جونگ کوک سر دختری که کنارش روی صندلی بیمارستان تخصصی نشسته بود و گریه میکرد رو درآغوش گرفت
گریه های دختر توی بخش کم رفت و آمدی که توش بودن می پیچید و صدای پچ پچ های آروم جونگ کوک کنار گوشش هم انگار نمی تونست کمکی بهش بکنه .
پرستاری که از کنارشون رد میشد نگاه ناراحتی بهشون انداخت و برای جونگ کوک سر تکون داد و انگار اینطوری میخواست همدردیش رو برسونه ، چون اون بخش بخشِ بزرگی نبود و مطمئنا همه ی پرستار های داخلش از اتفاقاتی که میفتاد خبر داشتن پس جونگ کوک هم یک بار به نشونه ی درک کردن همدردی پرستار جوون چشم هاش رو باز و بسته کرد و دوباره نگاهش رو به همسرش که توی آغوشش گریه میکرد دوخت
" لارا عزیزم ، اشکالی نداره باشه؟ ما دوباره امتحانش میکنیم قرار نیست که همه چیز با همین یک بار به پایان برسه "
سعی کرد لحنش اطمینان رو به همسرش انتقال بده هرچند مطمئن نبود موفق شده یا نه .
لارا سرش رو از سینه ی جونگ کوک فاصله داد و جونگ کوک تونست ریملی که در اثر گریه دور چشمش رو سیاه کرده بود ببینه .
دلش میخواست بهش بگه چرا با وجود اینهمه پولی که در اختیارش میذاره یه ریمل درست حسابی و ضدآب نمیخره اما حس کرد الان وقت گفتن این چیزها نیست
" این اولین بار نیست کوک....ما چند بار امتحانش کردیم و نشده...اگه هیچوقت نتونیم بچه دار بشیم چی ..؟!"
حین اینکه جونگ کوک داشت با دستمال سیاهی مخلوط با اشک زیر چشم هاش رو پاک میکرد گفت و دستمال رو از دست جونگ کوک قاپید
بعد هم فین فینی کرد که باعث شد نوک دماغش قرمز بشه و جونگ کوک بهش لبخند بزنه
" درسته اما بازم امتحانش میکنیم و مگه نشنیدی دکتر چی گفت؟! شاید تا اون موقع درمان منم کامل بشه و حتی بتونیم بچه ی خالص خودمون رو داشته باشیم.."
لارا به صندلی بیمارستان تکیه داد و روی شکم صافش دست کشید
" یعنی واقعا میشه..!؟ من فقط یه بچه میخوام ، نمیدونم این بار چطوری به پدربزرگ بگم که بازم موفق نشدیم "
جونگ کوک هم مثل لارا به صندلیش تکیه داد و چشم های خسته-ش رو روی هم فشرد
" اون پیرمرد اگه میتونه خودش بیاد و اسپرم اهدا کنه ، قسم میخورم اسپرم هاش میتونه تا ده نسل بعدمون رو هم خشک کنه "
زیر لب طوری که لارا نشنوه غر زد و گوشیش رو از توی جیبش دراورد تا ساعت رو چک کرد.
از پدربزرگ همسرش تقریبا متنفر بود..!
یه پیرمردی که تنها دو قدم با درآغوش گرفتن فرشته مرگ فاصله داشت اما با تموم توان داره سعی میکرد همه ی خانوادش رو به ثروت هنگفتی برسونه بعد بمیره .
اون به خوبی میدونست که جونگ کوک تنها پسر خانواده ی معروف جئونه و اگه نوهش بتونه پسر به دنیا بیاره همه ی ثروتش به اون پسر میرسه و جا پای لارا توی خانواده ی جئون محکم میشه .
