عااا
بابت پیام گذاشتن داخل مسیح بوردتون عذرخواهم3>
اما بوکم داره میمیره و برای مردن حیفه:(
اگه دوست داشتین بخونینش؟
«میتونی اسمش رو بزاری «آخرلزمان زامبی» اما الان که چهار سال گذشته و دنیا برای همیشه خاموشه؟
هنوزم نقطههای نور ریز توی اعماق پیدا میشن.
چهار تا مبارز اصلی ما همین نقطههای چشمکزن نور هستن.
ببینیم تا کی روشن میمونن؟
سونگمین دوست صمیمیاش رو دوست داره، توی دنیایی که نابود شده؟ آره، بیشتر از دوست؟ معلومه.
رابطهی چان و فلیکس قرار هست با ورود عضو جدید پیچیده بشه؟ از هم فاصله بگیرن؟ یا دختر جدیده باعث میشه این دو نفر نزدیک تر بشن؟»
ممنونم3>
https://www.wattpad.com/story/397096395?utm_source=ios&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details&wp_uname=this_is_mingi
تاحالا انیمهی look back رو دیدید؟
من دیدمش و آنقدر ذوق داشتم که حتی تمومش نکردم چون اون درسی رو که میخواستم بهم داد.
اینکه هیچوقت دیر نیست شروع کنی... من تا جاییکه یادم میاد از اول ابتدایی مینوشتم. انشا های طنز و داستان های غمگین.
همیشه موردعلاقهی معلم فارسی/نگارش بودم.
تا الان که یازدهمم و معلمم داستان هامو ازم گرفته تا یادگاری نگه داره.. تا الان که هرموقع واتپد رو باز میکنم داستان های کلاس هفتمم کامنت میخوره و ووت ها و ویو هاش روز به روز بیشتر میشه.
چرا؟ چون من از بچگی اینکارو بلد بودم و حتی نوشتن رو لحظه ای ترک نکردم.
فقط کلماتم رو خاطره نوشتم .. از روزهام نوشتم از آدمای امسال و پارسال .. اهنگ ها...
پس میخوام دوباره برگردم و با قلم متفاوت بنویسم، از آدمای مشهور و خیالی نه.. از آدمای نزدیک و دور زندگیم.