به مرد داد و هات‌داگ گرفت. با گرسنگی گاز میزد و لقمه ها را بدون جدویدن به زور از گلویش پایی می فرستاد. پسر بیچاره داشت از گرسنگی تلف میشد. تمام روز مشغول جمع‌آوری اطلاعات و سر زدن به مکان‌های مختلف بود‌. با دهانی پر زیر لب غرغر کرد.《لعنت بهت ووشیک هیونگ!》

نم‌نم باران داشت شدت می‌گرفت. افرادی که تمام روز او را تعقیب کرده بودند بالاخره از سایه‌ها بیرون آمدند. لقمه آخر را قورت داد و بی‌توجه به جاسوس‌های یاکوزا به راه رفتن ادامه داد.

قدم‌هایشان تند‌تر و نزدیک‌تر می‌شد. باران نم‌نم اواخر نوامبر هم شدت گرفته بود. خیابان‌های لس‌آنجلس زیر نور کم‌سوی چراغ‌های خیابانی، سایه‌هایی ناامن می‌ساختند.

جیمین، پا تند کرد و از کوچه‌های تاریک گذشت.
حتی می‌توانست از روی صدای پا و نوع تعقیب شدنش هم بگویید که دقیقا چه کسانی برای این کار اجیر شده بودند. یک لیست شش نفره بود. یک لیست کوتاه شش نفره که جیمین آن را به صفر می‌رساند.
نمیتوانست بیشتر از این مزاحمت یاکوزا را تحمل کند.

صدای قدم‌های محکم و بی‌رحم دنبال‌کننده‌ها، سکوت شب را می‌شکست. سایه‌های سیاه‌پوش از گوشه خیابان‌ها سرک می‌کشیدند.

به سرعت از بین جمعیت پراکنده خیابان عبور کرد، خودش را به یک کوچه باریک رساند؛ اما سایه‌ها دوباره نزدیک شدند. از بخت بدش کوچه لعنتی بن‌بست بود. سریع چرخید تا برگردد اما اعضای خاندان یاماگوچی و ساکاماکی، که او را محاصره بودند.

جیمین می‌دانست که فرار آسان نیست، اما تنها امیدش حرکت بود. یک حرکت سریع، بی‌وقفه، و هوشمندانه. البته کشتن آنها سخت نبود. حتی به طرز خطرناکی آسان بود. اما موضوع خوده روباه بود. او نمیخواست آنها را بکشد‌. نه کسانی که خون خاندان یاماگوچی و ساکاماکی در رگ‌هایشان جریان داشت. نمیتوانست خودش را قانع کند که به هردلیلی به آنها آسیب‌ بزند. نه کسانی که بعد از مرگ هانا از او مراقبت کردند. نه خانواده‌ای که دوباره طعم "عشق" را به او خورانده بودند.

اما نباید به دست یاکوزا می‌افتاد. در این صورت یاماگوچی یوریل دوباره او را در عمارت یاکوزا حبس می‌کرد. شاید اگر بخت یارش بود، یوریل خودش شخصا اینجا نیامده بود و شاید.. شاید می‌توانست فرار کند؟ اما اگر یوریل اینجا می‌بود قضیه فرق می‌کرد.

《LOTUS | KOOKV》Where stories live. Discover now