" احتیاجی نیست فعلا چیزی بهشون بگیم عزیزم ، این زندگی خصوصی ماست و نباید بذاریم کسی توش دخالت کنه ، استرس زیاد باعث میشه بدنت ضعیف تر بشه "
لارا از روی صندلی بلند شد و کیفش رو روی دوشش مرتب کرد ، جونگ کوک میخواست بهش بگه که بهتره اول بره توی دستشویی و ریملی که دور چشمش اونو تبدیل به یه هیولا کرده پاک کنه اما با جمله ی همسرش ساکت شد
" اون پدربزرگمه جونگ کوک و نگران آینده ی ماست ، مطمئن باش اگه تو میتونستی بچه دار بشی هیچوقت همچین دخالت هایی صورت نمیگرفت "
لارا با دیدن قیافه جونگ کوک فهمید چه حرفی زده و به سرعت ازش پشیمون شد
" من...من منظوری نداشتم کوک..."
سعی کرد با عذرخواهی درستش کنه اما چهره ی جمع شده ی جونگ کوک به حالت عادی برنگشت .
جونگ کوک نفس عمیقی کشید تا خودش رو آروم کنه ، اینطوری نبود که اون این واقعیت لعنتی رو ندونه اما اینکه اینطوری توی سرش کوبیده بشه واقعا اعصابش رو خورد میکرد ! اون هیچوقت بچه ای نمی خواست و اینها بخاطر اصرار لارا و خانوادشه چون حتی خانواده ی جونگ کوک هم با وجود اصرار ازدواجش با لارا چندان از دختر مو بلوند خوششون نمیاد.
" دکتر مین گفت که قبل از رفتن برم پیشش ...."
سوییچ ماشین رو بدون نگاه کردن به چشم های لارا توی دست های دختر چپوند و از کنارش رد شد
" توی ماشین منتظرم بمون ، برمیگردم "
.
.
" آقای جئون ، خوبه که قبل رفتنتون اومدین ... همسرتون آروم شد ؟!"
دکتر مسن با لبخند پرسید و جونگ کوک رو به نشستن روی صندلی روبروی میزش دعوت کرد ، بعد با تلفن روی میزش سفارش دوتا قهوه رو داد و بازم با لبخند به سمت جونگ کوک برگشت.
" حالش بهتر شده و گریش قطع شد برای همین گفتم توی ماشین منتظر بمونه تا من برسم خدمت شما "
با ادب به زبون اورد ، پای چپش رو روی پای راستش انداخت و با خیره شدن به دکتر بهش میفهمونه که منتظر حرفشه.
دکتر مین شروع به حرف زدن میکنه
"آقای جئون من پرونده ی همسر شمارو دوباره بررسی کردم ، ایشون بخاطر انجام آی بی اف های پشت سر هم دچار تنبلی رحمی شدن و رحمشون تحمل زیادی برای نگه داشتن بچه تازه تشکیل شده نداره به همین خاطره که آخرش به سقط جنین ختم میشه "
جونگ کوک کمی فکر میکنه و بعد به نشونه فهمیدن سرش رو تکون میده
" متوجهم...برای درمان تنبلی رحم کاری هست که انجام بشه؟! لطفا ازش دریغ نکنید ، میدونید که من از لحاظ مالی هیچ مشکلی ندارم "
دکتر مین لبخند دیگه ای میزنه و اینطوری جونگ کوک به راحتی چال لُپش رو میبینه
" متاسفانه این بار کاری از دست ما بر نمیاد ، یعنی راه حل درمانی خاصی نیست که بخوام براتون به کار ببرم "
حرفش ناامید کنندست و جونگ کوک از تضاد بین لبخند و حرف تلخی که از دکتر شنیده رو دوست نداره
اخم هاش بین ابرو هاش خط میندازه ، آرنجش رو به دسته ی مبل تک نفره ای که روش نشسته تکیه داد و با انگشت اشارش گوشه ی لبش رو خاروند
" اما هنوز یک راه وجود داره که فکر میکنم امتحانش ضرری نداره"
درست وقتی که ذهن جونگ کوک داره جملات قانع کننده ای که باید به لارا و پدربزرگش توضیح بده رو پشت هم میچید ، دکتر مین اون رو با صدای بلندش به خودش میاره و باعث میشه پسر جوون از جا بپره.
