ارشام
تو عالم خواب و بیداری بودم که یهو یکی دست شو محکم گذاشت رو دهنم اومدم با دستم پیش بزنم که دیدم تیمساره ...ای توف تو روحت مرتیکه نکبت
نوری که خورد به صورتم چشمم خورد به سیاوش ...تا چشمش به وضعیف من خورد از هوش رفت
با پا به شکم تیمسار ضربه زدم که آخش درومد
پاشدم لیوان آب کنار تخت مو برداشتمو سمت سیاوش رفتم
آرشام:درد و آخ مرض و آخ مرگ و آخ
تیمسار:چته بابا
آرشام:نگاه کن چیکارش کردی قلبش وایسه من چه گلی به سرم بگیرم ...سیاوش...داداش پاشو نترس قربونت برم
آب لیوان و کمکم به صورتش زدمو آروم بهشسیلی میزدم تا چشماشو باز کرد اشکاش دراومد
سیاوش:خوبی
آرشام:آره دورت بگردم این نکبت نفهمید باید یه اطلاعی چیزی بده
تیمسار:نباید کسی باخبر میشد
آرشام:بچم غبض روح شد
تیمسار رو تخت نشستو به ما نگاه کرد
تیمسار:خب بگید منظورتون از اون علامت چیه
آرشام:این مریضی راه درمان داره ولی هیچکدوم از کادر درمان به ما اجازه نمیدن که نمونه خون بیمار هارو به بیمارستان های اصلی بفرستیم تا با تجهیزات بفهمیم مشکل چیه ...ما اهل دردسر نیستیم حوصله این کارا رو هم نداریم اما آدمیم نمیتونیم وایسیم ببینیم به خاطر منفعت بقیه آدمها بمیرن اینکه گناه کارن یا نه بما ربطی نداره ولی وظیفه ما این بود که به شما اطلاع بدیم که دادیم بعد از این شما میمونید وجدانتون
سیاوش:مثل پرفسور افران صحبت کردی
آرشام:اییییییی
تیمسار:بنظرتون کیا از این جریان اطلاع دارن
سیاوش: کل کادر درمان بیمارستان بجز ما
تیسمار:😐
آرشام:فکر میکنن ما یه مشت دانشجوی احمقیم
تیمسار:متوجهام خب دیگه چیزی نیس
آرشام:نخیر بفرمائید خوشآمدید

YOU ARE READING
❤👬You&I
Romanceخدا تورو از آسمون تو جشن هولی بین اون همه رنگ فرستادت تو آغوشم ... هیچوقت نمیدونستم چیکار کردم که صاحب رنگین کمونی مثل تو شدم