من از بیچارگی به این روز افتادهام. حتی روزهم نیست. شبهم نیست. به چه افتادهام؟ نمیدانم. کاش پاسخم به سوالم رنگ میداد. رنگ. من کوررنگی دارم جنابان. نمیدانم این شیای که مقابل من است آبی است یا سرخ. یا سبز. یا سپید.
دریا هم که میروم نمیدانم موجها سیاه هستند یا نیلگون. همهی اینها چه فایده دارد؟ که بفهمی رنگ چیست؟ درنهایت که خلا گلویت را میفشارد و تنفس را بر جانت سخت میکند.
انگار آب اقیانوس بخواهد خفهات کند و تو، مصر بخواهی میانِ نهنگها و کوسهها زنده بمانی.
مرگ به یقین بهتر است. حتی اگر نهایتش دوزخ باشد. آتش به حلق ریختن بِه از سوختن در میان باد است. چه میگویم. مشتی یاوه، خزعبل. دستانم ترغیبم میکنند که بنویس و مغز دیوانهام خفه نمیشود. عذر میخواهم بابت پریدن از این شاخه به آن شاخه. من کلاغِ حریصی هستم که کلمات را جویده نجویده تف میکند و سراغ دیگر واژگان میدَوَد. در نهایت هم چیزی ندارد که بگوید. یک گمگشتگیِ ساکت به خود گرهاش میزند و کلاغ میمیرد. به راستی کاش کلاغ بودم. آدم بودن، در میانِ آدمیان زندگی کردن، مرگ است.
YOU ARE READING
The Fig Tree
PoesiaA series of a teenager's mental secretions, living through the distorting lenses of a bell jar. Inspired by Sylvia Plath.