" یه راه ؟! بهم بگینش دکتر ...شاید تنها راه نجاتم باشه "
" ما قبلا یه اهدا کننده اسپرم داشتیم که ژن خیلی خوبی داشت ، اسپرم هایی که اهدا میکرد از لحاظ توانایی سلولی توی سطح خوبی بودن و ما همیشه برای کسایی که نمیتونستن تخم القا شده رو توی رحمشون نگه دارن ازش استفاده میکردیم "
" خب اینکه عالیه ، لطفا امتحانش کنین ، هرچقدر پول که لازم باشه برای اسپرمی که میخواد بده پرداخت میکنم "
جونگ کوک تقریبا بخاطر هیجان راه پیدا شده فریاد زد و منتظر و مشتاق به دکتر کیم خیره شد
" متاسفانه اون مدتیه که دیگه اسپرم اهدا نمیکنه و ما اسپرمی از اون نداریم اما آدرسش توی پروندش باقی مونده ، یکم خلاف قوانین پزشکیه اما من بخاطر خانواده جئون انجامش میدم ! میتونم آدرسش رو بهتون بدم اما راضی کردنش برای اهدای اسپرم با خودتونه .."
دردسر پشت دردسر ...!
این جمله ایه که توی ذهن جونگ کوک تکرار شد اما کنارش جمله ی " این تنها راهه " نمایان میشه و مجبورش میکنه زیاد منفی فکر نکنه
اینکه بره و از یه مرد دیگه بخواد برای باردار کردن همسرش دستش رو روی غول چراغ جادوش بکشه تا دوتا قطره ازش ، نسل های آینده جئون بزرگ رو تشکیل بده شاید یکم غرورش رو خدشه دار میکرد اما به خلاص شدن از دست شایعات و حرف های خانواده لارا می ارزید...!
" مشکلی نیست دکتر ، لطفا آدرسشون رو بهم بدین "
.
.
جونگ کوک تلفن رو به دست دیگش داد و دوباره آدرس نوشته شده روی کاغذ رو بررسی کرد
" آره کای کنسلشون کن ، مگه پیام دیشبم رو ندیدی ؟ بهت گفتم که قرار های امروز بعدازظهرم رو کنسل کن "
" با خودت چی فکر کردی جونگ کوک ؟ همسر عزیزت دیروز انقدر پرونده روی سرم ریخت که تا صبح از خستگی روی تختم تکون نخوردم ! امیدوارم دفعه ی بعدی که داری کونش میذاری انتقام این کارش با دوست عزیزت رو ازش بگیری "
جونگ کوک به حرف کای خندید ، انگار این دوست نداشتنه بین کای و لارا دو طرفه بود و هردوشون از اون یکی خوشش نمیومد .
" ضمن اطلاعت من سه ماهه که کون همسرم رو ندیدم اما با این حال سعی میکنم به سفارشت عمل کنم کیم کای "
صدای آرومش با خنده ترکیب شده و همون طور که به پلاک خونه ها دقت میکرد آروم توی خیابون مورد نظرش قدم برمیداشت.
" اوه چه بهتر فاکینگ جئون ! خوبه که دنبال سوراخ اون دختره نیستی وگرنه حسابی ازت ناامید میشدم ، اون اصلا اون پایین چیزی داره؟ من که فکر میکنم جیغ جیغ های رو مخش اون پایین رو تبدیل به یه گودال کرده نه یه سوراخ !"
جونگ کوک به شدت خندش گرفته بود اما سعی میکنه از همسرش دفاع کنه

YOU ARE READING
Wrong Address [Vkookmin] ᶜᵒᵐᵖˡᵉᵗᵉᵈ
Short Story[آدرس اشتباهی ] 🖇 [ نویسنده] 🖇 اندیشه [ خلاصه ] 🖇 جونگ کوک، وارث ثروتمند خانوادهٔ جئون، به خاطر یه مشکل ژنی، توان بچهدار شدن رو نداره. برای همین از یه موسسه اهدای اسپرم کمک میگیره و به دنبال فردی میگرده که اسپرمای خوبی اهدا میکرده. چی میشه اگ...